تبليغاتX
نقد تئاتر

 

                           من، پینوکیو دماغم دراز نمی شود!!!

 

هزاران سیاره تنیده درهم وهزاران سفیدی که در دل تاریکی می درخشند. صدای ضربان قلب زندگی و این انسان که همیشه به دنبال حقیقت می گردد. اما این بار پینوکیو است که به دنبال کشف روح هستی است و می رود که یاد بگیرد.

ژپتو جوان! پینوکیو را می سازد از چوبی که حرکت می کند این پینوکیو دو وجه دارد یکی زنانه واحساسی، دیگری مردانه و خشن.پینوکیو در جای نیاز دارد از وجه مردانه اش استفاده کند و در جایی زنانه. ژپتو هر دو وجه را می سازد، با او هر چه دلش می خواهد می کند بازی می کند، حرکتش می دهد، با پینوکیو تفریح می کند.

او در نهایت تصمیم می گیرد تا پینوکیو را در هستی لایتناهی رها کند تا روح یابد اما...

اما کوله پشتی سیاهی به او می دهد آیا این کوله پشتی جعبه سیاه پینوکیو است؟!!!.

آیا قرار است برای ژپتو اطلاعات جمع کند؟

همه چیز برای پینوکیو انتزاعی است و جهان را از دید چوبی خود می بیند. او هر عملی که می بیند به سرعت اما ناقص تقلید می کند.

دایره های سفید تو در تو ونا منظم فضایی که اول بار پینوکیو با آن روبرو می شود. زمان برای او بی مفهوم است و تنها سعی در حرکت دارد چون ژپتو به او گفته که حرکت کن!.

نکته قابل تامل در این نمایش این است که مفهوم بازیگر به تفکر نزدیک تر است تا بازیگری و به سوی تئاتر زنده گام برداشته است.

نوع ایجاد فضای بی انتها  توسط دایره های که بر زمین نقش بسته، باعث شده قدرت و فضای حرکتی بازیگران تا حد زیادی افزایش یابد و رگه های از تئاتراستلیزه را با برداشتی آزاد از نظریات «میر هولد » به دست آید.

میرهولد در برابر تئاتر ناتورالیستی به واكنش منفی پرداخت و بر این عقیده پای می‌فشرد كه بازیگران بسیار بیشتر از تقلید صرف، واجد ظرفیت و قابلیت گسترش حركات بدن هستند و دیگر عناصر هنری مثل صحنه مو موسیقی قابلیت هماهنگی با تئاتر را ندارند.

اما تفاوت در این نکته است که استفاده از فرم های گوناگون به همراه موسیقی بدیع باعث ایجاد نوعی ریتم و هارمونی زیبا برای اثر شده است.

فرم ها هر کدام تمیز شده رفتار و حرکات انسان امروزی و این حرکات نشات گرفته از طرز زندگی اوست.

دایره ها هر کدام گویای دور باطل و تکراری زندگی است و در این میانه پینوکیو به دنبال چه می گردد؟ حال قرارگیری این دایره ها و سیاره ها در کنار هم ایجاد فضایی مملو از سر در گمی میکند که کارگردانان این فضا را به صورت کاملا انتزاعی و عاری از هرگونه پرداخت اضافی به نمایش در می آورد. پینوکیو از جایی به جای دیگر سفر می کند از هرکس کاری می آموزد،خوش گذرانی را، عشق را ، جنگ را، یکی احساس دوست داشتن را و دیگری خشونت را تا او در خود آمیزه ایی عجیب از هستی را داشته باشد.

                                              پینوکیو

آخرین کاری که او یاد می گیرد مرگ است او سعی می کند تا با نابود کردن و بریدن خود به یک انسان ویا شاید به عشق تبدیل شود، موفق نمی شود باز می گردد و ژپتو که او را بازی داده است جعبه سیاهش را بیرون می ریزد تا از آن استفاده کند اما این اطلا عات برای او بی ارزش است چون تجربه شخصی پینوکیو است.

 نگاه گروه کارگردانی به اجرای اثر فرم گرایانه است. استفاده از فیزیک بازگیر به جای کلام و انتقال حس از این مسیر برای نشان دادن حالات درونی محور اصلی ابن نمایش را تشکیل می دهد. آشنایی پینوکیو با جنایت چنان با حرکات با استایل بندی شده است و به چاشنی طنز مسلح است که حتی پینوکیو در کشتن مگس هم  به چالاکی می رسد.

در طول اجرای نمایش به تماشاگر اجازه داده می شود تا با چشمان باز رویا ببیند، دنیایی خیالی را در درون خود تصور کند و از طریق فرم مفهو ها را درک  کند که این همان تئوری« یوجینو باربا» یعنی« wishfull thnking – concrete thinking» تفکر خام اندیشانه – ملموس و تن- ذهن است که تاکید بر این نکته دارد: اندیشه باید از طریق موضوع عبور کند وبا بدن خود را بیان کند در این نمایش نیز داستان رسیدن به حقیقت را از طریق موضوع یعنی داستان پینوکیو و با تاکید بر فرم ایجاد شده است .

 

زندگی پینوکیو را می توان به دو بخش تقسیم کرد: پینوکیو قبل از مسافرت__  پینوکیو بعد از مسافرت. قبل از مسافرت تنها وسیله ایی برای سرگرمی ژپتو است. او در طول مسافرت و بازی که ژپتو جوان برای ترتیب داده است به آگاهی می رسد و دیگر نمی تواند آن موجود دست و پا بسته وفرمانبردار باشد. همه چیز را می بیند .در خود نگه می دارد و به یک تحول وایجاد فکر در خودش می رسد.او سعی دارد با نابود کردن خودهمچون یک ققنوس تولدی دوباره یابد اما هر چه  تلاش می کند بی نتیجه است چون او در نهایت از طریق سازنده اش کنترل می شود.

در جایی دیگر طاقت نمی آورد و زبان به درد دل می گشاید اما او چه راست بگوید یا دروغ دماغش دراز می شود چون ژپتو می خواهد!. او غمگین است وبرای نجات خود هیچ کاری نمی تواند انجام دهد.

تصاویر در هم ادغام می شوند و داستان ها در هم تلفیق می شوند و به خوبی از فضا ها و مکان های مورد نظر ایجاد می شود. در شیوه اجرایی اتفاق است که حرف اصلی را می زند برای مثال اول خودکشی پینوکیو را شاهد هستیم و بعد علت این واقعه را. که این نوع برخورد با موضوع باعث ایجاد نوعی هیجان بصری برای تماشاگر می شود.

در ترکیب کلی صحنه، فضا، نور و بازیگر هم ایجاد نوعی میزانسن های دایره وار شده است که این نکته را روشن می کند: از جزء به کل هستی همه در حال نوعی گردش دورانی برای رسیدن به هدفی دارند حال این کدام هدف است؟ لذت؟ شادی؟ غم؟ جنگ؟ تصاحب 

اما در برخی از بخش های نمایش به علت پافشاری بیش از حد بر عنصر تکرار فرم ها و غالب ها نوعی رکود و یکنواختی در اجرا به وجود می آید که موجب قطع ارتباط تماشاگر با اثر می شود . هدف از اینکه پینوکیو چند بار ساخته می شود چیست؟ اگر نشان دادن همان روند  دایره وار است این مهم بار ها اتفاق افتاده و دیگر نیازی به دوباره سازی ندارد در چندین بخش اجرا این اتفاق رخ می دهد که نبودن آن واقعه هیچ لطمه ایی به روند کار نمی زند بلکه آن را بهبود می بخشد.

اما آیا ما هر کدام یک پینوکیو نیستیم؟

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:56 توسط محمد مسعود طیبی |