تبليغاتX
نقد تئاتر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                   سه گانه آتش

 

                     

                           یا

 

 

       

 

 

    « داستان سیاوش و سودابه قبل از گذر از آتش به همراهی یک میز و سه صندلی »

 

                                   بر اساس شاهنامه فردوسی

 

 

                        

 

 

 

 

 

 

                          نوشتاری برای کارگردانی از مسعود طیبی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

صحنه: چیزی جز یک میز ، سه صندلی، یک عروسک ویک سینی که درون آن  تکه های عروسک است وجود ندارد. اما نور بازیگر مکمل ماست)

 

 

1

 

سودابه: ( و سیاوش در دو نور موضعی) سیاوش

سیاوش: مادر

سودابه: امشب را با من به صبح بدل کن

سیاوش: من مرد هستم و نزد مردان می مانم

 

 

2

 

کاوس شاه) : و سودابه در دو طرف میز) سیاوش  

سودابه: در جهان، شاهی به عظمت تو نیست و فر شاهی تو سراسر گیتی را فرا گرفته .و همجا سخن از کیکاوس است. سیاوش، فرزند تو، نیز چون پدرش، همتایی ندارد؛ اما افسوس که محبتی هم نسبت به خانواده ندارد.

کاوس شاه: سیاوش؟

سودابه: چهار خواهر دارد که از من! به دنیا آمده اند، آنها شب و روز را در حسرت دیدار سیاوش. اما سیاوش برای دیدار آنها هرگز قدم در کاخ من! نگذاشته

کاوس شاه: (سیاوش را صدا می کند) سیاوش

سودابه: پس من امشب میزبان سیاوشم

 

3

 

تنهایی سودابه: ( پشت میز آرام نشسته) گردش زمان!. گویی ده سال طول می کشد تا شب سیاه روز را در خود فرو کشد. سیاوش، لباسی می پوشم که نتوانی چشم از بدن من برداری. امشب جش تصاحب تو را خوهم گرفت.

 

4

 

سیاوش: ( وکاوس شاه در دذو طرف میز) پدر

کاوس شاه: نسبت به خواهرانت بی اعتنایی، چرا؟ مردی چون تو باید چنین بی تفاوت باشد واز خواهران خود روی گرداند؟ سو

تنهایی سیاوش: تنم می لرزذ، همه اینها مکر سودابه است، ای ایزد پاک مرا از حیله ونیرنگ این زن در امان بدار

کاوس شاه: دابه به پیشواز تو می آید به کاخ او برو

سیاوش: مرا به نزد دانشمندان و پهلوانان روانه کنید پدر، از نشستن با زنان مرا چه بهره ایی می رسد؟

کاوس شاه: احترام سوادبه واجب است. او ملکه است. بهانه جویی مکن امشب خواهرانت را به دیدار خود شاد کن.

 

5

 

تنهایی سودابه: ( در حال استفاده از یک روژ لب ، در جای از صحنه سخ رخ و پشت به تماشاگر) مرا مادر می خوانی؟  زهر لبانم را به تو می چشانم سیاوش، من خودم را برای تو آماده کرده ام. کاری می کنم هرگز به یاد نیاوری که مرا مادر خود خوانده ای.

 

6

 

سیاوش: ( در دو طرف میز،بین او و سودابه جام شرابی رد و بدل می شود) نمی خورم

سودابه: شراب بنوش

سیاوش: نمی خورم

سودابه: شراب بنوش

سیاوش: نمی خورم

سودابه: شراب بنوش

سیاوش: نمی خورم

سودابه: همه کس می نوشد تعجب می کنم که تو شراب نمی خوری

سیاوش: نمی خورم مادر

سودابه: مادر. دیگر هرگز تکرار نکن

سیاوش: چرا؟

سودابه: از این کلام تنفر دارم. تو می دانی که مادر تو نیستم

سیاوش: حالم بد است، توان ماندن ندارم

سودابه: ............

 

7

 

تنهایی سودابه: ( همه جا گویی برای او آیینه گذاشته اند که خود را بر انداز کند. هر کجا که می رود، جلوی او عروسکی زشت دیده می شود. بعد از گفتن هر کلام جایش را عوض می کند) سیاوش مگر چه کمبودی در این اندام می بینی که حتی نیم نگاهی به آن نمی کنی؟ سیاوش نگاه من سنگ را متلاشی می کند. سیاوش کافی ست تا آهن دست های مرا لمس کند تا آب شود. تو کیستی؟ این چه قلبی ست که تو را اینگونه سخت و مقاوم کرده است؟ چیست این وجود تو که روح مرا به بند کشیده؟ کاش مادرت تو را به دنیا نیاورده بود. اگر از آن من نباشی دنیا را خواهم سوزاند.

 

8

 

کاوس شاه:( سودابه و سیاوش در دو طرف میز نشسته اند شاه در وسط ایستاده) سیاوش

سودابه: کاش به دیدار ما نمی آمد

کاوس شاه: چرا؟

سودابه: او حتی نگاهی نیم نگاهی به خواهرانش نکرد. چون رعد آمد و رفت و دل همه را چون آبگینه در هم شکست. من دختران را چونان آراستم که حوریان بهشتی را خوش نیامد، به این گمان که شاید یکی از آنان را پسند کند و وسیله عروسی آنان را فراهم کنم. از حرف های مردم واهمه دارم. می ترسم

کاوس شاه: می ترسی؟

سوادبه: ترس از این دارم که این بی توجهی ها بنای زوال پادشاهی ایران گردد

کاوس شاه: نابودی پادشاهی ایران. سیاوش

 

9

 

 سیاوش: ( و کاوس شاه پشت و گوشه میز رو در روی هم) پدر

کاوس شاه: آیا اهانت به ملکه و دخترانم تو هین به من نیست؟

سیاوش: پدر...

کاوس شاه: آیا ملکه و خواهرانت از مردم عادی نسبت به تو بی بهره ترند؟

سیاوش: پدر...

کاوس شاه:آیا تو پروش یافته ای تا به خانواده خود پشت کنی؟

سیاوش: پدر...

کاوس شاه: آیا خانواده و سلطنت ایران برازنده تو نیست؟

سیاوش: هست

کاوس شاه: پس شب

تنهایی سیاوش:  سوادبه!.  دام اوست. کیکاوس چگونه شاهی ست؟ به راحتی حیله زنان در او کاری می شود. پدر مکر زنانه است.

کاوس شاه: تا صبح در کنار آنها خواهی بود. سودابه با بهترین شراب ها تو را استقبال می کند.

سیاوش: پدر...

کاوس شاه: سیاوش

 

 

10

 

سیاوش: ( و سودابه در فاصله ای دور) شرم نداری

سودابه: به بدن من نگاه نمی کنی؟

سیاوش: از قهر و غضب یزدان پاک نمی ترسی؟

سودابه: به بدن من نگاه نمی کنی؟

سیاوش: چرا چنین می کنی مادر؟

سودابه: می دانی که مادر تو نیستم، نگاه نمی کنی؟

سیاوش: اما همسر پدر من هستی

سودابه: به بدن من نگاه نمی کنی؟

سیاوش: چگونه فرزند به پدر خود خیانت کند؟

سودابه: من تو را می خواهم

سیاوش: نه مادر، من تو را مادر خود می دانم و کاوس شاه را نیز مردی شجاع زیبا و برازنده تو

سودابه: اگر قرار باشد در آتش عشق تو خاکستر شوم، این قامت رعنا را پیشتر از خود خاکستر خواهم کرد.

 

11

 

سودابه: ( و کاوس شاه در دو طرف میز نشسته اند و سیاوش وسط. سودابه سینی را به طرف کاوس هل می دهد که در آن اعضای یک کودک است) دو بچه من در شکم مردند، سیاوش گفت من فقط بدن تو را می خواهم، گفتم من همسر پدر تو هستم، گفت من فقط بدن تو را می خواهم

کاوس شاه: سیاوش

سودابه: صورتم را زخمی کرد، کودکانم را کشت. آیا  من کمتر از مادر تو نیستم؟

 

12

 

تنهایی کاوس شاه: کودکان از آن سودابه نیستند، این تشخیص ستاره شناسان است. اما چگونه اثبات کنم؟ شاید هم سیاوش خیانت کرده است. نمی دانم. هر چند سودابه رعناست سیاوش از او هزاران بار بهتر است و برای او فرصت بسیار، پس چرا سودابه؟ هیچ عقلی باور نمی کند که سودابه دو بچه در شکم داشته و هر دو مرده اند. چگونه من که همیشه کنار سودابه ام متوجه ماه ششم او نشده ام؟ سیاوش خیانت کرده است؟ تنها آتش پاک کننده گناهان است

 

13

 

یار گیری سودابه: ( در میان تما شاگران) آیا سزای سیاوش مرگ نیست؟ باید بی گناه از گناه کارتمیز داده شود. من به جز خوبی با او چه کردم که سوء قصد به همسر پدر خود و ملکه ایران داشت؟ من که همچون مادری او را دوست می داشتم. دو کودک من به دست این اهریمن به قتل رسیده اند.

 

 

14

 

کاوس شاه:(او در وسط میز و سیاوش و سودابه در دو طرف) آتش میان شما حکم خواهد کرد .و گناهکار را از بی گناه جدا می سازد. سودابه؟

سودابه: من یک بار در آتش سوخته ام و آن آتش مرگ دو کودک بی گناه من است

کاوس ساه: سیاوش؟

سیاوش: پدر من می پذیرم چون که آتش دوزخ به مراتب سوزنده تر است.

کاوس شاه: پس هر کس  گناهکار باشد مجازات خواهد شد. آتش

 

15

 

سیاوش: ایزد پاک، از آتش عبور می کنم؟

سودابه: نکند از آتش عبور کند؟

کاوس: سیاوش

                                                                        مسعود طیبی

                                                                  دی ماه/ 1382 /شمسی

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 9:48 توسط محمد مسعود طیبی |

به بهانه سالروز وفات اكبر رادي به قول همسر بزرگوارش رادی کبير، رادی اسطوره. اکبر رادی در روز دهم از مهر ماه سال 1318 در رشت پا به عرصه وجود گذاشت. و فرزند سوم از يك خانواده شش نفره بود. نام پدرش «حسن» كه با 9 كلاس سواد به زبان هاي فارسي، تركي، فرانسوي و روسي تسلط داشت و در خيابان شاه قنادي و به اتفاق برادرش كارخانه قند ريزي و سخت گرفتار معاملات كه اين موضوع مجالي براي پرداختن به فرزندان را نمي گذاشت. مادر اكبر« ام البنين » زني بي سواد اما با احساس، دانا و شايسته و پر توان بود. رادي چند سال اول زندگي خود را در رفاه نسبي گذراند . چهار سال اول دوران تحصيل خود را در دبستان«عنصري » رشت پشت سر گذاشت اما در سال 1339 به علت ورشكستگي پدر به تهران آمدند. فقر به شدت آن روي خود را به رادي نوجوان نشان داد تا جاي كه براي تهيه نياز هاي اوليه خود دچار سختي فراوان بود. خالق نماشنامه«منجي در صبح نمناك» دو سال آخر ابتدايي را در دبستان «صائب» تهران گذراند و دوره متوسطه را در دبيرستان فرانسوي «رازي» به پايان رساند. رادي مي گويد:«در طول تحصيل يك دو سال باطل هم داشتم اين كه در مقطع ابتدايي محصل درس نخوان زرنگي بودم و در كتبي امتحانات نهايي حوزه شاگرد اول شدم، سوم دبيرستان بودم، پانزده ساله، كه بر اثر يك بحران شديد روحي، و سردي به درس و مشق و گرايش به مطالعه سه تجديد آوردم و با همان سه تجديد رد شدم ...». رادي يك سال نيز در كنكور پزشكي شركت كرد كه موفق به قبولي در دانشگاه نشد. او در سال 1339 در رشته علوم اجتماعي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران پذيرفته شد و چهار سال بعد نيز در فوق ليسانس همان رشته قبول شد اما در هنگام اخذ پايان نامه درس را به علت فشار زندگي مشترك رها كرد. رادي که جای خالیش اکنون چون پتکی بر پیکره تئاتر كوبيده شده است، همیشه به جوانان عشق می ورزید، همیشه سعی داشت تا در این روزگار بی مهری تئاتر دلگرمی و چراغی فروزان برای جوانان باشند.ریشه ای باشد برای درختی که میوه آن جوانان شیفته تئاتر هستند.این روح پر تلاطم که همیشه در پی نجات انسان بود، از سال 1340 با حكم رسمي معلم شد. علاقه بيش از حد او تئاتر باعث شد تا مطالعات خود را به زمينه ادبيات و تئاتر اختصاص دهد و دو نمايشنامه رونه آبي(1341 ) با هزينه شخصي و افول(1343 )با هزينه گروه طرفه به چاپ رساند. استاد اكبر رادي در سال1341 به عضويت گروه ادبي طرفه در آمد٬ كه اعضاي آن را اغلب دانشجويان تشكيل مي دادند كه سوادي انقلابي ادبي را در سر داشتند. رادي در سال 1344 با يكي از هم دنشگاهي هاي خود به نام« حميده عنقا» ازدواج كرد و روزگار خوشی را با هم آغاز کردند ولی اکنون همسر بزرگوار او می گوید: زندگی دیگر بدون رادی بزرگ برایم معنای ندارد. او صاحب دو فرزند پسر به نام هاي آريا و آرش شد. كه فرزند اولش آريا و همسرش هر دو پزشك و آرش فارغ التحصيل رشته كامپيوتر هستند. اين نمايشنامه نويس همچنين در مقام استاد دانشگاه در مقاطع كارشناسي و كارشناسي ارشد به تدريس دروس نمايشنامه نويسي پرداخت و در سال 1373 بازنشسته شد. اولين تجربه جدي رادي در حوزه ي ادبيات داستاني بود٬ كه « باران» نام داشت و در مسابقه داستان نويسي مجله «اطلاعات جوان » چاپ و ميان بيش از هزار داستان در سال 1338 برنده جايزه اول شد. او در سال 1336 اولين نمايشنامه خود به نام« از دست رفته» را به رشته حرير در آورد اما به علت دلخواه نبودن، آن را هرگز در ليست آثار خود قرار نداد. اولين و مهمترين اتفاق زندگي رادي آشنايي او با شاهين سركسيان به معرفي احمد شاملو در سال1339 بود . سركسيان كه تسلط كامل بر سيستم استانيسلاوسكي داشت٬ بعد از خواندن «روزنه آبي» وتحسين فراوان رادي جوان تصميم به اجراي آن گرفت و مصرانه از رادي خواست كه جز نمايشنامه چيز ديگري ننويسد. دومين اتفاق موثر در زندگي رادي آشنايي او با«جلال آل احمد» است و با اين كه به لحاظ فكري با هم تفاوت زيادي داشتند اما رادي آل احمد و سركسيان را در زندگي خود بسيار پر رنگ با اهميت بر مي شمارد. اولين نمايشنامه اي كه رادي خواند «دوشيزه ارلئان» شيلر بود، اما بيشترين تاثير را در نگارش از آثار« چخوف» و« ايبسن» گرفت. تماشاي صحنه تئاتر هيچ گاه رادي را ارضا نمي كرد وخواندن نمايشنامه را به تماشاي آن ترجيح مي داد و بر خلاف نظريات متعدد نمايش نامه را يك شكل كامل ادبي مي دانست كه براي تكميل نيازي به صحنه تئاتر ندارد و اعتقاد داشت كه نمايشنامه هاي شاهكار جهان به علت اجرا ماندگار نشده اند بلكه به خاطر ساختار و محتوا پا بر جا هستند. اكثر آثار این استاد گرانمایه را نمايشنامه هاي بلند تشكيل مي دهد وتنها چند اثر آخر او كوتاه هستند. ديالوگ در آثار رادي بسيار حائز اهميت است و شخصيت پردازي ها بر پايه آن صورت مي پذيرد كه اين مهم ترين خصيصه نمايشنامه نويسي اكبر رادي مي باشد.پرداختن به موضوعات روز جامعه هميشه بالاترين مساله او براي نوشتن بود.می خواست از انسان بنویسد، از شرف او حرف بزند، انسانی نه سیاه و نه سفید، انسانی خاکستری و به قول خودش، نوشته هایش:«کنایه نیست، اسائه نیست، نیش های سطحی و پرتاب های لوکس و این چیز های عامیانه نیست، هیچ، پشت لایه ی بسته داستان، این مکاشفه ای در قلمروی گناه است در جهان، با شقاوتی که بی گناهان گناه می کنند و گناهکاران در ذات خود بی گناه اند.» شخصيت هايي در باطن معصوم كه هر كدام به نوعي استحاله پيدا كرده اند و به قول رادي:« عقربي در درون » ومي كوشد تا درون خسته وخاموش انسان را با تلنگري آگاه سازد. رادی که از كه در توصيف همسرش تا آخرین لحظات قبل از دنیا رفتنش دست از نوشتن بر نداشت، در مقدمه ی تانگوی تخم مرغ داغ چنین می گوید:« پس، اینک تانگوی مرا بخوانید، آهسته درنگی کنید، و آنگاه در باب انتشار آن هرگونه مطلحت بدانید خیر است. گرچه آرزوی ممکنی داشتم که« تانگوی تخم مرغ داغ»- اگر نه روی صحنه- دست کم به تیراژ معدود کتابی (فقط برای محصلین رشته و اهل حرفه) ببینم. که این درام نقطه بلورین ایمان من به حیثیت آدمی است، ترانه غمگین آنکه شبانه در گوش من سرود:« مرا با زوفا بشوی که طاهر شوم، مرا بشوی که از برف سفید تر شوم.». رادی هم رفت، خسته و خاموش اما با امید، امید به آینده ای که جوانان می سازند. رادی در روز چهار شنبه 5 دیماه 1386 همچون منجی در صبح نمناک، آهسته،با گل سرخ وداع کرد. روحش شاد، باشد که قدر بازماندگان را بدانیم. همیشه شاگرد او مسعود طیبی
+ نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 14:26 توسط محمد مسعود طیبی |