انسان می لرزد!
چه کسی باعث شده من دختر خیابانی باشم؟ خودم یا جامعه؟ تقصیر به عهدهی کیست؟
«باد شیشه ها را می لرزاند» به کارگردانی مهدی کوشکی در پی مطرح کردن این سوال است:
انسان در یک تقابل با جامعه قرار دارد و فرد تابع ای از جامعه است. هر چه فرد با خود و اطرافیان خود انجام دهد جامعه نیز همان نتیجه را بر وی تحمیل می کند . جامعه درگیر و دار حرکت رو به جلوی خود از واقعیت انسان وا مانده است. و او را به حال خود رها کرده . حالا این بشر هر چه دلش می خواهد انجام می دهد و هر اتفاقی هم برایش رخ دهد مهم نیست.
زمانی که انسان از بیرون وجودش را نگاه کند از درد به خود می پیچید و به دنبال راه حل می گردد اما خود کرده را تدبیر نیست.
کلیت نمایش، داستان زندگی آدمهایی است که مسخ شدهاند، در هم فرو رفتهاند و دنبال آرزوهای محال خود هستند دختری که در خیابانها به دنبال خوشبختی خود می گردد حتی شاید در راه پله های خانه مردی!
پرداختن به مسائل سیاسی، شورش ها و مسائل پیچیده اجتماعی محور اصلی تئاتر مستند است که کارگردان با پرداختن به مسائل اجتماعی دست بر حساس ترین نقطه جامعه امروز گذاشته است که در برخورد با محیط، آیا چهره واقعهایی خود را نشان می دهیم؟. تمامی شخصیت های نمایش به نوعی درگیر درون خود هستند و در یک رابطهی منطقی با انسانهای دیگر قرار می گیرند که یک درد واحد را پدید می آورند. داروی این درد در خود اوست که از آن غافل است . نمایش به لحاظ پرداخت مستند، فاقد منطقی خاص می باشد و صرفاً یک روایت است. روایتی پیچیده و تو در تو داستان ها از یکدیگر بر می آیند «رولان بارت» تاکید دارد که نمایش از دو خط افقی و عمودی تشکیل شده است که خط افقی محور اصلی داستان است و خط عمودی شخصیت پردازها ، محیط و... است.
اشخاص به خودی خود اهمیت ندارد چون نمونه ایی نوعی از جامعه هستند بلکه شیوه پرداخت داستان، بسط دادن درگیری ها در پهنه زمان اثر را به یک درام کامل تبدیل کرده است و به این داستان مستند زیبایی شناختی هنری افزوده شده است و خطی افقی همه چیز را می سازد حتی محیط. روایتی چند که از چند زاویه دیده می شود و دختری که از زندگی سخت خود فرار می کند و دو مرد که نمی دانند که هستند و چه می خواهند و فقط معترضاند اما ریشه این اعتراض را در خود جستجو نمی کنند ولی می دانند که معضلات ریشه در وجود خود آنها دارد دریغا که چشم بر روی آنها می بندند.

ریختارشناسی کارگردان و نوع خاص چیدمان میزانسها در محیطی بسته باعث شده تا نوعی مکالمه مستقیم با تماشاگر شکل گیرد و تماشاگرنیز خود را در تنگنا احساس کند که این مستقیم گویی از اصول تئاتر مستند است و که عینیت را در حد امکان بازسازی کند.
تز و آنتی تز از نظر کوشکی این است که چرا این رخدادها انسان را به نابودی میکشد اما به دنبال پیدا کردن مقصر نیست نمایش یک اثر پوچ را تداعی نمی کند بلکه اثری سیاه و بدون پایان است. درگیر کردن ذهن که چه کسی مقصر است؟ من یا جامعه؟ کارگردان برای نیل به این هدف از میزانسهای ساده و تو در تو استفاده میکند میزانس ها تقریباً ایستا می باشند که نشان از خود این آدم ها دارد. حرکت های پیچ در پیچ بازیگران که نمادی از درون آشفته آنها است که به دنبال سایه خود میگردند. هیچگاه جهت گیری خاصی در درون این آدمها دیده نمی شود بلکه آنها در یک خلجان روحی قرار دارند و تماشاگر هم حق را به شخصیت نمایش می دهد و هم می گوید این محصول خود تو است.
ساختار اپیک نمایش که از ارکان تئاتر مستند است باعث شده تا با دیدن برش های منقطع تماشاگر صرفاً در یک احساس فرو نرود و وادار به تفکر شود که واقعاً ریشه این مشکل چیست؟ و آیا خود نیز درگیر آنم؟ برشهای نامنظم در پی هم می آیند که این خود باعث ایجاد نوعی تعلیق و ریتم بخشی به کار می شود.
تئاتر مستند سعی دارد تا اصالت آدمی را به رُخش بکشد تا در یک قیاس با حال خودش قرار گیرد و کارگردان با ساختارشکنی در نوع ارائه موضوع اصالت انسان نشانه گرفته است و به ترکیبی جدید دست یافته است.
از طرفی استفاده وی از ساختار بازیگر ـ شخصیت نمایشی برای دست یابی به این ساختار شکنی قابل تامل است.
ارولی هولتن اعتقاد دارد که ارتباط بازیگر با شخصیت نمایشی همچون یک خط مستقیم است که در یک سر آن بازیگر و در سر دیگر شخصیت نمایشی قرار دارد و هر قدر بازیگر سعی کند که در شخصیت نمایشی خود استحاله پیدا کند این فاصله کمتر می شود بازیهای کاملاً واقعی اما از جنسی متفاوت علت اصلی کشش این نمایش است دیگر شاهد شخصیتهای نمایشی نیستم بلکه نمونه واقعی آن را میبینیم ! و فاصله در دو سر خط به حداقل رسیده است.
در دل این رئالیسم اجتماعی محیط قرارگیری شخصیتها کاملاً انتزاعی و گزینشی است و از خانه چیزی جزء اهم وسائل باقی نمانده است حتی کفش شخصیت پیدا کرده است.
نکته قابل توجه این که نوع کلام بسیار آشنا و تداعی کننده کلام استاد اکبر رادی میباشد. دیالوگهایی با ترکیب بندنی دقیق که در نهایت سادگی دارای لایههای زیرین پیچیده است.
آیا این انسان نیست که خود را می لرزاند؟

حقیقت سوزان!
تن-ذهن در اینجا اندیشه جسمانی دارد: شیوه حرکت کردن آن، تغییر جهت دادنش، جهیدنش و رفتارش. رها شدگی یا انبساط یافتگی نه به جسمیت که به تن- ذهن تعلق دارد اندیشه باید به طور معمول از طریق موضوع عبور کند، فقط از طریق بدن در حال کنش خود را بیان نکند، بلکه آشکارا با «اینرسی» ای که ابتدا وقتی ما تصور می کنیم ، کنش و واکنش نشان می دهیم خود را عرضه کند.
اعتقاد باربا به مقوله تن – ذهن اهمیت فیزک و متافیزک را در فرآیند شکل گیری یک اثر اجرایی نشان می دهد. «ددالوس و ایکاروس» که برگرفته از کهن ترین اسطورهایی یونانی است و درینه ترین نیاز انسان -آزادی- را دستمایه خود قرار داده است توجهد بسیاری به به تن- ذهن دارد .
ایجاد فضایی سرد با حرارت انسان هایی که برای رسیدن به آزادی و حقیقت تلاش می کنند گره خورده است.
آزادی ودرک حقیقت نوعی خواسته متافیزکی است تلاش انسان گم شده در تنهایی خویش که بوسیله طراحی و چینش خاص صحنه یعنی حرکت واستفاده از اکساسوار متحرک که همانا فیزیک است به صورتی متوازن به خود گرفته است .
در این لابیرنت های تو در تو که درون پر از رارز انسان است همه چیز اهمیت دارد کوچکترین نکات دیده می شود حتی موش زمانی که دیگر انسان محرم راز خوبی نست بهترین گوش شنوا است چون لا اقل جواب تو را نمی دهد!!
در جهش برای رسیدن به تفکر نو اصولا بازگشت به نقطه اول خود یک خیز بلند برای در هم نوردیدن سنت هاست ددالوس سعی دارد به همراه پسرش ایکاروس جایگاه ثابت انسان را متزلزل کند و تاویل تازه ایی از ان نماید اما آیا او خو دچار نوعی سنت گرایی نشده است؟
اعتراض ، عادت نکردن به دلبستگی های کوچک ، تو باید اعتراض کنی...! اما زمانی که اعترض یک عادت شود حقیقت نیز نادیده گرفته می شود که این جایی است که بشر از آن ظربه می خورد. ددالوس و ایکاروس سعی دارند تا با فرار از دست مینوس شاه به خورشید که همان حقیقت است برسند اما هر کدام دچار یک نوع دلبستگی اند اما زمانی که در مقابل حقیقت قرار می گیرند می توان به این تفسیر رسید که ... چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند!
آدم ها چند دسته اند؟ این خود یک از معضلات مهم بشر از ابتدای خلقت تا به امروز است. «اونایی که به صدای سوت گوش می دن» کسانی که جز اطاعت کاری نمی دانند یا نمی توانند انجام دهند ،«اونایی که به صدای سوت گوش نمی دن» معترضین همیشگی، «اونایی که سوت می زنن» صاحبان قدرت که از بدو خلقت برای تصاحب آن می جنگیدند.
سوت قرمز و بزرگ وسیله ایی که تمامی روند باید ها و نباید ها هنجار و ناهنجار را به نوعی که قدرت دلش می خواهد تعیین می کند و تو جزء کدام دسته ایی؟
این مفاهیم در میزان سن های ضربدری استفاده از رفت و آمد های تک ضرب و سریع بازیگران ، استفاده از عناصرحرکت و تابلو، تضاد حرکتی ب خصوص زمانی که پدر و پسر هم داستان نیستند،ایجاد موقعیت های فانتزی، کمپوزیسیون های پر قدرت نظیر صدا های زجرآور وسائل صنعتی چرخش وپرواز شئی پرنده رفت آمد های متضاد پدر وپسر و گذشت رمان که باید سوت انجام می شود و حتی نوعی طنز تلخ تجلی می یابد.
ددالوس برای خود نیز گاهی خطر ناک است. ایکاروس علت اصلی این مشکلات را گیر افتادن در اختراعات پدرش می داند که بیان کننده اسارت انسان در ساختارهایی دارد که خود ساخته و پرداخته است.
نمایش از «اگزوتیک» بالایی برخودار است . احساس حضور در سرزمینی بیگانه اما در نهایت آشنا تمامی این دنیا در نهایت غربت ، نزدیک و آشنا است. قابل لمس بودن دنیای بیگانه خود نوعی پرمایز را در تماشگر بر می انگیزد تا جهان پیرامونش را خوب بنگرد و آن را کشف کند و این مهم باعث می شود تا از طریق فرم (تن) بتوان به کنه تم داستان، کشف حقیقت( ذهن) دست یافت.
طرح کارگردان برای ایجاد کنش دراماتیک داری پیچیدگی است به گونه ای که تلاش شخصیت ها را (پی وتال کارکتر) برای رهایی از دست مینوس شاه که حضوری در صحنه ندارد (اپوننت) و شاید وجود خارجی هم نداشته باشد! و همچنین تضاد بین ددالوس و ایکاروس را به در هم تنیده تا به اسکلت بندی قایبل قبولی دست یابد.
بازی ها نیز در نهایت مکانیکی بودن از نوعی قدرت انتقال و تازگی برخوردار بودند که در کنار هم قرار گرفتن نور به عنوان یگ شخصیت بازی و لباس به تکامل خوب اما نه چندان کامل رسیده است چرا که امکان خلق حالت ، فرم و نوع کلام متفاوت تر نیز برای شخصیت ها فراهم بوده است و به نقطه طلایی خود نرسیده اند.
تلفیق تکنیک های سیمنای در لا به لای نمایش همچون اسلوموشن چرخش دوربین، به صورت دارماتیزه شده و به کار گیری تکنیکی برای پرواز شئی پرنده و چرخش آن بر جذابیت بصری اثر افزوده است. به کارگیری عناصر نمایش عروسکی و استفاده از چند عروسک گردان ونمادین کردن عروسک همچون موش که جای گزین آن یک توپ است ایجاد فضای نرم را به لحاظ بصری کرده است.
اما در نهایت اصلی ترین دغدغه یعنی پرواز میان زمین و آسمان به وقوع می پیوندند ددالوس و ایکاروس سعی دارند تا خورشید که همان حقیقت است را تصاحب کنند اما هنوز نمی دانند که خورشید را تاب نمی آورند. حقیقت هر چقدر هم که سوزان باشد دانستن آن امری است اجتناب ناپذیر دستگاه با موم به هم چسبیده و توانایی ایستادگی را ندارد.
موم عقل آدمی را نشانه رفته است ودر انتها این که انسان ها دو دسته اند اون هایی که مثل موم ند اون هایی که مثل موم نیستند.
مقصر کیست ؟
در نمایش « روش های درست دیدن ...» این مسائل دست مایه کارگردان برای اجرای اثری متفاوت و تامل بر انگیز قرار گرفته است که دو هدف را دنبال می کند اول اینکه جهان امروز این تحول را با مبحثی به نام علوم ارتباطات وتبلیغات طی می کند و ما شاهد تسلط بر جهان از طریق رسانه ها ی خبری مانیتور های غول پیکر و روزنامه ها که همچون جادوگری او را هیپنوتیزم می کند هستیم که سیتره بر تمامی زاوایای روح انسان دارد. داستان نمایش در یک فضای آزمایشگاهی رخ می دهد شش موجود چهار دست انسان نما که نشان از مسخ بشر در جهانی پر از امواج، اعداد، اصلاعات و... دارند پنج نفر با لباس های سفید در امکان های گوناگون مورد بررسی مدرنیته که نماینده آن با لباس خاکستری حضور دارد قرار می گیرند بررسی ایستاتیک، که پنهان ترین زاوایای قدرت عجیب رسانه را به تصویر می کشد دهکده جهانی، رسیدن انبوهی از اصلاعات هدفمند به انسان و عکس العمل ها نسب به انتشار این خبر نتیجه ای تقریبا از پیش تعیین شده دارد که تمامی این قدرت در ارتباط ارگانیک با هدف دوم کارگردان یعنی نقد مسائل اجتماعی واقع شده است نگاهی متفاوت وگزینش انتخابی رسانه ها برای اصلاع رسانی. کدام خبر سود مند و به صرفه است پس منتشرش کنید این نگاه کلی صاحبان رسانه ها درجهان امروز است
. 
نصیر ملکی جو به طور مستقیم اشاره به چند واقعه نظیر سقوط هواپیمای خبرنگاران، مرگ دانش آموزان در دریاچه پارک و مرگ موتور سوار جوان در پیست مسابقه دارد وتلنگر به این موضوع که ما از سمت یک حرکت عمیق به سطح نزول کردیم دنیایی مصرف گرا که آدمی را تحت نفوذ سهمگین رسانه واردار به استفاده از تبلیغات می کند و درون او زمانی که در برابر چاقوی خطرناکی چون رسانه قرار می گیرد به خواب می رود چاقوی که می تواند هم زمان بسیار مفید و هم خطرناک باشد. شیوع بیمارگونه ی اخبار درست و غلط در سطح وسیع موضوعی بغرنج را مطرح می کند: آیا در جامعه صداقت خبری وجود دارد؟ یا ازیک کاه کوه می سازد و برعکس؟ البته نگاه به این مسئله در طول نمایش از حد رسانه خارج می شود به کل جامعه تعمیم می یابد.
اما مهمترین سوال کارگردان این است که چرا همیشه به دنبال یک مقصرهستیم؟
همیشه جامعه است که مقصر است نه فرد؟ باید دانست که فرد محصول جامعه است و جامعه نیز از فرد منتج می شود. آیا مرگ دلخراش کودان در دریاچه پارک به عهده فرد خاصی است؟ که اگر به طول و عرض زمان بنگریم جواب واضح است پی ساخت های اجتماعی ما دچار بحران است و نیاز به اصلاح دارد حال اگر فردی هم در این سانحه مقصر باشد محصول اجتماع است. و باز هم جامعه است که می خواهد برای آرامش خود به دنبال گناهکار بگردد!.
کارگردان توانسته به اصلی ترین فرار انسان اشاره کند و آن فرار از خویشتن خویش است و اگر هر کس خود را دخیل در مسائل جامعه بداند، دست به بازسازی خویش خواهد زد و تمرکز خود را بر روی یافتن مجرمی خیالی نمی گذارد و دیگر بعد از وقوع اتفاقات به ونبال چرایی آن نیستیم بلکه مانع از این رخداد ها می شویم.
انسان موجودی است در ذات قدرت طلب، اما اگر نوع نگرش ا وبه پی ساخت ها، اصولی باشد قدرت نیز آسان تر و سالم در اختیارش قرار می گیرد این نوع نگاه باعث نجات انسان از مقوله روز مرگی و مصرف گرای نیز می شود.
کارگردان برای بیان زیر ساخت های ذهنی خود بهترین فضا یعنی آزمایشگاه را انتخاب می کند تا بر پیکره روح مخاطب ضربه ای سخت وارد کند او با معرفی اپیزود ها سعی دارد تماشگر را از پرداختن به احساسات باز دارد و به سوی تفکر سوق دهد.
نمایش به صورت چند اپیزود متوالی و مرتبط است که شکل اجرایی ساده و عاری از اشکال متنوع تئاتری را دارد رخ داد های گوناگون در مکانی بدون تعریف اتفاق می افتد که این باعث می شود منتطق حرکتی بازیگران به چالش کشیده شود، که اگر تمامی روند نمایش توسط بازیگران فقط ایستاده ارائه می شد تفاوتی می کرد؟ جا به جایی پی در پی بازیگران باعث شده است که ریتم نمایش دچار افت خیز های غیر منطقی شود همچنین عدم وجود چالش و پرمایز به خصوصی موجب گشته نمایش بیشتر شکل روایی به خود گرفته و فاقد« پی وتال» و « اپوننت» شود همچنین شاهد نوعی ستیزه، گروهی یعنی ستیزه آدمیان با خودشان هستیم که توانسته اثررا به حد قابل قبولی برساند نمایش به علت پرداختن نقد اجتماعی خاص و حجم اصلاعات بالا کشکش دارماتیک خود را از دست داده، که عدم کش مکش، بحران و رشد نمایش اثر را به یک کار روایی تبدیل کرده است که این امر اگرچه به صورت آگاهانه از سوی کارگردان اتفاق افتاده و کار را به تجربه ایی نو در حیطه اجرا تبدیل کرده اما این تحول کامل صورت نگرفته است چرا که در نهایت روایی بودن نیز باید پرمایزی را برای اثبات انتخاب کرد که برای تماشاگر قابل باور باشد نه این که صرفا راهی برای نقد مسائل پیرامون قرار گیرد.
نگاه طنز و کاریکاتور کردن وقایع ناگوار از جمله راهکار های مناسبی است که اثررا به سوی گرتوسک شدن برده است و تماشاگر را دچار این بحران می کند که این ما هستیم؟ پس چقدر خنده دار و وحشت ناک ایم، نمونه خوب این ادعا نگاه جذاب کارگردان به ماجرای سقوط هواپیمای خبر نگاران است هواپیمای عروسکی به طرز خنده آوری سقوط می کند و دو امدادگر برای کمک به آن با برانکارهواپیما را می برند و در اصل به رخداد ها شخصیت انسانی می بخشد.
نکته قابل توجه نوع ارائه بازی هاست که کارگردان توانسته به خوبی به هدف خود که همان نشان دادن انسان هایی مسخ شده است برسد. بازی های گزینشی، انسان خیره مانده در تنهایی که با دوری جستن کارگردان از بازی های حسی به این مهم ست یافته است و تماشگر را به سوی تعقل راهنمایی می کند.
اما اگر جزئی تر بنگریم می توانیم از دل هر اپیزود ، اپیزود های متعددی بیرون بیارویم که پرداخت به این اپیزود های کوچک اثر را به لحاظ بصری نیز همچون محتوی پر بار تر می کرد.برای اجرای یک اثر نیاز به یک هماهنگی میان بار معنایی و بار تکنیکی و جود دارد که هرگاه این تعادل دچار مشکل شود نمایش نیز آسیب خواهد دید و تک سوی خواهد شد به هر حال نوع دید کارگردان برای انتخاب شیوه اجرایی و پرهیز از به ورطه تکرار افتادن موضوعات ونوع نگرش خود نکته است که گیرایی نمایش را بالا می برد. تاکید بر تبلیغات تلویزیونی و به نقد گرفتن مصرف گرایی به جای تفکر و تجدد به جای تمدن بدون شک از مساذل حائز اهمیت جامعه است. این در جای است که ما شاهد اتفاقات ناگوار فراوانی هستیم و از طرف دیگر و بدون توجه به این رخداد ها در زندگی صرفا مادی خود فرو رفته ایم بشریت هیچ گونه رابطه انسانی با هم ندارد در حالی که برای مرگ هم می گریند و مطلق تحت سلطه غول صنعتی که خود ساخته اند قرار گرفته و راه گریزی ندارند.