تلخ ترین ثانیه های هستی بر من هجوم آورده اند، و تنهایی بیش از همیشه مرا آزار می دهد. تنهاین و در این تنهایی تنها، و این تنهایی را باید تنهای، تنها تحمل کنم. آه.... اولین روزهای مهرماه 1382 کلاس جامعه شناسی با استادی که بعد ها فهمیدم که چقدر کم از او آموختم :«محمود صباحی» مردی که حال رفتن او از ایران مرا به غمی بزرگ مبتلا کرد تا شب روز گریه کنم وتنهایی را در نیود این استادم بیشتر درک کنم. استادی که انسان بودن، و صبور بودن را به من آموخت. آنقدر بقض گلویم را گرفته که حتی نمی توانم حرف بزنم. استادی که در اجرای نمایش«هملت به روایت تارکوفسکی» افتخار دستیاری اورا داشتم. استادی که پشتوانه گرمی برای من نه تنها در دنیای هنر بلکه در زندگی بود. متاسفم برای لحضاتی که در کنار او بودم و کم آموختم، متاسفم برای ثانیه های که صدای پر از شوق او را شنیدم و درک نکردم، متاسفم که او می خواست بیشتر به من بیاموزآند ومن کمتر آموختم.متاسفم بیرای اینکه هرگز بزرگی روح این مرد را درک نکردم. اکنون از همیشه تنها ترم، این برای دومین برا است که تنها می شوم. اول بار زمانی بود که رادی کبیر از جمع ما رفت، دوم بار زمانی که صباحی بزرگ وصبور از ایران هجرت. باشد که بتوانم تاب این همه تنهایی را داشته باشم