بوف تهایی ما!!!
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
صادق هدایت
انسان توده ایی است در هم تنیده، پیچیده، لبریز از باید ها و نباید ها، پر از خوبی ها و پلشدی ها، اما این پلشدی ها بیشتر بر یپکره ی نحیف او ضربه می زنند و او را تا ژرف نای ریه هایش به نابودی و قهقرا می برد.
با پیدایش یکجانشینی در زندگی انسان پریمیتیو و ایجاد مفهوم زندگی اجتماعی ، پیداش واژه به اصلاح تمدن و ظهور آرمشی نسبی در زندگی بشر، آرام آرام بنیان های خانمان سوز مالکیت و تبعیض در تمام وجوه زندگی این موجود دو پا شروع به محکم کردن ریشه های خود کرد تا در آینده ای نه چندان دور تمام پیکره ذهنی او را از هم متلاشی کند.
طهران 86-1385 ؟ بله!!!. با تمام زیبای هایش نیز از این قاعده جهان شمول منفک نمی شود.
نگاه کارگردان در این اثر معطوف است به مشکلات اجتماعی جامعه که گاه زیر ساختی و بنیادین می نمایند و گاه در ره گذر ازمنه پیچیده امروزین اجتناب ناپذیر اند.
مشکلاتی چون فقر، اعتیاد، زنان خیابانی، خانواده های بی سرپرست و ... از این مسائل که هر روز همچون طوفانی از کنار ما گذر می کنند.
داستان نوعی روایت سیال از ذهنیت یک فرد است که دیدن این مشکلات را تاب نیاورده در قبرستان ذهن خود با مرگ روحش دست و پنجه نرم می کند.
داستان دختری که از خانه گریخته است یا به نگاهی دیگر بیرونش کرده اند او چه باید بکند؟
زنی که همسرش را از دست داده است و تنها امیدش یک ماشین ا ست.
مادری که سال ها به انتظار فرزندش است تا شاید روزی از جبهه باز گردد
مرد جوان که اعتیاد دارد و..... این مشکلاتی است که او نتوانسته آنها را تاب بیاورد
پس محکوم است تا در سیاه چاله ذهن خود دفن شود.
اما نکته در این جاست که در سال های اخیر بسیاری از کارگردانان و هنرمندان به این موضوع پرداخته اند و تماشاگر تا حد زیادی با آن آشنا است. پس در اینجا فرم و شیوه اجرای اهمیت زیادی پیدا می کند تا بتوان بار دیگر بر پیکره تماشگر تلنگری وارد کرد.
اثر، روایتی است از همین مشقات که از ذهنیت شخصی به صورت دیوانه وار بیرون می جهد طهران86-1385 به لحاظ اجرای فرمی تقریبا مدور دارد و تمامی ترکیب این نمایش از این فرم تبعیت می کنند. ورود و خروج افراد مختلف در حیطه ذهنی شخص راوی به صورت ترکیبی یکنواخت و پی در پی است که نشان از ذهنی آشفته و فرو پاشیده دارد. داستان ها در دل هم آغاز می شوند که این باعث ایجاد ریتمی قابل قبول می شود. عنصر تکرار در این نمایش اصلی ترین بار را بر دوش خود می کشد ورود شخصی که پی در پی شمع روشن می کند، رفت و آمد شخصیت ها با فرم های تقریبا یکسان ، سه دیواره سیاه درهر طرف صحنه که خود تکرار مکررات است و ساختمان های سیاه و مخوف شهر را در ذهن متبادر می کند که ادامه آنها منتهی می شود به تهران! سفال های ساختمانی که با ترکیبی متفاوت در دو نقش آسمان خراش های شهر و گوشه ای از ذهنی فرو ریخته ظاهر می شوند. و در کنار تمامی اینها آرشه سازی است که به صورتی تاثیر گذار بر عنصر تکرار می افزاید.
در ابتدای نمایش با لیوان های که در هر کدام شمعی وجود دارد روبرو می شویم ، که تداعی کننده قبرستان یا به تعبیری ذهن آشفته انسان امروزی است که فرد دیگری از کنه ذهن راوی سعی در روشن کردن این شمع ها دارد تا شاید نقطه گریزی باشد. اما هر چقدر این شمع ها روشن می شوند دنیای دهشتناکی بر او پدیدار می شود.
اما این تمهید کارگردان درعین زیبای و سمبلک بودن از یک نقاصان قابل توجه برخوردار است و به علت تعدد بیش از حد لیوان ها و شمع ها توان حرکتی بازیگر در صحنه به حداقل می رسد.
از نگاه اورلی هولتن نمایش به مثابه یک مدل ارتباطی عمل می کند و شامل پیام، منبع ارسال کننده پیام، و گیرنده پیام می شود.پیام مفهومی از زندگی بشر است، منبع ارسال کد در یک نگاه کلی گروه اجرایی است و گیرنده پیام تماشاگر. حال کد های که از طرف بازیگر به تماشاگر ارسال می شود به دلیل همین تعدد شمع ها دچار ایراد می شود و در پاره ای از اوقات ارتباط با تماشاگر قطع می شود.
نوع نگاه کارگردان به شیوه اجرای نکته ای را آشکار می سازد و آن را بی پیرایه با تماشگر مطرح می کند: که هر کدام در چنینی شرایطی قرار داریم اما چرا از آن فرار می کنیم؟؟؟
ترکیب مناسب عناصر بصری شامل کلیه رفت وآمد ها نوع قرار گرفتن نوازنده در صحنه و تنها استفاده از نور شمع برای ارتباط با تماشاگر باعث می شود فضایی تاثیر گذار برای به وجود آید.
کارگردان در این اثر به دنبال بازسازی واقعیات نیست بلکه سعی دارد تا مفهوم و سرشت این اتفاقات را برای تماشاگر باز گو کند که از شیوه دوم ابلاغ جوهر نقش بازیگر به تماشاگر استفاده می کند. یعنی بازیگر---------------- موضوع نمایش و در این میان از بخش دوم یعنی بازسازی عواطف بر روی صحنه سود می برد تا بتواند عصاره این عذاب را به تماشاگر انتقال دهد. برای مثال هنگامی که راوی در حال بازگو کردن یکی از معضلات خویش است شخصی در پشت او این واگویه را به نمایش می گذارد.
بازی ها نیز هرکدام در جایگاه خود قابل توجه است. استفاد از یک نفر برای ایفای چندین کاراکتر خود بر این موضوع دلالت دارد که کارگردان به دنبال بازسازی واقعیت است. یک نفر هم کودک است، هم گربه و هم فردی معتاد و تواناسته به نحوی تاثیر گذار با این کارکتر ها برخورد کند.
مجموعه ای از آدم ها می آیند و می روند بدون آنکه ما توجه ای به آنها داشته باشیم و در فضای جامعه حل می شوند و ناپید می شوند بدون آنکه دیده شوند. و من هستم بوف تنهای که بر سر آرزوهای مرده خود می نشینم تا شاید...!