تبليغاتX
نقد تئاتر
                            مرا ببخش!!!

 

ناراحتم و با دلي غمگين و در خود شكسته نشستم، ايرج راد بزرگ مردي است كه تلاش او در عرصه تئاتر كاملا مشهود است. ايرج راد

مي خواستم كمكي باشم به پيكره تئاتر كشورم كه آن را عاشقانه دوست دارم، اما نشد از او خواستم تا به شركتي بيايد که مدعی است یکی بزرگترین شرکت های صنعتی خاورمیانه است، تا بتوانيم براي تامين مخارج هنرمندان تئاتر راهي پيدا كنيم اما...........!!!!!!.

از من خواستند تا ارتباط هنرمندان را با این شرکت برقرار کنم ، تا راهی برای حمایت از هنرمندان و نیز تبلیغ محصولات این شرکت باشد.اما دعوتی اینچنین و استقبال نکردن از نماینده تمام هنرمندان تئاتر این سوال را در ذهن آدمی تداعی می کند: آیا هيچ مسئولي قدر اين هنرمندان را مي داند؟

و تنها تاريكي و سايه شوم شرمساري، بر روح این شاگرد کم تجربه به يادگار ماند. ود ل شكسته او .

آيا واقعا رسم است كه در هر دياري اينگونه از بزرگان استقبال شود؟

خود را مقصر صرف مي دانم و از گناه بزرگ خودم كه اينگونه به روح هنر مندانه و بزرگوارش توهين شد نمي گذرم. باشد تا اين خطاي دهشتناك مرا ناديده بگيرد و بر من ببخشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:16 توسط محمد مسعود طیبی |

                             من یک کاج بودم!!! 

 

بزرگترین عذاب و شر زندگی انسان موقعیت وجایگاهی است که بدون آنکه خود بخواهد در آن قرار گرفته است. در ادبیات نمایشی رئالیسم، انسان دارای دو بعد است اول بعد درونی خودش ودیگری بعد اجتماعی یا برون انگارانه و به عبارتی طبیعت زتدگی است، با این تفاوت که بعد برون انگارانه، ساخته و پرداخته این موجود دو پا است اما دیگر از او جدا گشته و برسرنوشت انسان تسلط یافته است.

خانوادی با پیشینه اشرافی، که حال در گیر طوفانی آرام به نام گذر زمان شده اند. که این اشرافیت بر گرده های هزاران بی گناه بنا شده است.

خانواده آقای گیل، در طول زمان اشرافیت تو خالی خود را از دست داده می دهد. و حال که گیل با چرچنگ معده اش یعنی سرطان دست و پنجه نرم می کند همه اعضای این خانواده عقده های پنهان سال های دور خود را فرافکنی می کند تا ابراز وجودی هر چند کو چک کرده باشند.

فروغ دختر بزرگ خانواده است دکترای روانشناسی از هاوارد دارد و حال با بیمار شدن گیلانه ماردش اوست حکمران مطلق خانه است. پدر یا همان گیل، چون شیری بی یال و کوپال  نیز از او فرمانبرداری دارد. او با این که تحصیل کرده این رشته است، اما خود تا حد جنون پیش می رود و برای عقد گشایی دست به هر عملی چون تحقیر دیگران، برخورد زننده با مادر بیمارش و لگد مال کردن روح  خدمتکاران خانه می زند. حتی در صحنه های مادر پیر خود را بر روی زمین کشان کشان به اتاقش می برد. در را بروی او قفل می کند و او را به  موش آزمایشگاهی خو بدل کرده است.

افراد این خانواده هر کدام در دنیای شخصی خود زندگی می کنند و حاظر نیست آن را برای رسیدن به یک دنیای واحد به اشتراک بگذارند. راهکار هادی مرزبان در جایگاه کارگردان این نمایش استفاده از نور های موضعی و مدور است که فضای لازم را برای انتقال این مهم در اختیار باز یگر قرار می دهد.

جمشید فرزند دیگر خانواده، او هم تحصیل کرده سوربن است، در رویا های خود غوطه می خورد و توان رویاروی با چهره زشت زندگی را ندارد. از این رو همیشه را در اتاقش در طبقه دوم این عمارت بزرگ با دنیای آبی خودش تنها است.

اما او حتی صداقت برخورد با افکار خود را ندارد وتنها به مشتی شعار بسنده می کند.

در این میان پسر کوچک جناب گیل داوود در انزوای کامل به سر می برد و به خاطر سبک سری و لوده بازی هایش به اواهمیت زیادی داده نمی شود وتنها کار او رفتن به شکار است. او هیچ گاه نمی تواند یک بزه کوهی شکار کند و تنها حاصل شکاره او یک خرگوش باکره سفید است. این امر باعث می شود تا عقده های او در دو نقطه سر باز کند، یکی تلاش برای تصاحب جایگاه پدر به هر روشی که امکان دارد و دیگری سرخوردگی های جنسی که به صورت دیالوگ «خرگوش باکره مقدس»  در مورد طوطی، خدمتکار نوجوان عمارت به کار می رود. او نیز برای فرافکنی های ناشی از استبداد پدر نیز راهکارهای خاص خود را دارد و تملق پدر را می گوید تا بتواند جایگاه او را تصرف کند.

در این میان یک دختر او همسرش که هردو پزشک هستند، به امید اینکه از این آب گل آلود طعمه ایی قسمتشان شود مدام جویای حال خراب گیل هستند. اما در اصل غرق در زندگی مجازی خود شده اند که نمونه، نسل آینده ای می باشد که قرار است وارد این جامعه پر از امواج و متلاطم شود. فرزندی بسته که تابع همین اصول مجازی بزرگ شده است.

در این میان چند نفر دیگر هم وجود دارند نور الدین که به همراه فروغ برای باقیمانده اموال گیل نقشه کشیده اند، دختر کوچک و هنر منداش به نام مهری که به هنرش هیچ تعهدی ندارد. او خدمتکار خانه طاهر را که برادر طوطی است و لال، به کار های سخت وا می دارد تا مدل طراحی او شود به او دشنام می دهد وبعد به آرامی شعر می خواند. ااین خود مولد این مطلب است که استبداد هر چند طولانی باشد اما مرگ دارد.لبخد با شکوه آقای گیل

این اثر حول 4 محور اساسی شکل گرفته:1. موقعیت بومی و جغرافیای مثلا تاکید بر باران و نوع اشتغال خانواده که گویای حضور قدرتمند شمال کشور است 2. ساختار فیزکی و بیولوژیکی افراد مثل دختر کوچیک که پای لنگان دارد3. زیر ساخت های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی نظیر اوضاعی که هم اکنون وجود دارد که سر منشاء آن تغیرات حکومتی است4. بعد روانی کنش ها، کار های خود آگاه و نا خود آگاه هر فرد است.

در این اثر کارگردان تاکید بر بعد آخر یعنی بعد روانی داستان دارد. و در لایه های زیرین نمایش به کنکاش هر یک از این افراد در موقعیت قرار گرفته که همانا شر بزرگ است می پردازد.

می توان گفت خلق چنین آثاری بیشتر بازیگر محور است  بنابراین تمرکز کارگردان به این قضیه معطوف شده است و سعی کرده تا با ایجاد فضای های متفاوت به لحاظ استفاده از میزانسن تمامی تفکر خود را معطوف به ابعاد شخصی این افراد نماید. هیچگاه افراد خانوداه از یک حد فیزکی خاص به هم نزدیک نمی شوند مگر در موارد خاص وبیشتر به گیل بزرگ است که نزدیک می شوند آن هم برای منافع شخصی.

تلاش برای رسیدن به شخصیت های کاملا متفاوت در اشخاص که هر کدام به دنبال قدرت نداشته خود هستند بنا بر شرایط روحی آنها متفاوت است. فروغ سعی می کند تا در هر قسمت سرآمد و یکتاز باشد در خانه، در دانشگاه، و در برخورد های اجتماعی اندکش تا جای که با جمشید می جنگد و در آخر او را از خانه بیرون می کند.او  فقط در پی کشف ابتذال از دیگاه خود است، که به صورت وسواس در او ظاهر می گردد.

این مهم حتی در لباس او یعنی رب دشمابر آبی که به تن دارد به خوبی ملموس است. دیگر اعضای خانواده  مثل او لباس نمی پوشند.

مرزبان سعی کرده است تا با استفاده از عناصر دیگری چون صحنه پردازی که خود گویای مسائل بسیاری است به این موضوع  یعنی تنهایی انسان اشاره کند.

افرادی از خانواده که تقریبا فکری همسان دارند چون فروغ، نورالدین و داوود، هر یک سمت خانه و جمشید، مادر دیونه اش و حتی طوطی خدمتکار آنها  طوطی در طرف دیگر خانه اند. تفکر و تاکید بر زاویه روانشناسانه در طراحی صحنه این اثر نیز به خوبی موکد این مطلب است که دیگر مفهومی به نام خانواده وجود ندارد. تابلوهایی که فقط تابلواند رنگ های نفرت انگیز دیوار فریاد اشرافیتی پوسیده را دارند. صدا و تصویر رعد و برق و انسان که در خود مانده است. 

حتی می توان گفت اینجا اولین کور سو های تقابل سنت و مدرنیته هم به خوبی نمایی می شود و آنچنان که گیل سعی در حفظ این خانواده دارد، اعضای دیگر اصراری ندارد، گیل: دنیای شما آنچنان هم مدرن نیست.

اما حرکت فرو پاشی خانواده حرکتی کند و لاک پشتی است ,  وهمه انتظار مرگ گیل را می کشند تا کفتار های وجود خود را از پس این گوسپندان نمایان کنند. و مرزبان توانسته به خوبی این روند را با تاکید بر عناصر ذکر شده به روی صحنه بیاورد که به صورت ریتم ملایم در کنار تمپوی پر قدرت قرار گرفته است.

اما این پیشبینی را گیل زود تر انجام می دهد او در جایی به پسرش می گوید؟ تو دلقکی هستی که با یک طرف صورتت می خندی و با طرف دیگر گریه می کنی. این خود شاهدی است برای این مهم که گیل خود می داند چه بر سر خانوداه اش آورده است. گیل بزرگ که خود چون کاجی می داند که تنها طوفان سهمگین می تواند او را از کمر بشکند، سعی دارد تا همه چیز را بعد از هفتاد سال عوض کند و کمی هم به اطراف خود نگاه کند.

مرزبان در روند کار خود نگاه ویژه ای به استفاده از نشانه ها  نظیر اسلحه های گوناگون آویخته به دیوار ازهمه مهمتر صحنه ایست که گیلان تابوتی نمادین را با خود حمل می کند که نکته مهتر از ازبردن تابوت جوراب های پای اوست که یکی به نگ سیاه و دگری به رنگ سفید است مه گویای تضاد درون و بیرون افراد خانواده دارد .

همچنین کارگردان  دست به ایجاد تابلو های زیبا می زند که خود گویای تاکید بر نقاط حساسی از روح آدمی دارد.

اما در نهایت همه چیز نابود می شود وحتی پاکدامنی طوطی از این فروپاشی در امان نمی ماند.

اما آیا ما خود نیز نقاب بر چهره نداریم؟      

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 19:45 توسط محمد مسعود طیبی |