تلخ ترین ثانیه های هستی بر من هجوم آورده اند، و تنهایی بیش از همیشه مرا آزار می دهد. تنهاین و در این تنهایی تنها، و این تنهایی را باید تنهای، تنها تحمل کنم. آه.... اولین روزهای مهرماه 1382 کلاس جامعه شناسی با استادی که بعد ها فهمیدم که چقدر کم از او آموختم :«محمود صباحی» مردی که حال رفتن او از ایران مرا به غمی بزرگ مبتلا کرد تا شب روز گریه کنم وتنهایی را در نیود این استادم بیشتر درک کنم. استادی که انسان بودن، و صبور بودن را به من آموخت. آنقدر بقض گلویم را گرفته که حتی نمی توانم حرف بزنم. استادی که در اجرای نمایش«هملت به روایت تارکوفسکی» افتخار دستیاری اورا داشتم. استادی که پشتوانه گرمی برای من نه تنها در دنیای هنر بلکه در زندگی بود. متاسفم برای لحضاتی که در کنار او بودم و کم آموختم، متاسفم برای ثانیه های که صدای پر از شوق او را شنیدم و درک نکردم، متاسفم که او می خواست بیشتر به من بیاموزآند ومن کمتر آموختم.متاسفم بیرای اینکه هرگز بزرگی روح این مرد را درک نکردم. اکنون از همیشه تنها ترم، این برای دومین برا است که تنها می شوم. اول بار زمانی بود که رادی کبیر از جمع ما رفت، دوم بار زمانی که صباحی بزرگ وصبور از ایران هجرت. باشد که بتوانم تاب این همه تنهایی را داشته باشم
ششمين همايش آيين هاي عاشورايي آغاز شد.
در اين اثر كه به بررسي وقايع زمان حكومت رضا خان پهلوي و بسته شدن
تكايا مي پردازد٬ حسام منظور٬ مسعود ميرطاهري٬ مهوش وقاري٬ مهران
رنجبر و نسرين نصرتي به ايفاي نقش مي پردازند. گفتني است همايش
آيين هاي عاشورايي در دي ماه برگزار مي گردد.
نیچه کبیر می گوید: من به
ریش هر استادی می خندم
که به ریش خود نخندیده
باشد
نگاهی به نمایش شکار روباه نوشته و کاردکتر علی رفیعی
آیا در گذشته جامعه ایران به مثابه ی سرد خانه ای برای تلمبار کردن مردگان بوده است؟ آیا افکار مردم این سرزمین در سردخانه سرد و تاریک استبداد به زنجیر کشیده شده است؟
زمینه های متعددی باعث به وجود آمدن استبداد در یک جامعه می شود از شرایط جغرافیایی، تا مذهب، شرایط اقتصدی و عوامل متععد دیگر. اما رشد و بلوغ برخی از این مستبدین متفاوت است جایی که سرگذشت انها و تاثیر این مستبدین در جامعه تا هزاران سال خواهد ماند. بدون شک یکی از این مستبدین آغا محمد خان قاجار است. و حال دکتر رفیعی نگاهی متفاوت بدان انداخته است.
شکار روباه
آغا محمد خان قاجار علاقه بسیار فراوانی به شکار روباه داشته است. اما در اینجا نحوه شکار روباه است که تمامی نمایشی به همین نام از آن پیروی می کند.آغا محمد خان تمام روز رو در پی یک روباه با اسبش می تاخته تا جایی که دیگر اسب تونان مقاومت نداشته و روباه نیز از فرط خستگی نقش زمین می شده است؛ روباه را می گرفته و دور گردن آن زنگوله آویزان می کرده وبعد روباه را رها می کرده است. اینطور به نظر می اید کار چندان هم بی رحمانه نبوده است، اما دقیق تر به این زنگوله نگاه می کنیم اول اینکه آرامش روباه با وجود زنگوله از بین می رود، در وهله دوم روباه نمی تواند شکار کند زیرا صدای زنگوله شکار او را فراری می دهد در نتیجه کرسنه می ماند. و سومین تاثیر شوم، آنست که نمی تواند جفتی پیدا کند زیرا بازهم صدای زنگوله ماعن برقرای ارتباط کامل میان او جفت می شود؛ و در نهایت روباه از گرسنگی و تنهایی به بدترین وضع می میرد.
این دقیقا همان بلایی است که آغا محمد خان بر سر تمامی اطرافیانش حتی برادرانش می آورد.او حتی به عمه خود که تمامی بار زندگی او بر دوش اوست و محمد اخته را از کودکی بزرگ کرده است رحم نمی کند و عمه خود که حکمی بیشتر از مادر برای او دارد را می کشد.

چون و چرایی اختگی
به هر علتی محمد قاجار کوچک در دست خان زند اسیر است. خان زند برای جلوگیری از طغیان او در اینده واینکه نسل قاجار را ریشه کن کند. پسرکی کوچک محمد را در باغی اخته می کند.
درد
آغا محمد که اکنون به خاطر اختگی لقب آغا را بر دوش می کشد و سال هاست به عنوان خواجه حرمسرا کار می کند دردی احساس می کند دردی دوگانه که یکی باعث رخ داد دیگری شده است.1. اینکه هرگز نمی تواند با زنی در ارتباط باشد و دیگر مرد نیست و مورد تمسخر همه است. 2. دوم عقده ای است که در او روز به روز برای انتقام رشد یافته است زیرا خان زند زندگی او را تباه کره است. در اینجا ست که به آهستگی شخصیت روحی – روانی او شکل می گیرد.
در طی این همه سال این درد باعث بروز عقده ای فراوانی شده است که او با سکوت خود انها را مهار کرده است.
همه چیز آغاز می شود
خان زند می میرد؛ آغا محمد خان قدر فرصت بدست آمده را می داند و می گریزد. او در تمام این سال ها در پی چنین فرصتی بود تا با آتش کینه خود هم را بسوزاند. آغا محمد خان که به لحاظ جسمی بسیار ضعیف است تمام قدرت خود را به کمک عمه ای که از او نگهداری می کند به ذهن پر تنش خود واگذار می کند تا کیاسی و ترفند های گوناگون قدرت خود را عامال کند.
قدرت انتقام
همه جا سایه ی قدرت آغا محمد خان و عمه ای است که او را همچون ماده شیری حمایت می کند.
خاندان زند و تمامی برادرنش و حتی زن برادری که مرده است، در انتظار رسیدن آغا محمد بعد از فرار هستند. کسی نمی داند اوکیست و چه خواهد کرد. اما از همان زمان شروع انتظار زمزمه پس زدن او بین باقی خاندان شکل می گیرد. آغا محمد می رسد و به محض ورود با قدرت نمایی که در زمین اختگی ریشه دوانده است همه را تحت فرمان خود در می آورد. اما هدف او جانشین خان زند است. هدف او انتقام است، و برای نیاز به قردت بلا منازع است.
دزدی، تزویر،قتل
آغا محمد در این وادی یه کمک عمه خود یکه تازی می کند. ابتدا راهزنی، زیرا راهزنی راهی است برای بدست آوردن سرمایه که اولین عنصر برای رسیدن به قدرت است. برداران خود را به مناطق گوناگون برای راهزنی، به دست آوردن مال، تجهیز نیرو و ... گسیل می کند. برادان در ابتدا با محمد خان همکاری می کنند اما هرگز او را نپذیرفته و شروع به طرح بر اندازی می کنند. برادران او هرگز قدرت آغا محمد را نمی فهمند و با او وارد نزاعی ناشیانه می شوند. خان قاجار لا تزویر های خود برگ برنده در دست دارد و از نفاق میان برادران استفاده می کند. تمامی آنها را از هم جدا می کند و به مرور و با حیله ها و زمینه چینی های گوناگون آنها را می کشد. او برای پیشبرد اهداف خود مزدورانی دارد که حاظرند در ازای دختری زیبا، اسب و پول برای او ادم کشی کنند. که این البته خود تمثیلی است از کسانی کم ارزش اند و کم قیمت. دخترانی، اسب هایی و پولی که آغا محمد خان هرگز به آنها نمی دهد. بنابراین اولین کسانی که باعث ترقی اغا محمد شده اند اکنون دیگر زائد هستند و باید به کار آنها خاتمه داد. بنابراین تمانی برادران می میرند.
آرامش، سردخانه، استبداد
اصلا جایی نگرانی نیست من انتقام خواهم گرفت. تمام ذهن آغا محمد خان در گیر این است که
چطور و بدون اشتباه مزاحمین خود را حذف کند. اعم از برداران وغیره یک به یک قربانی آرامش انتقام آغا محمد خان می شوند و به سردخانه فراموشی استبداد خان قاجار رهسپار می شوند. نتیجه ای که خود کامگی می تواند داشته باشد تنها سرمای سر اجتماعی، سیساسی و .. است، که این همان تاثیر روحی و روانی اغا محمد است که طی سال ها حبس در حرمسرای خان زند پدیدار گشته است. محمد به لحاظ روحی افسرده وخسته وتنها است زیرا در این سال ها کسی وجود نداشته است تا با سخن بگوید، به او احترام بگذارد و حتی او را جزء ادمیان به حساب بیاورد. خاطره تلخ کار وحشتناک خان زند نیز به مرور خوی وحشی گری پنهانی را در او ساخته و تقویت کرده است و حال جولانگاه اوست برای یک برون ریزی روانی. واین برون ریزی چیزی نیست جز آرامش در عمل، ایجاد رعب وحشت یا همان سردخانه و شکل گیری خونریزی و استبداد.
عمه جان خدا نگهدار!
استبداد آغا محمد خان قاجار به جایی می رسد، که حتی یار همیشگی و پشتیبان او یعنی عمه اش برای او مزاحم به حساب می آید. کسیس که تمامی نیرنگ ها و تحریکات اغا محمد از دامن او برخاسته بود. او این عمه اش بود که او را فراری داد و همیشه پشت به پشت او تا آخرین و سخت ترین لحظات حامی او بود؛ هم اکنون او نیز عنصری فاسد و زائد است در نظر آغا محمد. پس بدرود عمه جان سرد خانه نگهدار تو باد.
شکار ِ شکار چی
آغا محمد خان تمامی کسانی را مزاحم او بودند آنقدر دنبال کرد تا خسته شدند و تمامی انها را همچون روباهی به کشتن داد. حال این آغا محمد خان ضعیف همیشه تنها ست، حتی تنها تر و ضعیف تر از همیشه زیرا عمه اش در سردخانه است. اما از ابتدای ورود مجدد او به خان زند یک نفر همیشه چشم انتظار او بود؛ بیوه برادرش که او نیز همچون آغا محد کینه ای عمیق برای انتقام دارد، مرگ شوهرش. این بیوه زیبا فرزند پسری دارد و این رویا را در سر می پروراند که روزی قدرتمند ترین فرد کشور شود. زمانی که اغا محمد وارد می شود بیوه در می یابد که او کسی است که می تواند ارزویش را محقق کند؛ هر دو وجه مشترکی دارند: کینه و انتقام پس این بیوه زیبا حتی حاظر می شود با محمد خان خواجه ، زشت ولاغر ازدواج کند محمد خانی که حتی برای رسیدن به هدفش برای غذا خوردن قانون دارد و آن را وزن می کند.
محمد خان تنها که تا کنون هرگز تصوری از در کنار یک زن بودن را ندارد. با بیوه برادرش همراه می شود با اینکه می داند این داستان به خاطر چیست. محمد خان نیز در می یابد که پسر برادرش می تواند جای او را بگیرد زیرا کینه مادر به او ارث رسیده و تند خو بد مزاج است. پس می گذارد تا بیوه برادرش او را شکار کند.
هدیه من
حال زمان انتقام فرا رسده است وآغا محمد خان می رود تا انتقام تنهایی خود را بگیرد. شهر کرمان که وارث خان زند در انجاست محاطره شده. مدت هاست که دروازه شهر بسته است اغا محمد پشت دروازه کرمان با ارمش منتظر انتقام است. بالاخره با خیانت چند سرباز دروازه شهر باز می شود. اسبی به تاخت از ان بیرون می اید و ان وارٍ خان زند است. محمد خان با آرمش مثال زدنی دستور می دهد تا او را بگیرند.اکنون چنین می شود و اغا محمد خان همان می کند که با روباه می کرد وارث خان زند به طرزی شکار می کند که شاهد مگر تدریجی او باشد، دنیا در پیش او سیاه می کند و زنده اش می گذارد اغا محمد خان قاجار چشمان وارث خان زند از از او می گید تا سیاهی را به او پیشکش کند.
خربزه من کجاست؟
زمانی که آغا محمد خان با تزویر فراوان تاج قدرت را بر سرش می گذارد، تقریبا به انتهای خونخواری خود رسیده است. و حال دیگر هیچ چیز جز کشتن برای پر کردن تنهایی او لازم نیست. خان قاجار شیفته خربزه است. و مزدوران او با حماقت فراوان خریزه او زا خورده اند. می دانند که دستور قتل آنها بعد از پی بردن آغا محمد صادر خواهد گشت حال اسنجا است کی پای قصه گو و کاتب آغا محمد که بسیار از او صدمه دیده است پیدا می شود. قصه گویی که سعی داشته تنهایی خوف ناک محمد خان را پر کند، کسی که کتابت او را بر عهده داشته است. کاتب که کینه ای به دل دارد مزدوران را تحریک می کند که محمد خان را به قتل برسانند اما در این میان امکانات این قتل را چه کسی در اخیار انها می گذارد؟ بیوه بردارش است که فضا را مناسب نابودی او می داند و کمک بهر قتل آغا محمد خان قاجار می کند، تا او نیز روانه سردخانه شود.
سمبل، کابوس، واقعیت
تئاتر امروز دیگر در پی سبک خاصی نیست و امروزه ترکیب گوناگون سبک های مختلف است که می تواند یک اثر نمایشی بی بدیل را عرضه کند.
دکتر رفیعی عنصر گوناگونی را برای ارائه اثر خود فرای هر سبکی به کار گرفته است
وجود سمبل های گوناگون و ترکیبی از سنت و مدرنیته از طراحی صحنه تا طراحی لباس و حتی برخی اوقات دیالوگ ها باعث ایجاد سیالی اثر مابین زمان های گوناگون تاریخی شده است. که مثال های بسیاری می توان برای ان آورد. از پوتین های پای افراد او گرفته تا ویلچری که عمه اش از آن استفاده می کند و شمشیر و اسلحه وحتی تاج.
کابوس های او که از دوران کودکی او ادامه دارد و پی در پی شاهد حضور لروز این کابوس ها بر روی صحنه هستیم که می توان از ان به عنوان عنصری ناتورالیسم یاد کرد. که تمام فضا را رمز گونه و چند لایه نشان می دهد.
رئالیسمی نیز در بطن این روند دراماتیک مار گونه خزیده تا بتواند نه تنها روایتی تاریخی بلکه یک انسان را رمز شناسی کند، تا انشان دهد روند تاریخی او چگونه بوده است.
می توان از ایسم های گوناگون برای تحلیل این اثر استفاده کرد اما پیدا کردن عناصر گوناکگون و تحیلی آن اهمیتی بیشتر از این مقال دارد. و در اینجا سعی در نگاهی جامعه شناختی به اجرای این اثر بوده است.
اپرای انتقام
آیا این تراژدی به علت همارتیای پی وتال کاراکتر است که رخ می دهد یا به علت خود خواهی او؟ آیا او در پی انتقام است یا نفرت در وجود او رسوخ کرده؟
سوینی تاد یا همان بجامین بارکر در پی چیست؟ انتقام زنش که یا جستجوی فرزندش؟
سوینی تاد فیلمی به روایت تیم برتون کارگردان شاخص سینما که در فضای اپرا به داستان مردی می پردازد که همسرو فرزند خویش را به علت هوس رانی قاضی از دست داده است و خود نیز زجر 15 سال زندان را بدون هیچ دلیلی بر دوش کشیده، و این بدان علت است که قاضی دلباخته همسر بارکر شده است.
بارکر با نام تاد بر می گردد و تصمیم به انتقام دارد. حال او واقعا انتقام خواهد گرفت یا نه؟
برای پی بردن به این مهم باید نگاهی به فراسوی اعمال او انداخت. تاد می خواهد گذشته خود را بدست آورد و تنها را انتقام است در حالی که بخشی از گذشته او یعنی دخترش هنوز زنده است و نفس می کشد. دختر او در دستان قاضی اسیر است اما تاد کوچکترین حرکتی برای نجات او صورت نمی دهد وتنها کسی که به فکر نجات جوانا دختر اوست پسری ملوان یه نام آنتونی است.
پس بارکر به دنبال احیای گذشته نیست و تنها هدف او کشتن قاضی شهر است نه برای احیاء و یا انتقام گذشته بلکه به علت کینه ای انباشته شده، چرا که او هرگز از زنده ماندن یا نماندن همسر خود اطمینان حاصل نمی کند. وبه حرف زنی شیرنی پز به نام لاوت اطمینان می کند. حال این اطمینان او در دو جا ریشه پیدا می کند، اول حس قوی تاد برای انتقام شخصی و نه خانواده اش. دوم اینکه هرگز نتوانسته ذات پیچیده زن را در هر کسوتی درک کند. زن که در طول تاریخ منشاء تمام اتفاقات تلخ و شیرین است از دوران کلاسیک تا کنون همانند جنگ ده ساله تروا که تنها بر سر یک زن است، و کینه هولناک مده آ و تا فلاسفه ی قرون اخیر که حتی نیچه را به زانو در آورده است. بارکر زمانی زندگی آرم داشته، زنی زیبا و خود نیز آریشگری چیره دست بوده است. اما بعد از تصاحب زنش و زندان، او دیگر به آریشگری شیطانی تبدیل شده و در این روند سقوط او از جای آرام به مردابی از خون تراژدی سرنوشت او را دو زن رقم می زنند اولی همسر اوست و دیگری لاوت شیرنی پز که دلبالخته تاد می شود. همسرش که از داست دادن او باعث شد تا بارکر چهره آرمش را به یک قاتل تبدیل کند و لاوت که برای رسیدن به بارکر از هیچ کار پلیدی رو گردان نیست. این باز موجودین زن است که عنصر سست قاضی را در هم می شکند و بلایی جانکاه بر سر بارکر می اورد.
سرنوشت! آیا سرنوشت است که برای او اینگونه رقم خورده؟ یا اوست که انتخاب میکند؟
تفاوت این تراژدی با نمونه های معروف همچون ادیپ به کارگردانی پازولینی در همین جاست بر خلاف ادیپ، باکر است که در هیبت تاد انتخاب می کند. او انتخاب می کند تا برای رسیدن به هدفش از تک تک افراد سرشناس و حتی گمنام انتقام بگیرد برای کمی اصلاح گردن آنها را بریده و تبدیل به گوشت مخصوص شیرینی خانم لاوت کند، در حالی که ادیپ با اینکه فکر می کند دست به انتخاب زده اما گرفتار تقدیر است. خانم لاوت نیز سعی دارد تا به هر صورت در کنار او باشد زیرا او نیز بر اساس خوی غیر قابل پیشبنی زنانه اش دل به تاد بسته و برای شکار او همدستش می شود و حتی از این طریق کسب وکار خوبی پیدا می کند خانم لاوت حتی در ذهنیتش با بارکر ازدواج هم می کند اما به این موضوع توجه نکرده است که بارکر مسخ ریختن خون است وگرنه دخترش را نجات می داد و بعد در پی بریدن گلوی قاضی بود.
به مرور هدف بارکر اهمیت خود را از دست می هد و فقط بریدن گلو است که او را ارضاء می کند.

قاضی که متوجه می شود دختر جوان از طریق پنجره دلباخته پسر ملوان شده است ابتدا سعی دارد تا او را براند که نمی شود سعی می کند با دختر ازدواج کند دختر تن نمی دهد و در نهایت او را به یک تیمارستان می برد. اما تنها کاری که پدرش برای او انجام می هد تحریک آنتونی همان پسر ملوان است.اما پسرک دیگری که نزد پارکر کار می کند متوجه اتفاقات مشکوکی می شود به حیله لاوت در زیر زمین مخصوص پخت کیک حبس می شود تا تکلیف او را دستان تاد مشخص سازد. در این بین آنتونی توانسته دختر را از بیمارستان در آورد و به نزد پدرش ببرد اما پدر بالاخره درگیر حضور قاضی می شود که خود پا در دام می گذارد نه اینکه تاد او را بدان جا کشانده باشد.
خون قاضی شیشه های سقف مغازه پارکر را شستشو می هد حال دختر او در گنجه پنهان است و پدر بی خبر از همه جا او را می یِابد و زمانی که می خواهد او را نیز به قتل برساند، باید برای پیدا کردن علت و چرایی فریاد لاوت برود. پارکر می رود و به ناگاه متوجه می شود یکی از آخرین کسانی که گلوی آن را دریده همسرش خود اوست. هولناک ترین قسمت در جایی است که باز هم متوجه کار خود نیست. و انتخابی هولناک تر می کند او که از ابتدا به دنبال مقصری می گردد و حال کنش او به تضادش با تمام جامعه انجامیده، این بار لاوت عاشق پیشه را در کوره می سوزاند و این تراژدی دوباره تکرار می شود. حال اتفاقی رخ می دهد که پارکر آن را حس می کند اما مقاومتی نشان نمی دهد، این بار اوست که توسط پسرکی که پبش آنها کار می کرده است گلویش بریده می شود ودر واقع خود اوست که اجازه می هد گلویش بریده شود. این شاید آغازی است بر آگاهی یافتن او و تنها در چند ثانیه قبل از بریده شدن گلویش است که بر دانش شهودی او افزوده می شود . این بار او از روی اگاهی است که اجازه می هد گلویش را تیغ بزنند زیرا جسم او تحمل این آگاهی را ندارد. و تراژدی جدیدی توسط پسرکی که پیش او کار می کرد آغاز می شود.
سه گانه آتش
یا
« داستان سیاوش و سودابه قبل از گذر از آتش به همراهی یک میز و سه صندلی »
بر اساس شاهنامه فردوسی
نوشتاری برای کارگردانی از مسعود طیبی
صحنه: چیزی جز یک میز ، سه صندلی، یک عروسک ویک سینی که درون آن تکه های عروسک است وجود ندارد. اما نور بازیگر مکمل ماست)
1
سودابه: ( و سیاوش در دو نور موضعی) سیاوش
سیاوش: مادر
سودابه: امشب را با من به صبح بدل کن
سیاوش: من مرد هستم و نزد مردان می مانم
2
کاوس شاه) : و سودابه در دو طرف میز) سیاوش
سودابه: در جهان، شاهی به عظمت تو نیست و فر شاهی تو سراسر گیتی را فرا گرفته .و همجا سخن از کیکاوس است. سیاوش، فرزند تو، نیز چون پدرش، همتایی ندارد؛ اما افسوس که محبتی هم نسبت به خانواده ندارد.
کاوس شاه: سیاوش؟
سودابه: چهار خواهر دارد که از من! به دنیا آمده اند، آنها شب و روز را در حسرت دیدار سیاوش. اما سیاوش برای دیدار آنها هرگز قدم در کاخ من! نگذاشته
کاوس شاه: (سیاوش را صدا می کند) سیاوش
سودابه: پس من امشب میزبان سیاوشم
3
تنهایی سودابه: ( پشت میز آرام نشسته) گردش زمان!. گویی ده سال طول می کشد تا شب سیاه روز را در خود فرو کشد. سیاوش، لباسی می پوشم که نتوانی چشم از بدن من برداری. امشب جش تصاحب تو را خوهم گرفت.
4
سیاوش: ( وکاوس شاه در دذو طرف میز) پدر
کاوس شاه: نسبت به خواهرانت بی اعتنایی، چرا؟ مردی چون تو باید چنین بی تفاوت باشد واز خواهران خود روی گرداند؟ سو
تنهایی سیاوش: تنم می لرزذ، همه اینها مکر سودابه است، ای ایزد پاک مرا از حیله ونیرنگ این زن در امان بدار
کاوس شاه: دابه به پیشواز تو می آید به کاخ او برو
سیاوش: مرا به نزد دانشمندان و پهلوانان روانه کنید پدر، از نشستن با زنان مرا چه بهره ایی می رسد؟
کاوس شاه: احترام سوادبه واجب است. او ملکه است. بهانه جویی مکن امشب خواهرانت را به دیدار خود شاد کن.
5
تنهایی سودابه: ( در حال استفاده از یک روژ لب ، در جای از صحنه سخ رخ و پشت به تماشاگر) مرا مادر می خوانی؟ زهر لبانم را به تو می چشانم سیاوش، من خودم را برای تو آماده کرده ام. کاری می کنم هرگز به یاد نیاوری که مرا مادر خود خوانده ای.
6
سیاوش: ( در دو طرف میز،بین او و سودابه جام شرابی رد و بدل می شود) نمی خورم
سودابه: شراب بنوش
سیاوش: نمی خورم
سودابه: شراب بنوش
سیاوش: نمی خورم
سودابه: شراب بنوش
سیاوش: نمی خورم
سودابه: همه کس می نوشد تعجب می کنم که تو شراب نمی خوری
سیاوش: نمی خورم مادر
سودابه: مادر. دیگر هرگز تکرار نکن
سیاوش: چرا؟
سودابه: از این کلام تنفر دارم. تو می دانی که مادر تو نیستم
سیاوش: حالم بد است، توان ماندن ندارم
سودابه: ............
7
تنهایی سودابه: ( همه جا گویی برای او آیینه گذاشته اند که خود را بر انداز کند. هر کجا که می رود، جلوی او عروسکی زشت دیده می شود. بعد از گفتن هر کلام جایش را عوض می کند) سیاوش مگر چه کمبودی در این اندام می بینی که حتی نیم نگاهی به آن نمی کنی؟ سیاوش نگاه من سنگ را متلاشی می کند. سیاوش کافی ست تا آهن دست های مرا لمس کند تا آب شود. تو کیستی؟ این چه قلبی ست که تو را اینگونه سخت و مقاوم کرده است؟ چیست این وجود تو که روح مرا به بند کشیده؟ کاش مادرت تو را به دنیا نیاورده بود. اگر از آن من نباشی دنیا را خواهم سوزاند.
8
کاوس شاه:( سودابه و سیاوش در دو طرف میز نشسته اند شاه در وسط ایستاده) سیاوش
سودابه: کاش به دیدار ما نمی آمد
کاوس شاه: چرا؟
سودابه: او حتی نگاهی نیم نگاهی به خواهرانش نکرد. چون رعد آمد و رفت و دل همه را چون آبگینه در هم شکست. من دختران را چونان آراستم که حوریان بهشتی را خوش نیامد، به این گمان که شاید یکی از آنان را پسند کند و وسیله عروسی آنان را فراهم کنم. از حرف های مردم واهمه دارم. می ترسم
کاوس شاه: می ترسی؟
سوادبه: ترس از این دارم که این بی توجهی ها بنای زوال پادشاهی ایران گردد
کاوس شاه: نابودی پادشاهی ایران. سیاوش
9
سیاوش: ( و کاوس شاه پشت و گوشه میز رو در روی هم) پدر
کاوس شاه: آیا اهانت به ملکه و دخترانم تو هین به من نیست؟
سیاوش: پدر...
کاوس شاه: آیا ملکه و خواهرانت از مردم عادی نسبت به تو بی بهره ترند؟
سیاوش: پدر...
کاوس شاه:آیا تو پروش یافته ای تا به خانواده خود پشت کنی؟
سیاوش: پدر...
کاوس شاه: آیا خانواده و سلطنت ایران برازنده تو نیست؟
سیاوش: هست
کاوس شاه: پس شب
تنهایی سیاوش: سوادبه!. دام اوست. کیکاوس چگونه شاهی ست؟ به راحتی حیله زنان در او کاری می شود. پدر مکر زنانه است.
کاوس شاه: تا صبح در کنار آنها خواهی بود. سودابه با بهترین شراب ها تو را استقبال می کند.
سیاوش: پدر...
کاوس شاه: سیاوش
10
سیاوش: ( و سودابه در فاصله ای دور) شرم نداری
سودابه: به بدن من نگاه نمی کنی؟
سیاوش: از قهر و غضب یزدان پاک نمی ترسی؟
سودابه: به بدن من نگاه نمی کنی؟
سیاوش: چرا چنین می کنی مادر؟
سودابه: می دانی که مادر تو نیستم، نگاه نمی کنی؟
سیاوش: اما همسر پدر من هستی
سودابه: به بدن من نگاه نمی کنی؟
سیاوش: چگونه فرزند به پدر خود خیانت کند؟
سودابه: من تو را می خواهم
سیاوش: نه مادر، من تو را مادر خود می دانم و کاوس شاه را نیز مردی شجاع زیبا و برازنده تو
سودابه: اگر قرار باشد در آتش عشق تو خاکستر شوم، این قامت رعنا را پیشتر از خود خاکستر خواهم کرد.
11
سودابه: ( و کاوس شاه در دو طرف میز نشسته اند و سیاوش وسط. سودابه سینی را به طرف کاوس هل می دهد که در آن اعضای یک کودک است) دو بچه من در شکم مردند، سیاوش گفت من فقط بدن تو را می خواهم، گفتم من همسر پدر تو هستم، گفت من فقط بدن تو را می خواهم
کاوس شاه: سیاوش
سودابه: صورتم را زخمی کرد، کودکانم را کشت. آیا من کمتر از مادر تو نیستم؟
12
تنهایی کاوس شاه: کودکان از آن سودابه نیستند، این تشخیص ستاره شناسان است. اما چگونه اثبات کنم؟ شاید هم سیاوش خیانت کرده است. نمی دانم. هر چند سودابه رعناست سیاوش از او هزاران بار بهتر است و برای او فرصت بسیار، پس چرا سودابه؟ هیچ عقلی باور نمی کند که سودابه دو بچه در شکم داشته و هر دو مرده اند. چگونه من که همیشه کنار سودابه ام متوجه ماه ششم او نشده ام؟ سیاوش خیانت کرده است؟ تنها آتش پاک کننده گناهان است
13
یار گیری سودابه: ( در میان تما شاگران) آیا سزای سیاوش مرگ نیست؟ باید بی گناه از گناه کارتمیز داده شود. من به جز خوبی با او چه کردم که سوء قصد به همسر پدر خود و ملکه ایران داشت؟ من که همچون مادری او را دوست می داشتم. دو کودک من به دست این اهریمن به قتل رسیده اند.
14
کاوس شاه:(او در وسط میز و سیاوش و سودابه در دو طرف) آتش میان شما حکم خواهد کرد .و گناهکار را از بی گناه جدا می سازد. سودابه؟
سودابه: من یک بار در آتش سوخته ام و آن آتش مرگ دو کودک بی گناه من است
کاوس ساه: سیاوش؟
سیاوش: پدر من می پذیرم چون که آتش دوزخ به مراتب سوزنده تر است.
کاوس شاه: پس هر کس گناهکار باشد مجازات خواهد شد. آتش
15
سیاوش: ایزد پاک، از آتش عبور می کنم؟
سودابه: نکند از آتش عبور کند؟
کاوس: سیاوش
مسعود طیبی
دی ماه/ 1382 /شمسی
-----------------------------------------------------------------------------------
مارجوري بولتن در كالبد شناسي درام معتقد است كه در تئاتر نبسيت(Ratio drama) فرهنگ بصري و قوه تخيل مورد نياز است تا بتوان با چند افكت صوتي٬ تصاويري در دنياي ذهني تماشاگر خلق كرد. او نمايشنامه را يك اثر سه بعدي مي داند٬ اثري متشكل از تصاوير٬ اصوات و عمل گرايي ها. صداي شادماني سال نو توام با فضايي سياه و خواب آلود. داستان مرد جواني است(گئورگ) كه درگير رو دار انقلاب هاي موجود در آلمان قرن 19 و شكست اين انقلاب ناگهان متوجه دنياي درون خود مي شود. به دهكده اي مي رود كه پدر روحاني آن نيز خود دير زماني انقلابي بوده و در گير و دار آن كنار كشيده است. مرد جوان در تنهايي دنياي خود مي خزد و هملت وار با خود در گير است و حتي تنها تسكين او هنگامي كه نمي تواند سخني بگويد هملت و تنها نمايشنامه هملت است ٬ تا جايي كه عشق «كارتينا» دختر« اورلين» پدر روحاني را نيز درك نمي كند چه برسد به جواب. عشق او «مينا» دختري است كه به خاطر مبارزات سياسي تركش گفته و حال گئورگ است كه مادرش را به خاطر انقلاب ترك مي كند ٬ حال تنها در دنياي ذهن و خواب او را مي بيند. و حال اورلين كشيش يا شايد هوراشيو قصد نجات او را دارد. تاكيد كارگردان بر استفاده از ساختاري تركيبي كه در آن استفاده از عناصر تئاتر سه بعدي و نسبيت را مورد الزام خود قرار داده است٬ كمتر در خلق آثار نمايشي در حوزه تئاتر كشور مورد توجه قرار گرفته. تاكيد بر موسيقي نه الزاما براي پر كردن فضا بل٬ به خاطر ايجاد فضايي دوگانه و ايجاد كنش هاي لحظه اي٬ فراي كنش اصلي داستان است. كه باعث بروز زمينه مناسب در روند كنش اصلي است كه همانا كنش او با درون خود است. براي مثال در حين برگزاري جشني شاد و در آغاز سال نو فضايي تركيبي را كارگردان خلق كرده: موسيقي كه پاردوي دوست انقلابي ست و اگر از اين بحث بگذريم دو عنصر ديگرا را نيز مي توان به وضوح كامل در آن ديد اصوات كه به صورت لحن هاي موسيقي سال نو و كلام در آمده و صدايي تنفس مردي انقلابي كه خسته از راه رسيده است.
از طرفي رنگ ها بسيار هوشمندانه براي هر فرد طراحي شده ٬در كنار هم قرار گرفته اند و كنش تصويري زيبايي خلق كرده اند و حال مهمترين عامل يعني كنش گري كه هم ريشه در صوت و رنگ دارد و هم از منبعي جداگانه الهام مي گيرد. كنش و كنش گري چه در بطن نمايشنامه و چه در اجرا بر پايه ي درگيري دروني پسر انقلابي پايه گذاري شده است و عوامل بيروني در تسريع يا كند شده آن تاثير بسزايي دارد. اما قبل از پرداختن به اين مهم نكته قابل بررسي ديگر اين است كه چرا او خود را همچون هملت و نزديك به او احساس مي كند؟ يونگ در مقاله اي در باب هملت به اين مهم اشاره مي كند كه هملت همچون اسفنجي است كه ازمنه هاي گوناگون مي تواند رنگي از واقعيت زمانه را به خود بگيرد وانعطاف فراواني براي بيان هرگونه حالت هاي سياسي٬ اجتماعي و اقتصادي را دارد. و شخص هملت نيز مي تواند به هرگونه كه لازم است مي تواند خود را براي اين شرايط وپذيرش آن آماده كند و به مبارزه جديدي برخيزد. «گئورگ» جوان مبارز شباهت ها و تفاوت هايي ميان خود و هملت مي يابد هملت دانشجوي فلسفه ٬ مذهبي و علاقه مند به تئاتر است. او نيز دانشجوي الهيات٬ علاقه مند به فلسفه و هنر دوست است. هملت به ديد او نه در فكر انتقام بل٬ در فكر نجات خود و جامعه است. همچنين كه در تمرين نمايش هملت گئورگ صحنه هايي با اين مضمون را تمرين مي كند ـ بودن يا نبودن وتنهايي او با افلياـ همچنين خود را به گونه ي هملت تنها و شكست خورده مي داند. خود را با هملت و موقعيت او قياس مي كند. پدر هملت را كشته اند و قيام او كه همچون پدر اوست با شكست روبرو شد ومرد. حال ديگر او چه چيزي براي بازي كردن و ادامه دادن دارد؟ ونقطه افتراق او با هملت در اينجاست: هملت مي داند چه مي خواهد؛ احياء شرف از كف رفته پدرش و آرامش ونجات خود وجامعه اش٬ اما گئورگ نميداند كيست و چه مي خواهد. آيا اكنون احيائ شرف مقاومت و انقلاب را مي خواهد و يا ماردش و مينا را كه به خاطر انقلاب آنها را ترك گفته يا هر چيز ديگري؟ اين است كه او همه چيز را در ذهن خود و خواب دنبال مي كند. حتي شخصي ناشناس كه هميشه در تعقيب اوست. دو اصل تاثير گذار در شكل گيري اين اجرا كاملا قابل تفكيك است اول عناصر نظم دهنده كه باعث تمركز و قوت درام مي شوند ٬ دوم قواعدي كه باعث شدت تاثير گذاري عوطف و احساسات مي گردند. و تركيب اين دو رهيافتي به سوي تئاتر سه بعدي ايجاد كرده است. اين عناصر به حدي در اجراي اين اثر در هم تنيده اند كه نمي توان آنها را به آساني از هم تفكيك كرد. در تمام طول اجراي اثر٬ ذهنيت و عينيت گئورگ در هم گره خورده است؛ زماني كه اين ذهنيت توسط كارگردان در غالب هم آميزي گستره اي از رويا و واقعيت كه تنها گئورگ آن را حس مي كند به عينيت مي رسد٬ از طرفي باعث ايجاد نوعي تمركز ساختاري اثر مي شود٬ زيرا خلعي را كه باعث به وجود آمدن عدم تعادل و تعليق براي مخاطب است را خلق مي كند. از طرفي شدت تاثيرگذاري عاطفي بر تماشگر و هم انديشي و همراهي مخاطب را در پي دارد. حال وجود اتفاقات در دل هم نه تنها تداوم حسي اثر را از بين نمي بريد بلكه به شدت آن را تقويت مي كند. باز نگاهي مي كنيم به عناصر سه گانه تئاتر سه بعدي. در آثار نمايشي گرقته از نمايشنامه تا اجرا معمولا عوامل اجرايي تاكيد خود را بر يكي از اين سه عنصر مي گذارند و يكي از اين عناصر اهميت يافته و محور خاصه كار گروه مي گردد. به بيان ديگر يا صوت ارجحيت دارد يا تصوير و يا در برخي كنش. اما اينجا با كار گروه و برداشتي از هر سه نوع مواجه هستيم. زماني كه گئورگ و كشيش بعد از رسيدن بسته پستي مينا تنها هستند٬ جايي كه مرز بين روياي ذهني و واقعيت باحضور كشيشي كه آن را درك نمي كند در هم نورديده مي شود و عناصر ديگري چون تاكيد بر صداي پا ي فرد ناشناس و حضور مادر آن هم با رنگ و تبديل آن به عنصر زنده و نه صرفا يك خاطره گويا وهم زمان تلفيق شدن گذشته وحال كه حاصل در نوردين زمان است بعدي از تصوير٬ صوت و كنش را در حالتي ناب غير و اقعه اي و در عين حال داري يك گروتسك بالا را به مخاطب ارائه مي دهد. هر چه بيشتر گئورگ را با ذات هملت عجين مي كند. منتهي او هملتي است درمانده و اينكه جوياي سرانجام كار خويش است. حال در اين دارم نسبيت يعني درامي كه در با استفاده از المان ها و ذهنيت تماشاگر دست به خلقي مشترك با استفاده از حضور تماشاگر مي زند و اين استفاده خلاق از حضور اوست چند نكته اجازه بروز كامل به اين اثر را نداده است؛ 1. صحنه هايي در طول اجرا وجود دارند كه كه حذف آنها نه نتها ضربه ايي به كار نمي زند٬ حتي روند تاثير گذاري و به قول مارجوري بولتن تمركز وقوت درام را نيز بهتر نمايان مي كند. آيا واقعا نياز است كه اين همه بر تمرين نمايش هملت تاكيد كنيم؟ به نظر مي آيد همين قدر كه خود گئورگ به آن اشاره مي كند و پاره اي از آن را مي خواند كفايت مي كند. اشاره گئورگ به تنهايي هملت تمام و كاملا اين فرايافت را نشان مي دهد كه گئورگ سايه اي خسته از هملت است٬ مسعود دلخواه به خوبي اين كار را كرده است. حال علت اين همه تاكيد بر نشان دادن تمرين هملت چيست؟ داستان هاي فرعي ديگري نيز وجود دارند كه بعضا علت چيستي آنها معلوم ونيست و خسته كننده است. مارجوري بولتن به نكته ديگري اشاره مي كند كه در اينجا ناديده گرقته شده؛ زمان واقعي اجراي يك نمايشنامه هم از جمله اين محدوديت هاست٬ چون نشستن٬ كاري خسته كننده و در صورت طولاني بودن نمايش٬ امري كسل كننده و طاقت فرسا است. و همين همه است كه ضربه اي مهلك بر پيكره اثري در خور تامل و زيبا زده است٬ يعني خستگي تماشاگر به خاطر طولاني بودن كار و صحنه هايي كه اي كاش اجرا نمي شدند تا اثري كامل تر از اين كه هست ديده مي شد. و در نهايت عامل ديگري كه به اثر ضربه اي البته نه چندان كاري وارد كرده بود. بازيهاي ضعيف و برخي اوقات بسياري تصنعي است. و مي توان گفت جدايي از چند بازيگر همچون بازيگران نقش پدر روحاني٬ مينا كه معشوقه گئورگ است و كارترينا با بازي قابل توجهي روبرو نيستيم. حال در مجموع اثري را روي صحنه مي بينيم٬ تقريبا كامل و گويا كه ذهن مخاطب را در گير خود مي كند.
ارشدوب لاگ را از اين
حالت رخوت رها خواهم
كرد
ايوب آقاخاني:
قاعده كلي پذيرش آثار در جشنواره بر مبناي سياست و سليقه است سرويس: فرهنگ و هنر - تئاتر
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و هنر - تئاتر
ايوب آقاخاني با گلايه از سيستم پذيرش متون در جشنوارهي تئاتر فجر اعتقادش را اينگونه مطرح كرد: اصولا بهندرت به ياد دارم كه در جشنواره فجر آزردگيهاي مشابه اتفاق نيفتاده باشد، بنابراين اين را بهعنوان يك قاعده كه محصول سياست و سليقه است، پذيرفتهام و شخصا به مفهوم متعارف و هميشگياش اعتراضي ندارم. اين نمايشنامهنويس كه دو متناش توسط دو كارگردان گوناگون براي شركت در اين دوره از جشنواره ارايه شده بود، با بيان اين مطلب به خبرنگار تئاتر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: يكي از متنهاي من پذيرفته شده و ديگري مورد پذيرش قرار نگرفته است. ايرادي هم ندارد. تنها تصور ميكنم بازخوانان محترم بخش چشمانداز با شيوههاي جذاب درامنويسي غربي كه در دهه 80 و 90 ميلادي متداول شد و تا امروز تأثيراتش بر ادبيات نمايشي معاصر باقي مانده، آشنايي نداشتند و ندارند چون اگر داشتند حتما مكث بيشتري بر اين نمايشنامه پذيرفته نشده، ميكردند.
او با اشاره به سخن يكي از اعضاي شوراي بازخواني مبني بر نگاه كيفي اين شورا ادامه داد: با توجه به تأكيد سركارخانم يثربي در خصوص اين مسئله كه متون اعلام شده براساس كيفيت پذيرفته شدهاند و موارد ديگر كيفيت لازم را نداشتند، تصور ميكنم بهتر است ايشان و دوستانشان به اين مهم باور داشته باشند كه آگاهي آنها از ساختارهاي ويژهاي كه نام بردم كم بوده يا منطبق بر سليقه آنها نبوده است كه تأكيد ميكنم اشكالي هم ندارد فقط اين تأكيدات حاشيهاي گاه سوءتفاهم برانگيز ميشود. او در پايان گفت: براي تمام همكارانم كه متونشان مورد پذيرش واقع شده و براي همكاري كه متون آنها پذيرفته نشده آرزوي موفقيت و كمي صبر ميكنم. به هرحال اين ظاهرا، قاعده هميشگي بازي است. به گزارش ايسنا، دو نمايشنامه «همسايهات را دوست بدار» و «منطقه صفر سخيداد» دو اثري از آقاخاني بودند كه براي شركت در بخش چشمانداز اين دوره از جشنواره ارايه شده بودند كه نمايشنامه «منطقهها صفر سخي داد» به بازبيني جشنواره راه پيدا كرد.
بازیگران: مسعود میر طاهری، حسام منظور، نسرین نصرتی







به نام خالق هنر
هنرمند گرامی......
بدین وسیله از شما دعوت می شود تا از نمایش کاکتوس
نوشته اکبر رادی و به کارگردانی مسعود طیبی دیدن فرمایید.
امید، که حضور گرم شما سختی های دشخوار اجرای این اثر را
برای گروه اجرایی التیام بخش باشد.
مسعود طیبی
گروه هنری میزانسن
انسان نشانم بده، انسانی گرم،زنده، معاصر،که من صدای جرجر استخوانم را در او بشنوم، انسانی سرشته به ایمان و رنج منتشر، که تمام اعتبار و درخشش پلاتوی تو بسته به جمال اوست. و بی او بدان که صحنه سیاه است. یک غار مدرن، بی نور، سرد، که اشباح سرگردانی در سجاف آن بیهوده راه می روند. و آیا نوبت به غارهای مدرن و تیره آغازیان رسیده است؟... خوب من! همیشه یکی هست که عاشقانه بخواند.
اکبر رادی
مکان: میدان انقلاب-خ ۱۶ آذر-جنب کلینک-سالن اصلی تالار مولوی
زمان: تیرماه ۸۷ ساعت:۲۰
طرح نمايشي
خبر آرشيوي
بر اساس رمئو و ژوليت اثر ويليام شكسپير
نويسنده: مسعود طيبي
( نور عمومی، دو مکعب در صحنه٬ یکی در سمت راست و جلوی صحنه، دیگری در سمت چپ انتهای صحنه پشت مکعب سمت چپ
x1 نشسته و x3 در حال شانه کردن موهای اوست در مکعب دیگر نیز y در حال شانه کردن موهای x2 است )X3:نمی تونم
y: من ام نمی تونم
X3: (زیر لب) عشق همچون مرگ توانا ست!!
y: چی گفتی؟
X3: نمی تونم
y: نمی تونم( دیگر شانه نمی کنند)
X3: نتونستیم
y: آره
X3: زندگی ما رو از بین بردن
y: اگه بخوایم این تنها راهشه، وگرنه راحتمون نمی ذارن
X3:آخه این کار ...
y: می ترسی؟
X3: ......!
y: اگه منو دوست داری...
X3: می دونم
y: پس زود باش تمومش کن
X3: چرا نمی فهمی؟
y: اگه منو دوست داری...
X3: پس بخند ) نور می رود)
X3: (نور٬ در وسط صحنه x1 وx2 روبروی هم نشسته دو لیوان در دست دارند٬ می نوشند و می خندند. صدای خر خر و نفس کشیدن سختی به گوش می رسد. صدا قطع می شود.x3 وy به انتهای صحنه می روند تابوتی می آورند. دو برادر بلند شده جنازه ایی خیالی را به خاک می سپرند به هم نگاهی زیرکانه می کنند در جای خود می مانند. x3 وy بر روی دو مکعب ایستاده اند.
y: قضیه چیه؟
X3: نمی دونم( نمی دونم روزنامه ای از جیبش در می آورد و می خواند)
y: جالب نگاه نکردن
X3: مشکل مخارج دفنه
y: فکر نمی کنم
X3: پس چی؟
y: بیشتر می خوان
X3: هنوز نمرده که...
y: توی روزنامه ها ی زیادی خوندم که به خاطر...
X3:فکرشم نکن .... تلخن اما دیگه...
y: ترسیدم
X3: از چی؟
اگه بفهمن ما می خوایم با هم...
اس: عجولانه نتیجه نگیر، من هم می ترسم!!!
(x1 و x2 دو مکعب را کمی جلو تر و با فاصله می گذارند و می نشینند رو پشت به هم x3 وy بین آنها طوماری بلند عبور می دهند و بر روی زمین می چسبانند، x1 و x2 بلند می شوند یکی از ابتدا و دیگری از انتها نامه را می خوانند بتدریج که به هم نزدیک می شوند از نوشته های طومار برافروخته می شوند طومار را می خواهند از هم بگیرند اما بر اثر کش مکش پاره می شود. خشمگین به هم می نگرند .)
( x3 وy در يك دايره به دور هم در وسط صحنه مي گردنند در درون اين دايره دو مكعب قرار دارد كهx1 وx2 رو به روی هم نشسته اند۲٬ دو ظرف نامتعادل و شفاف پر از خون در جلوي آنها است و هر كدام يك بسته اسكناس در دست دارند بر روي بسته های پول به زبان ناشناسی نوشته شده است هر كدام رقمی را نشان می دهد)
X3: عين دو تا حيون افتادن به جون هم
y: آره٬ عین دوتا حیون افتادن به جون هم
X3: .....!
y: زود عوض شدن
X3: همه توي شرايط تغيير ميكن بوی پول. اسلحه خريده
y: چی؟
X3: رفته اسلحه خريده
y: چرا؟
X3: مي ترسم اتفاق بدي بيفته
y: می ترسم اتفاق بدی بیفته
X3: بوم
y: بوم
X3: پول، پول،پول( ادامه می دهد. نور می رود)
(نور٬ x1وx2 پول را در خون ميزنند و مي خورند این کار را مجدد انجام داده پول را نزدیک دهان می برند اما نمی خورند)
( x3و y1در انتهای صحنه روی مکعب ها پشت به هم و بسیار نزدیک)
y:جلو نيا
X3: چي شده؟
y: مي گم جلو نيا
X3: چرا؟
y: نميخوام ببيني
X3:نمی خوای ببینم؟
y: فهميد؟
X3: فهميد؟
y: ببين( خود را به x3 نشان ميدهد کتک خورده است ) خوشت مياد؟
X3: نه!
y: ميگه تو عاشق دشمن مني؟، بايد كشته بشي
X3: منم از خونه انداخت بيرون.
y: مگه وصيت نامه نبود؟
X3: نابودش كردن
y: ارزش داره؟
X3: مي فهمن كه نداره اما بعد از مرگ
y: عجيبه، يه دفعه
X3: پول، پول ، همه چیز رو مي تونه عوض كنه
y: ( به صورتش دست می زند) مي سوزه
X3: میدونم که می سوزه
y: چي كار كنيم؟
X3: اون ها رو يا خودمونو؟
y:هر دوتا رو ( نور می رود)
(x1 نور٬ و x2 كمي جلوتر هر يك در حال بلعيدن عضوي از بدن يكديگر هستند كه اين عضو دست است و به صورت آستين جدا شده از كت هايي كه بر تن دارند ديده مي شود در حين خوردن٬ x3و y صورت به صورت هم و نيم رخ ايستاده اند )
X3: راهش چيه؟
y: مي گه بايد برم
X3: كجا؟
y: نگفت.
X3: باورم نميشه من بدون تو ...(y1 حرفش را قطع مي كند)
y: من هم هينطورم من بدون تو .... (كمي فكر)
X3:توي فكرت چيه؟
y: برم دیگه هيچ كاري نمي تونم بكنیم، ازش مي ترسم
X3: من نمي ذارم
y: چطوري؟
X3:( به روي خودش نمي آورد) حالا كي هست؟
y: یه بشکه پر از کثافت، نه یه آدم
X3:آخه كجا؟
y: ني دونم، اگر هم بدونی می کشتد، مثل سگ مي كشتد.
X3: مثل اينكه بدت نمي ياد؟
y: برات متاسفم اگه دوستت نداشتم
X3: دوستم نداشتی؟
y: دوستت نداشتم؟
X3: دوستم نداشتی؟
y: دوستت نداشتم؟
X3: آدمها معلق اند بعضي وقت ها اصلا معلوم نيست چه اتفاقي داره مي افته همه چي بهم گره خورده آدم...(y1 حرفش را قطع مي كند)
y: مي شه تمومش کنی؟ حرف آخر، نمي خوام برم.
X3 : نمی ذارم
y: نمی ذاری؟
X3: چي؟
y: یکی من دارم یکی تو
X3: چرند مي گي
y: نه
X3: زده به سرت
y: دوستت دارم...(X3 حرفش را قطع مي كند)
X3: شوخيت گرفته؟
y: نه، يكي من دارم يكي تو( نور می رود)
( نور عمومی، دو مکعب در صحنه٬ یکی در سمت راست و جلوی صحنه، دیگری در سمت چپ انتهای صحنه. پشت مکعب سمت چپ x1 نشسته و x3 در حال شانه کردن موهای اوست در مکعب دیگر نیز y در حال شانه کردن موهای x2 است )
X3:نمی تونم
y: من ام نمی تونم
X3: (زیر لب) عشق همچون مرگ توانا ست!!
y: چی گفتی؟
X3: نمی تونم
y: نمی تونم( دیگر شانه نمی کنند)
X3: نتونستیم
y: آره
X3: زندگی ما رو از بین بردن
y: اگه بخوایم این تنها راهشه، وگرنه راحتمون نمی ذارن
X3:آخه این کار ...
y: می ترسی؟
X3: ......!
y: اگه منو دوست داری...
X3: می دونم
y: پس زود باش تمومش کن
X3: چرا نمی فهمی؟
y: اگه منو دوست داری...
X3: پس بخند ) نور می رود)
( پارچه ای خون آلود عرض صحنه را فرا گرفته کمی از زمین فاصله دارد از پارچه خون می چکد x1 و x2 پشت به تماشگر روی سکو ها نشسته اند)
استاد اکبر ردای به کارگردانی مسعود طیبی دیدن
فرمایید زمان: 27 خرداد 87 ساعت:15:30 مکان
تقاطع خیابان انقلاب و فلسطین جنب بانک ملت -
خانه کوچک نمایش
آن زمان فرا رسید، نام من در کنار نام رادی کبیر. اما او دیگر در کنار من نیست، رادی با آن نگاهش که آرامش بخش جوانی مضطرب همچون من بود.

چشمانم گریان است و قلم توان نوشتن از رادی کبیر را ندارد. اما ... . کاکتوس ۲۷/خرداد/۱۳۸۷ ، دوشنبه، خانه کوچک نمایش، ساعت ۱۵:۳۰ تقاطع انقلاب و فلسطین. پایان نامه جهت اخذ مدرک کارشناسی تئاتر با گرایش کارگردانی .به یاد و نام رادی اسطوره
يكي از روز هاي خرداد 1383 روز بسيار عجيبي بود! نزديك پل حافظ تلفن عمومي٬ اضطرابي ناشناخته٬ بوق ------ بوق ------ بله بفرماييد؟ منزل استاد رادي؟ خودم هستم بفرماييد ......
صداي گرم و آرامي كه هرگز آن را فراموش نخواهم كرد٬ به استاد گفتم كه تصميم دارم نمايشنامه خانمچه و مهتابي را كار كنم. كمي تعجب كردند صداي جواني بي تجربه و نمايشنامه ي پيچيده و پر پرسوناز؟
از من علت را پرسيدند. با تمام قوا سعي كردم تا از دايره لغات بسيار قليل و ضعيف خودم براي دادن پاسخي سنجيده استفاده كنم. و هرگز به ياد ندارم چه اتفاقي رخ داد. گوشي تلفن را گذاشتم احساس موج خاصي از انرژي سرم را داغ كرد بود به كاغذ در دستم نگاه كردم روزش را يادم نيست اما قرار ساعت 5 بعد ظهر منزل استاد بود. براي من فرا رسيدن روز ملاقات به منزله پيروزي بزرگي بود. هيچ تصويري از برخورد اول با رادي كبير نداشتم.
خب من اگر جاي رادي باشم فكر نكنم زياد وقت براي يه دانشجو اون هم از نوع جو گيرش بذارم!!!
5 بعد از ظهر طبقه شش ام
- بفرماييد؟
- منزل استاد رادي؟
- بله
- من طيبي هستم استاد تشريف دارن؟
حميده بانو عنقا همسر استاد رادي كه او را بزرگترين حامي خود مي دانست. سوار آسانسور شدم هر قدر به طبقه شش ام نزديك تر مي شدم التهاب و نشناختگي بيشتري مرا فرا مي گرفت آسانسور ايستاد به در را باز كردم و به ناگاه تمام آن التهاب به آرمشي روان تبديل شد مردي آرام با شلوار و پيراهني قهوي و اتو كشيده دست ها را جلوي خودش روي هم گذاشته و لبخندي به لب دارد. استاد آنجا ايستاده بود تا از جوانكي به نام مسعود طيبي استقبال كند٬ و اين آغاز تغيير نگاه من به مقوله انسان بود.
با ايشان بر سر طرح هايم به گفتگو نشستم. من مي گفتم و رادي بزرگ با همان لبخند حرف هاي مرا مي شنيد دو ساعتي طول كشيد٬ كاغذي را برداشتند و با آن خط زيبا كه نشان از روحيه لطيف و پيچيده داشت مجوز اجراي نمايش خانمچه و مهتابي را نوشتند.
حال تمام كار من در هفته اين شده بود كه به بهانه هاي مختلف تلفني يا حضوري در منزل با ايستاد گفتگو كنم.
در اين چند سال قريبا ماهي سه يا چهار بار به منزل اكبر رادي مي رفتم. جالب اينجاست كه دوستان هنري به آهستگي به لقب مسعود رادي به من دادند.
سال 84 با برادر زداه ايشان جناب آقاي امير مسعود رادي كه استاد من در دانشگاه و رابط اين حقير با استاد رادي بودند نمايش تنگوي تخم مرغ داغ را شروع به تمرين كرديم كه نميدانم چزا ابتر ماند!.
براي بيست وششمين جشنواره بين المللي تئاتر فجر اين بار خودم تانگوي تخم مرغ داغ را كار كردم كه به دلايل نامعلوي كار را رد كردند.
حال نيز دو سالي است كه كاكتوسروي دست من مانده و نمي دانم چرا نمي شود.
اما همچنان اميدوارم.... عهد بسته تا زماني كه اين اثر و نمايشنامه ديگر استاد به نام منجي در صبح نمناك را روي صحنه نبرم دست از طلب و خواسته خو نكشم. باشد كه غير ممكن٬ ممكن شود.
آخرین مراحل تمرین نمایش کاکتوس نوشته استاد اکبر رادی برای اجرا در تالار مولوی
من و سارا پورصبری بازیگر محبوب من سالن اصلی تالار مولوی

مسعود طیبی سالن اصلی تالار مولوی

اعضای گروه بعد از اجرا

اگ: ديرو ز بابام مي خواست بياد خونتون رو آتيش بزنه (خنده تلخ)
اس: يه كاري دست هم ميدن
اگ:آدم ها زود تغيير ميكنن
اس: آدم ها توي شرايط تغيير ميكن بوی پول هر آدمی رو مست میکنه (نا آرام است ناگهان بي مقدمه و با ناراحتي) بابام رفته يه اسلحه خريده
اگ: هان؟
اس: (ديوانه وار) باورم نمي شه بابام رفته اسلحه خريده
اگ: چرا؟
اس: ميترسم، مي ترسم اتفاق بدي بيفته
اگ: از كجا خريده؟
اس: (سرش را به علامت اينكه نمي داند تكان مي دهد)
اگ: مي خوان هم ديگه رو بكشن؟
اس: به خاطر پول
(به انتهاي صحنه مي روند x1وx2 پول را در خون ميزنند و مي خورند بلند مي شوند به يكديگر نگاه مي كنند در همان محوطه به صورت دو گرگ درنده كه هم ديگر را برانداز مي كنند و زوزه مي كشند)
(x3و y1در طول صحنه و به صورت بر عكس حركت مي كنند y1حالتي نامتعادل دارد )
اگ:جلو نيا
اس:آخه چي شده؟
اگ: مي گم جلو نيا
اس: چرا؟
اگ: نميخوام ببيني
اس:چی رونبینم؟ نبايد بدونم چي شده؟
اگ:بدوني كه چي بشه؟ همه چيزو فهميد؟
اس:كي فهميد؟ چي رو فهميد؟
اگ: ببين( خود را به x3 نشان ميدهد کتک خورده است ) خوشت مياد؟
اس: ( در جايش خشك مي شود)كي اين كارو با هات كرده؟
اگ: فهميده كه ما با هم ايم، ميگه تو عاشق دشمن مني؟، بايد كشته بشي
اگه اون دوست آي كثافتش توي خونه نبودن حتما منو ميكشت
اس: منم از خونه انداخت بيرون. بابام گفته تا وقتي تو رو مي شناسم يعني اونو نمي شناسم.
اگ: مگه وصيت نامه نبود؟
اس: نابودش كردن تا هر كي زرنگ تر بود بالا بكشه
اگ: ارزش داره؟
اس: بالاخره مي فهمن كه نداره اما دم مرگ
اگ: چقدر عجيبه، هم چيز يه دفعه ريخت به هم
اس: پول، پول هر آدميو، هر شرايطيو مي تونه عوض كنه
اگ: ( به صورتش دست می زند) مي سوزه
اس: شرافته كه داره مي سوزه اما مهم نيست
اگ: چي كار كنيم؟
اس: چي رو؟ اون ها رو يا خودمونو؟
اگ:هر دوتا رو
(x1 و x2 كمي جلوتر هر يك در حال بلعيدن عضوي از بدن يكديگر هستند كه اين عضو دست است و به صورت آستين جدا شده از كت هايي كه بر تن دارند ديده مي شود در حين خوردن زوزه مي كشند ودر نهايت آستين ها را به طرف هم پرت مي كنند x3و y1 صورت به صورت هم و نيم رخ ايستاده اند )
اس: راهش چيه؟
اگ: هيچي، بليط گرفته مي گه بايد بري
اس: كجا؟
اگ: براي اينكه تو دنبالم نياي گذاشته دم پرواز بفهمم به عموهم پيغام داده اگه جون بچه ات دوست داري بگو دور دختر من نگرده وگرنه استخون ها شو پس ات مي دم
اس: باورم نميشه من بدون تو ...(y1 حرفش را قطع مي كند)
اگ: من هم هينطورم من هم تو رو .... (كمي فكر)
اس:توي فكرت چيه؟
اگ: اگه بخواد منو بفرسته هيچ كاري نمي تونم بكنم، ازش مي ترسم
اس: من نمي ذارم
اگ: آخه چطوري؟ تو كه خودت نتونستي از پس بابات بر بياي و اندخت از خونه بيرون مي خواي برا من چي كار كني؟
اس:( به روي خودش نمي آورد) حالا كي هست؟
اگ: يه گنده بك دائم الخمر كه شركت هاي غير قانوني داره
اس:آخه كجا؟
اگ: گفتم كه ني دونم، فرض هم بدوني و پاشي بياي مثل يه سگ مي كشتد(X3ناراحت مي شود( ببخشيد از دهنم پريد
اس: (عصباني) مثل اينكه بدت نمي ياد؟ اگه من به بابام چیزی نگفتم به خاطر اینکه پدرمه همین
اگ: برات متاسفم اگه دوستت نداشتم اين همه خودمو درگير نميكردم
اس: آدمها معلق اند بعضي وقت ها اصلا معلوم نيست چه اتفاقي داره مي افته همه چي بهم گره خورده آدم...(y1 حرفش را قطع مي كند)
اگ: مي شه تمومش گني اين حرفا رو ؟ حرف آخر، من نمي خوام برم.
اس : پس چي كار كنيم؟
اگ: ( كمي مردد بر مي گردد از X3 دور مي شود) هردو شونو بكشيم
اكس: چي؟
اگ: با همون اسلحه بابات
اس: چرا چرند مي گي؟
اگ: جدي گفتم
اس: ديونه زده به سرت
اگ: من نمي خوام برم دوست دارم اينجا كنار تو باشم...(X3 حرفش را قطع مي كند)
اس: بسه ديگه توي اين وضعيت شوخيت گرفته؟
اگ: نه( با دستش اسلحه ايي درست مي كند) يكي من دارم يكي تو
(X3وy1 انتهاي صحنه كنار هم پشت به تماشاگر كرده اند x1 و x2 با همان صفات گرگ در حال كندن زمين اند بعد از كندن زمين به سراغ فرزندان خود مي روند روح آنها را كشته به دندان گرفته و در قبر فرو مي كنند و رويش را مي پوشانند به هم دندان نشان مي دهند)
( بر گردن x1 وx2 طنابی ضخیم و خونی بسته شده است طنابی که بر اثر فشاری که دو طرف وارد کرده اند گردن آنها را شکسته و خفه شده اند بر صورت هر دو ماسکی از گرگ است در دست آنها طنابی است که به گردن x3 و y1 حلقه شده ست آنها نیز مقابل هم بر روی زمین افتاده اند)
فقر منابع اطلاعاتی در جامعه متاسفانه یکی از عواملی است که طبقه دانشجو به شدت از آن رنج می برد و برای به دست آوردن کمترین طبقه بندی یا منابع اطلاعاتی باید متحمل سختی های فراوان شود. اصولا به خاطر معضلات اقتصادی افراد(درد نان)، مشکلات فرهنگی و ....تحقیق در کشور ما تقریبا مرده است و حال اگر موضوع تحقیق یک جزء خاص از کلیتی خاص باشد، افسوس.
اما به هر حال، گرد و غباری را بر هم زدم تا بتوانم در مورد موضوع تحقیق شناخت جایگاه مخاطب در تئاتر برای کلاس ترکیب در صحنه، استاد رحیمی مطلبی را در وسع ناچیز و بضاعت خود گرد آورم. تمامی سایت های اینترنتی را بررسی کردم اما هیچ. نکته جالب اینکه همایشی در ازمنه ای نه چندان دور در تابستان 86 با موضوع مخاطب و تئاتر به همت مرکز هنرهای نمایشی در پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران برگزار شد که اثری هرچند کوچک از مطالب آن یافت نمی شود که این خود بسی مایه انبساط خاطر اینجانب را فراهم آورد و بعد از مدت ها لبخندی (هر چند از روی ناراحتی) بر لبانم نشست. سخن کوتاه ...!
طبق تحقیقات این حقیر، تنها یک کتاب با نام مخاطب شناسی در ایران ترجمه شده است البته امیدوارم که اشتباه از من باشد آن هم به قلم دنیس مک کوئیل به ترجمه دکتر مهدی منتظر قائم و به چاپ دفتر مطالعات وتوسعه رسانه ها. به هر حال، با اتکا به این کتاب و چند کتاب دیگر که اشاراتی به مقوله مخاطب کرده بودند تلاش خود را آغاز کردم. امید است مقبول افتد.
رسانه چیست؟
یک رسانه چیزی است که تجربه را به دانش تبدیل می کند یا همانگونه که ممکن است به زبان دیگری بگوییم، رسانه ها علاماتی را ارائه می کنند که به رویدادهای زندگی روزمره معنا می دهد(نظریه رسانه ها،ص 6 ، فرد اینکلس) شاید لازم باشد که در آغاز باردیگر یادآور پیچیدگی و دشواری واژه «رسانه» (medium) شویم(هر چند جمع لاتین این کلمه یعنی media ، در استفاده روزمره ای که از این واژه در انگلیسی می شود، به خوبی به عنوان یک اسم مفرد جا افتاده است). یک رسانه عبارتست از هر ابزاری برای برقراری ارتباطات. رسانه حامل یا «واسط» پیام است. بدین ترتیب، واسط ارواح کسی است که به طبق مناسک دیوانه وار مربوط به صفحه «اوایچی»(ouija board) صفحه ای است که روی آن حروف الفبا و علامت خاصی است و مهره ای دارد که توسط انگشت و به اعتقاد معتقدین به امکان تماس با عالم ارواح با هدایت یک روح روی حروف الفبا و علامات مذکور به حرکت در می آید و پیام های مردگان را به زندگان منتقل می سازد، او با نام خود صحبت نمی کند، از طریق او صحبت می شود.
استفاده از واژه «رسانه» به این معنی است که کاربرد درست آن به شمار می برد. تلفن، رادیو، فیلم، تئاتر و تلویزیون همگی به طور هم عرض واسط به شمار می روند(همان کتاب، ص 37) حال که تئاتر به صورت یک رسانه یعنی حد واسط برای رساندن پیام عمل می کند(خواه سرگرم کننده و مفرح و خواه هر نوع پیام دیگر) باید به این مبحث بپردازیم که :
تئاتر چیست؟
پیرامون ریشه های پیدایش تئاتر و سرچشمه های هنرهای نمایشی دو نظریه وجود دارد:1- تئاتر از آئین ها در یونان باستان نظیر دیونسوس و دیگر خدایان شکل گرفته و بعد گسترش یافته به قهرمانان می رسد و نخست شامل بازسازی بوده، اطلاعات در مورد یونان به زمانی می رسد که عناصر مذهبی به شدن رنگ باخته و تئاتر وسیله ای برای عرضه داستان ها و یا حوادث می شود و سرگذشت دیونسوس را به جای روایت صرفا نمایش می دادند. 2- احتمالا منشا تئاتر قصه گویی و داستان سرایی است و صرفا مذهبی و آیینی نمی باشد، یونانیان همچون انسان های ابتدایی دیگر از سنت ادبیات شفاهی برخوردار بوده اند مثل رابسود ها که ایلیاد و ادیسه هومر را در برابر مردم نقل می کردند(مقدمه ای بر تئاتر، اورلی هولتن، ص 27). حال با توجه به هر دو نظریه خاستگاه تئاتر چند نکته قابل توجه است: 1- بیان مطالبی در قالب تئاتر یا همان حد واسط 2- رمزی گذاری این پیام ها یا همان توجه به عامل نشانه شناسی 3- ارائه آن در برابر جماعتی که شاهد و ناظر حوادث بودند.
در نتیجه از طریق هر نمایش پیامی به افرادی که در جمع حضور داشتند، منتقل می شده است. حال بنا به تعریف اریک بنتلی، تئاتر یعنی الف در نقش ب که ج آن را تماشا می کند. براساس همین نظریه و تاملی در سایر هنرها، هنر نمایش، هنری است که در مواجه با جمعیت یا مخاطب کامل شده و ماهیت اصلی خود را پیدا می کند و تنها گونه ای در میان هنرهاست که بدون حضور مخاطب معنا ندارد و گروه اجرایی با مخاطبان به یک اشتراک می رسد، به عبارت دیگر اصل تغییر ناپذیر تئاتر به نمایش گذاشتن حوادث، در بعدی از زمان و مکان است که وحدت دارد و توسط تعدادی تماشاگر و مخاطب اشغال شده است. حال:
مخاطب کیست؟
واژه مخاطب، مدت هاست که در فرآیند ارتباط جمعی اصطلاح رایجی شده است برای اشاره به دریافت کنندگان در مدل ساده خطی (منبع، مجرا/کانال، پیام، دریافت کننده، اثرات) که توسط پیشگامان حوزه رسانه پژوهی ارائه شده است. گفتمان جا افتاده ای وجود دارد که بر طبق آن مخاطب به طور ساده به خوانندگان، بینندگان، شنوندگان یکی از رسانه ها یا هر محتوا و نمایشی اشاره دارد(مخاطب شناسی، فصل اول)

این واژه، یکی از شاخه های موضوع مطالعه ارتباطات جمعی و نیز یکی از حوزه های اصلی پژوهش های تجربی را مشخص می سازد. مخاطبان محصول زمینه اجتماعی هستند که به ایجاد علایق فرهنگی، فهم ها و نیازهای اطلاعاتی مشترک می انجامند و هم واکنشی به الگوی خاص شرایط رسانه ای. با توجه به این نکته بررسی نیازهای فرهنگی ، کمک به سزایی در پیدایش مخاطب تئاتر که به دو بخش حرفه ای و آماتور تقسیم می شود(که تشریح این دو در این مقال نمی گنجد) دارد. باید به این نکته توجه داشت که هر طبقه و قشری از مردم ایران و اگر جزئی تر بررسی کنیم در محدوده شهرمان تهران، فرهنگ و نیازهای خاص خود را دارا می باشد. لذا، کارگردان نباید صرفا به علایق و افکار خود بسنده کند و باید این نکته را در نظر بگیرد که تئاتر با حضور و هم نفسی مخاطب یا همان تماشاگر در سالن است که معنا می یابد. براین اساس، اولین و مهمترین نکته ای که کارگردان برای شروع و تولید یک اثر دراماتیک باید بدان بپردازد هویت شناسی و ماهیت شناسی مخاطب است. توجه به مقولاتی چون جایگاه دین در جامعه، نگاه افراد جامعه به زندگی و هستی شناسی، نوع برخورد اجتماع با مقولات علم، اقتصاد و فرهنگ که به نظر اینجانب مقوله اقتصاد را می توان عاملی مهم در مبحث شکل گیری مخطاب و فرهنگ دانست زیرا تا زمانی که فرد در اجتماع اصولی ترین و ابتدایی ترین نیازهایش یعنی نیاز به خوراک، پوشاک، مسکن و به طور کلی ادامه حیات تامین نشود نمی تواند به مقوله فرهنگ، هنر و به طور اخص به مقوله تئاتر بپردازد. اما از دیگر نکاتی که کارگردان باید در امر مخاطب شناسی به بررسی آن بپردازد مساله سرگرمی است و بعد به مثابه یک دستگاه تولید افکار عمل کند زیرا با گسترش رسانه های مختلف نظیر ماهواره ها، اینترنت و .. که جذابیت های بصری فراوان اما سطحی دارند کمتر کسی حاضر است به دیدن تئاتر بنشیند مگر اینکه نیازهای او سنجیده شود. البته، این بدان معنی نیست که کارگردان و گروه اجرایی خود را تاحد خواسته های جامعه پایین بیاورند اما باید شاخصه هایی را مدنظر بگیرند تا مخاطب بتواند با اثر ارتباط برقرار کند چون در هر حال، تئاتر با مخاطب است که معنی می یابد. شاید بهترین روش برای شناخت و بررسی جایگاه مخاطب از دیدگاه اورلی هولتن بررسی یک اجرای نمایشی با عنوان یک عمل ارتباطی بر حسب عناصر تشکیل دهنده یک مدل ارتباطی است. بدین ترتیب، یک فرستننده ، یک گیرنده ، یک پیام به صورت مجموعه خاصی از علامات، یک مجرا و یک بازخورد یا پاسخی از گیرنده وجود دارد. پیام کلی تئاتر برداشتی ا ز زندگی آدمی است و اینجاست که گروه اجرایی نقشی مهم را برعهده دارد. چه برداشتی از زندگی؟
مخاطب، زمانی با اثر ارتباط برقرار می کند که ریشه های مشترکی بین اثر و زندگی حقیقی خود پیدا کند. پس این مهم که چه برداشتی و چه نگاهی از زندگی را به مخاطب ارائه می دهیم اهمیت می یابد برای مثال، شیوه های نمایش های ایرانی، معمولا چندان جذابیتی برای مخاطب اروپایی ندارد مگر در متفاوت بودن شیوه اجرایی و نه در مفهوم، و هیچ گاه دغدغه های فردی که در ایران زندگی می کند، همگون با دغدغه های فردی که در نروژ زندگی می کند نیست و به همین لحاظ، عموما اجرای این گونه نمایش ها مثلا جان گابریل بورکمن، اثر هنریک ایبسن، اگر تغییراتی در خور توجه در آن داده و ریشه های مشترکی بین آن و جامعه ایرانی یافت نشود، هر چند که خوب هم به روی صحنه بیاید، تماشاگر را دچار خستگی می کند زیرا اجرای اثر را مطابق با دغدغه های روز خود نمی یابد. از طرفی باید تحمل مخاطب را نیز در نظر گرفت برای مثال تماشاگران ژاپنی مایلند تا 6 ساعت خود را صرف تماشای یک اجرای کابوکی کنند ولی در فرهنگ غرب، احتمالا 3 تا 3 ساعت و نیم بیشترین زمانی است که اکثر تماشاگر می خواهند صرف تماشای یک اجرا کنند و در ایران نهایتا نزدیک به 2 ساعت. حال پیام هر نمایش اختصاصی تر و بدیهی است که گیرنده پیام تماشاگر است. در نتیجه نحوه ارسال پیام یا کدهای ارتباطی از طریق منبع پیام یا همان گروه اجرایی به گیرنده پیام یا همان مخاطب، خود نیز اهمیت می یابد . توجه به این نکته که تماشاگر تا چه حد می تواند پیام ها را رمز گشایی کند و یا اینکه چگونه کد ها ارسال شود که برای مخاطب بیگانه نباشد و گاهی اوقات ، نحوه ارسال غلط این کدها و پیام ها یا به بیان بهتر ، شیوه اجرایی به گونه ای است که موضوعی آشنا را کاملا غیر قابل فهم می کند در نتیجه برای دستیابی به مخاطب و گرایش آنها به تئاتر توجه به نوع پیام و نحوه ارسال آن نیز اهمیت فراوان دارد.
تاریخچه مخاطبان
منشا اولیه مخاطبان رسانه ای امروز، در اجراهای تئاتری و موسیقیایی عمومی و نیز در مسابقات و نمایش های دوران باستان نهفته است. نخستین برداشت های ما از مخاطب به گرد آمدن مردم دریک مکان خاص اشاره دارد. تمام شهرهای یونان و رم دارای یک تئاتر یا میدانگاه بودند و بدون تردید حتی قبل از آن هم، گردهمایی هایی غیر رسمی برای اهداف مشابه یا به جهت مناسبت های مذهبی یا دولتی مرسوم بوده است. مخاطبان یونانی – رومی ویژگی های بسیاری داشته اند که امروزه هم آشنامی نماید، از جمله:
1- برنامه ریزی و سازماندهی دیدن و شنیدن برنامه ها و همچنین خود اجراها
2- ویژگی مردمی و مردم پسند وقایع
3- محتوای سکولار( و نه مذهبی) اجراها – برای سرگرمی ، آموزش ، و تجربه های تخیلی عاطفی
4- داوطلبانه بودن عمل افراد به هنگام گزینش و توجه
5- تخصصی شدن نقش های نویسندگان ، نقش آفرینان و تماشاگران
6- مکان مندی نمایش و تجربه تماشاگران
از اینرو، مخاطب به عنوان گروهی از تماشاگران وقایع ماهیتا سکولار در بیش از 2000 هزار سال قبل جا افتاده بود.
موخره:
نهاد مخاطب دارای رسوم و قواعد و انتظارات خاص خود نسبت به زمان ، مکان و محتوای نمایش هاست. لذا باید برای انتخاب و اجرای یک نمایش به پیشینه فرهنگی ، مذهبی، اقتصادی و همچنین شرایط کنونی جامعه توجه خاص داشت. بسیاری از هنرمندان به پیشینه تاریخی خود نگاهی دارند اما حال جامعه از نگاه آنها دور می ماند ویا عکس این ماجرا اتفاق می افتد. البته در این میان سود بردن از علم جامعه شناسی و روان شناسی اهمیت بسیار دارد اما در توان این بنده حقیر نمی باشد.
به قول همسرش رادی کبیر، رادی اسطوره. اکبر رادی در روز دهم از مهر ماه سال 1318 در رشت پا به عرصه وجود گذاشت. و فرزند سوم از يك خانواده شش نفره است. نام پدرش «حسن» كه با 9 كلاس سواد به زبان هاي فارسي، تركي، فرانسوي و روسي تسلط داشت و در خيابان شاه قنادي و به اتفاق برادرش كارخانه قند ريزي و سخت گرفتار معاملات كه اين موضوع مجالي براي پرداختن به فرزندان را نمي گذاشت. مادر اكبر« ام البنين » زني بي سواد اما با احساس، دانا و شايسته بود. رادي چند سال اول زندگي خود را در رفاه نسبي گذراند . چهار سال اول دوران تحصيل خود را در دبستان «عنصري » پشت سر گذاشت اما در سال 1339 به علت ورشكستگي پدر به تهران آمدند فقر به شدت آن روي خود را به رادي نوجوان نشان داد تا جاي كه براي تهيه نياز هاي اوليه خود دچار سختي فراوان بود. خالق نماشنامه«منجي در صبح نمناك» دو سال آخر ابتدايي را در دبستان «صائب» تهران گذراند و دوره متوسطه را در دبيرستان فرانسوي «رازي» به پايان رساند. رادي مي گويد:( در طول تحصيل يك دو سال باطل هم داشتم: اين كه در مقطع ابتدايي محصل درس نخوان زرنگي بودم و در كتبي امتحانات نهايي حوزه شاگرد اول شدم، سوم دبيرستان بودم، پانزده ساله، كه بر اثر يك بحران شديد روحي، و سردي به درس و مشق و گرايش به مطالعه سه تجديد آوردم و با همان سه تجديد رد شدم ...) رادي يك سال نيز در كنكور پزشكي شركت كرد كه موفق به قبولي در دانشگاه نشد. او در سال 1339 در رشته علوم اجتماعي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران پذيرفته شد و چهار سال بعد نير در فوق ليسانس همان رشته قبول شد اما در هنگام اخذ پايان نامه درس را به علت فشار زندگي مشترك رها كرد. رادي که جای خالیش اکنون چون پتکی بر پیکره بی جان تئاتر است، همیشه به جوانان عشق می ورزید، همیشه سعی داشت تا در این روزگار بی مهری تئاتر و مدیران آن دلگرمی و چراغی فروزان برای جوانان باشند.ریشه ای باشد برای درختی که میوه آن جوانان شیفته تئاتر هستند.این روح پر تلاطم که همیشه در پی نجات انسان بود، از سال 1340 با حكم رسمي معلم شد.
علاقه بيش از حد او تئاتر باعث شد تا مطالعات خود را به زمينه ادبيات و تئاتر اختصاص دهد و دو نمايشنامه رونه آبي(1341 ) با هزينه شخصي و افول(1343 )با هزينه گروه طرفه به چاپ رساند. استاد اكبر رادي در سال1341 به عضويت گروه ادبي طرفه در آمد كه اعضاي آن را اغلب دانشجويان تشكيل مي دادند كه سوادي انقلابي ادبي را در سر داشتند. رادي در سال 1344 با يكي از هم دنشگاهي هاي خود به نام« حميده عنقا» ازدواج كردو روزگار خوشی را با هم آغاز کردند ولی اکنون همسر بزرگوار او می گوید: زندگی دیگر بدون رادی بزرگ برایم معنای ندارد. او صاحب دو فرزند پسر به نام هاي آريا و آرش شد. كه فرزند اولش آريا و همسرش هر دو پزشك و آرش فارغ التحصيل رشته كامپيوتر هستند. اين نمايشنامه نويس همچنين در مقام استاد دانشگاه در مقاطع كارشناسي و كارشناسي ارشد به تدريس دروس نمايشنامه نويسي پرداخت و در سال 1373 بازنشسته شد. اولين تجربه جدي رادي در حوزه ي ادبيات داستاني بود به نام « باران» كه در مسابقه داستان نويسي مجله «اطلاعات جوان » چاپ و ميان بيش از هزار داستان در سال 1338 برنده جايزه اول شد. او در سال 1336 اولين نمايشنامه خود به نام« از دست رفته» را به رشته حرير در آورد اما به علت دلخواه نبودن، آن را هرگز در ليست آثار خود قرار نداد. اولين و مهمترين اتفاق زندگي رادي آشنايي او با شاهين سركسيان به معرفي احمد شاملو در سال1339 بود . سركسيان كه تسلط كامل بر سيستم استانيسلاوسكي داشت بعد از خواندن «روزنه آبي» وتحسين فراوان رادي جوان تصميم به اجراي آن گرفت و مصرانه از رادي خواست كه جز نمايشنامه چيز ديگري ننويسد. دومين اتفاق موثر در زندگي رادي آشنايي او با«جلال آل احمد» است و با اين كه به لحاظ فكري با هم تفاوت زيادي داشتند اما رادي آل احمد و سركسيان را در زندگي خود بسيار پر رنگ با اهميت بر مي شمارد. اولين نمايشنامه اي كه رادي خواند «دوشيزه ارلئان» شيلر بود، اما بيشترين تاثير را در نگارش از آثار« چخوف» و« ايبسن» گرفت. تماشاي صحنه تئاتر هيچ گاه رادي را ارضا نمي كرد وخواندن نمايشنامه را به تماشاي آن ترجيح مي داد و بر خلاف نظريات متعدد نمايش نامه را يك شكل كامل ادبي مي دانست كه براي تكميل نيازي به صحنه تئاتر ندارد و اعتقاد داشت كه نمايشنامه هاي شاهكار جهان به علت اجرا ماندگار نشده اند بلكه به خاطر ساختار و محتوا پا بر جا هستند. اكثر آثار این استاد گرانمایه را نمايشنامه هاي بلند تشكيل مي دهد وتنها چند اثر آخر او كوتاه هستند. ديالوگ در آثار رادي بسيار حائز اهميت است و شخصيت پردازي ها بر پايه آن صورت مي پذيرد كه اين مهم ترين خصيصه نمايشنامه نويسي اكبر رادي مي باشد.پرداختن به موضوعات روز جامعه هميشه بالاترين دقدقه او براي نوشتن بود.می خواست از انسان بنویسد، از شرف او حرف بزند، انسانی نه سیاه و نه سفید، انسانی خاکستری و به قول خودش، نوشته هایش:«کنایه نیست، اسائه نیست، نیش های سطحی و پرتاب های لوکس و این چیز های عامیانه نیست، هیچ، پشت لایه ی بسته داستان، این مکاشفه ای در قلمروی گناه است در جهان، با شقاوتی که بی گناهان گناه می کنند و گناهکاران در ذات خود بی گناه اند.»
شخصيت هايي در باطن معصوم كه هر كدام به نوعي استحاله پيدا كرده اند و به قول رادي:« عقربي در درون » ومي كوشد تا درون خسته وخاموش انسان را با تلنگري آگاه سازد. رادی که از زبان همسرش تا آخرین لحظات قبل از دنیا رفتنش دست از نوشتن بر نداشت، در مقدمه ی تانگوی تخم مرغ داغ چنین می گوید:« پس، اینک تانگوی مرا بخوانید، آهسته درنگی کنید، و آنگاه در باب انتشار آن هرگونه مطلحت بدانید خیر است. گرچه آرزوی ممکنی داشتم که« تانگوی تخم مرغ داغ»- اگر نه روی صحنه- دست کم به تیراژ معدود کتابی (فقط برای محصلین رشته و اهل حرفه) ببینم. که این درام نقطه بلورین ایمان من به حیثیت آدمی است، ترانه غمگین آنکه شبانه در گوش من سرود:« مرا با زوفا بشوی که طاهر شوم، مرا بشوی که از برف سفید تر شوم.». رادی هم رفت، خسته و خاموش اما با امید، امید به آینده ای که جوانان می سازند. رادی در روز چهار شنبه 5 دیماه 1386 همچون منجی در صبح نمناک، آهسته،با گل سرخ وداع کرد. روحش شاد، باشد که قدر بازماندگان را بدانیم.
همیشه شاگرد او مسعود طیبی
بوف تهایی ما!!!
در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.
صادق هدایت
انسان توده ایی است در هم تنیده، پیچیده، لبریز از باید ها و نباید ها، پر از خوبی ها و پلشدی ها، اما این پلشدی ها بیشتر بر یپکره ی نحیف او ضربه می زنند و او را تا ژرف نای ریه هایش به نابودی و قهقرا می برد.
با پیدایش یکجانشینی در زندگی انسان پریمیتیو و ایجاد مفهوم زندگی اجتماعی ، پیداش واژه به اصلاح تمدن و ظهور آرمشی نسبی در زندگی بشر، آرام آرام بنیان های خانمان سوز مالکیت و تبعیض در تمام وجوه زندگی این موجود دو پا شروع به محکم کردن ریشه های خود کرد تا در آینده ای نه چندان دور تمام پیکره ذهنی او را از هم متلاشی کند.
طهران 86-1385 ؟ بله!!!. با تمام زیبای هایش نیز از این قاعده جهان شمول منفک نمی شود.
نگاه کارگردان در این اثر معطوف است به مشکلات اجتماعی جامعه که گاه زیر ساختی و بنیادین می نمایند و گاه در ره گذر ازمنه پیچیده امروزین اجتناب ناپذیر اند.
مشکلاتی چون فقر، اعتیاد، زنان خیابانی، خانواده های بی سرپرست و ... از این مسائل که هر روز همچون طوفانی از کنار ما گذر می کنند.
داستان نوعی روایت سیال از ذهنیت یک فرد است که دیدن این مشکلات را تاب نیاورده در قبرستان ذهن خود با مرگ روحش دست و پنجه نرم می کند.
داستان دختری که از خانه گریخته است یا به نگاهی دیگر بیرونش کرده اند او چه باید بکند؟
زنی که همسرش را از دست داده است و تنها امیدش یک ماشین ا ست.
مادری که سال ها به انتظار فرزندش است تا شاید روزی از جبهه باز گردد
مرد جوان که اعتیاد دارد و..... این مشکلاتی است که او نتوانسته آنها را تاب بیاورد
پس محکوم است تا در سیاه چاله ذهن خود دفن شود.
اما نکته در این جاست که در سال های اخیر بسیاری از کارگردانان و هنرمندان به این موضوع پرداخته اند و تماشاگر تا حد زیادی با آن آشنا است. پس در اینجا فرم و شیوه اجرای اهمیت زیادی پیدا می کند تا بتوان بار دیگر بر پیکره تماشگر تلنگری وارد کرد.
اثر، روایتی است از همین مشقات که از ذهنیت شخصی به صورت دیوانه وار بیرون می جهد طهران86-1385 به لحاظ اجرای فرمی تقریبا مدور دارد و تمامی ترکیب این نمایش از این فرم تبعیت می کنند. ورود و خروج افراد مختلف در حیطه ذهنی شخص راوی به صورت ترکیبی یکنواخت و پی در پی است که نشان از ذهنی آشفته و فرو پاشیده دارد. داستان ها در دل هم آغاز می شوند که این باعث ایجاد ریتمی قابل قبول می شود. عنصر تکرار در این نمایش اصلی ترین بار را بر دوش خود می کشد ورود شخصی که پی در پی شمع روشن می کند، رفت و آمد شخصیت ها با فرم های تقریبا یکسان ، سه دیواره سیاه درهر طرف صحنه که خود تکرار مکررات است و ساختمان های سیاه و مخوف شهر را در ذهن متبادر می کند که ادامه آنها منتهی می شود به تهران! سفال های ساختمانی که با ترکیبی متفاوت در دو نقش آسمان خراش های شهر و گوشه ای از ذهنی فرو ریخته ظاهر می شوند. و در کنار تمامی اینها آرشه سازی است که به صورتی تاثیر گذار بر عنصر تکرار می افزاید.
در ابتدای نمایش با لیوان های که در هر کدام شمعی وجود دارد روبرو می شویم ، که تداعی کننده قبرستان یا به تعبیری ذهن آشفته انسان امروزی است که فرد دیگری از کنه ذهن راوی سعی در روشن کردن این شمع ها دارد تا شاید نقطه گریزی باشد. اما هر چقدر این شمع ها روشن می شوند دنیای دهشتناکی بر او پدیدار می شود.
اما این تمهید کارگردان درعین زیبای و سمبلک بودن از یک نقاصان قابل توجه برخوردار است و به علت تعدد بیش از حد لیوان ها و شمع ها توان حرکتی بازیگر در صحنه به حداقل می رسد.
از نگاه اورلی هولتن نمایش به مثابه یک مدل ارتباطی عمل می کند و شامل پیام، منبع ارسال کننده پیام، و گیرنده پیام می شود.پیام مفهومی از زندگی بشر است، منبع ارسال کد در یک نگاه کلی گروه اجرایی است و گیرنده پیام تماشاگر. حال کد های که از طرف بازیگر به تماشاگر ارسال می شود به دلیل همین تعدد شمع ها دچار ایراد می شود و در پاره ای از اوقات ارتباط با تماشاگر قطع می شود.
نوع نگاه کارگردان به شیوه اجرای نکته ای را آشکار می سازد و آن را بی پیرایه با تماشگر مطرح می کند: که هر کدام در چنینی شرایطی قرار داریم اما چرا از آن فرار می کنیم؟؟؟
ترکیب مناسب عناصر بصری شامل کلیه رفت وآمد ها نوع قرار گرفتن نوازنده در صحنه و تنها استفاده از نور شمع برای ارتباط با تماشاگر باعث می شود فضایی تاثیر گذار برای به وجود آید.
کارگردان در این اثر به دنبال بازسازی واقعیات نیست بلکه سعی دارد تا مفهوم و سرشت این اتفاقات را برای تماشاگر باز گو کند که از شیوه دوم ابلاغ جوهر نقش بازیگر به تماشاگر استفاده می کند. یعنی بازیگر---------------- موضوع نمایش و در این میان از بخش دوم یعنی بازسازی عواطف بر روی صحنه سود می برد تا بتواند عصاره این عذاب را به تماشاگر انتقال دهد. برای مثال هنگامی که راوی در حال بازگو کردن یکی از معضلات خویش است شخصی در پشت او این واگویه را به نمایش می گذارد.
بازی ها نیز هرکدام در جایگاه خود قابل توجه است. استفاد از یک نفر برای ایفای چندین کاراکتر خود بر این موضوع دلالت دارد که کارگردان به دنبال بازسازی واقعیت است. یک نفر هم کودک است، هم گربه و هم فردی معتاد و تواناسته به نحوی تاثیر گذار با این کارکتر ها برخورد کند.
مجموعه ای از آدم ها می آیند و می روند بدون آنکه ما توجه ای به آنها داشته باشیم و در فضای جامعه حل می شوند و ناپید می شوند بدون آنکه دیده شوند. و من هستم بوف تنهای که بر سر آرزوهای مرده خود می نشینم تا شاید...!
مسعود طیبی نمایش« تانگوی تخم مرغ داغ » نوشته اکبر رادی را برای بازبینی در بخش چشم انداز تئاتر ایران در سال 1387 آماده می کند.
این نمایش شرح حال انسان های است که به مهم ترین درد بشر یعنی همان شرایط

وضعیت مبتلا هستند. حمید رحیمی و مائده قديري به عنوان دستیار کارگردان، مهرداد رایانی به عنوان مشاور کارگردان این نمایش را همراهی می کنند.
بازیگرانی چون مهوش وقاري، بابك والي، فرزاد رفعت، مهران رنجبر، ناديا فرجي، حميد رحيمي،مائده قديري، رکسانا صنم یار در ان نمايش حضور دارند.

استاداكبر رادي نويسنده نمايشنامه تانگوي تخم مرغ داغ

![]()

ناراحتم و با دلي غمگين و در خود شكسته نشستم، ايرج راد بزرگ مردي است كه تلاش او در عرصه تئاتر كاملا مشهود است. 
مي خواستم كمكي باشم به پيكره تئاتر كشورم كه آن را عاشقانه دوست دارم، اما نشد از او خواستم تا به شركتي بيايد که مدعی است یکی بزرگترین شرکت های صنعتی خاورمیانه است، تا بتوانيم براي تامين مخارج هنرمندان تئاتر راهي پيدا كنيم اما...........!!!!!!.
از من خواستند تا ارتباط هنرمندان را با این شرکت برقرار کنم ، تا راهی برای حمایت از هنرمندان و نیز تبلیغ محصولات این شرکت باشد.اما دعوتی اینچنین و استقبال نکردن از نماینده تمام هنرمندان تئاتر این سوال را در ذهن آدمی تداعی می کند: آیا هيچ مسئولي قدر اين هنرمندان را مي داند؟
و تنها تاريكي و سايه شوم شرمساري، بر روح این شاگرد کم تجربه به يادگار ماند. ود ل شكسته او .
آيا واقعا رسم است كه در هر دياري اينگونه از بزرگان استقبال شود؟
خود را مقصر صرف مي دانم و از گناه بزرگ خودم كه اينگونه به روح هنر مندانه و بزرگوارش توهين شد نمي گذرم. باشد تا اين خطاي دهشتناك مرا ناديده بگيرد و بر من ببخشد.
من یک کاج بودم!!!
بزرگترین عذاب و شر زندگی انسان موقعیت وجایگاهی است که بدون آنکه خود بخواهد در آن قرار گرفته است. در ادبیات نمایشی رئالیسم، انسان دارای دو بعد است اول بعد درونی خودش ودیگری بعد اجتماعی یا برون انگارانه و به عبارتی طبیعت زتدگی است، با این تفاوت که بعد برون انگارانه، ساخته و پرداخته این موجود دو پا است اما دیگر از او جدا گشته و برسرنوشت انسان تسلط یافته است.
خانوادی با پیشینه اشرافی، که حال در گیر طوفانی آرام به نام گذر زمان شده اند. که این اشرافیت بر گرده های هزاران بی گناه بنا شده است.
خانواده آقای گیل، در طول زمان اشرافیت تو خالی خود را از دست داده می دهد. و حال که گیل با چرچنگ معده اش یعنی سرطان دست و پنجه نرم می کند همه اعضای این خانواده عقده های پنهان سال های دور خود را فرافکنی می کند تا ابراز وجودی هر چند کو چک کرده باشند.
فروغ دختر بزرگ خانواده است دکترای روانشناسی از هاوارد دارد و حال با بیمار شدن گیلانه ماردش اوست حکمران مطلق خانه است. پدر یا همان گیل، چون شیری بی یال و کوپال نیز از او فرمانبرداری دارد. او با این که تحصیل کرده این رشته است، اما خود تا حد جنون پیش می رود و برای عقد گشایی دست به هر عملی چون تحقیر دیگران، برخورد زننده با مادر بیمارش و لگد مال کردن روح خدمتکاران خانه می زند. حتی در صحنه های مادر پیر خود را بر روی زمین کشان کشان به اتاقش می برد. در را بروی او قفل می کند و او را به موش آزمایشگاهی خو بدل کرده است.
افراد این خانواده هر کدام در دنیای شخصی خود زندگی می کنند و حاظر نیست آن را برای رسیدن به یک دنیای واحد به اشتراک بگذارند. راهکار هادی مرزبان در جایگاه کارگردان این نمایش استفاده از نور های موضعی و مدور است که فضای لازم را برای انتقال این مهم در اختیار باز یگر قرار می دهد.
جمشید فرزند دیگر خانواده، او هم تحصیل کرده سوربن است، در رویا های خود غوطه می خورد و توان رویاروی با چهره زشت زندگی را ندارد. از این رو همیشه را در اتاقش در طبقه دوم این عمارت بزرگ با دنیای آبی خودش تنها است.
اما او حتی صداقت برخورد با افکار خود را ندارد وتنها به مشتی شعار بسنده می کند.
در این میان پسر کوچک جناب گیل داوود در انزوای کامل به سر می برد و به خاطر سبک سری و لوده بازی هایش به اواهمیت زیادی داده نمی شود وتنها کار او رفتن به شکار است. او هیچ گاه نمی تواند یک بزه کوهی شکار کند و تنها حاصل شکاره او یک خرگوش باکره سفید است. این امر باعث می شود تا عقده های او در دو نقطه سر باز کند، یکی تلاش برای تصاحب جایگاه پدر به هر روشی که امکان دارد و دیگری سرخوردگی های جنسی که به صورت دیالوگ «خرگوش باکره مقدس» در مورد طوطی، خدمتکار نوجوان عمارت به کار می رود. او نیز برای فرافکنی های ناشی از استبداد پدر نیز راهکارهای خاص خود را دارد و تملق پدر را می گوید تا بتواند جایگاه او را تصرف کند.
در این میان یک دختر او همسرش که هردو پزشک هستند، به امید اینکه از این آب گل آلود طعمه ایی قسمتشان شود مدام جویای حال خراب گیل هستند. اما در اصل غرق در زندگی مجازی خود شده اند که نمونه، نسل آینده ای می باشد که قرار است وارد این جامعه پر از امواج و متلاطم شود. فرزندی بسته که تابع همین اصول مجازی بزرگ شده است.
در این میان چند نفر دیگر هم وجود دارند نور الدین که به همراه فروغ برای باقیمانده اموال گیل نقشه کشیده اند، دختر کوچک و هنر منداش به نام مهری که به هنرش هیچ تعهدی ندارد. او خدمتکار خانه طاهر را که برادر طوطی است و لال، به کار های سخت وا می دارد تا مدل طراحی او شود به او دشنام می دهد وبعد به آرامی شعر می خواند. ااین خود مولد این مطلب است که استبداد هر چند طولانی باشد اما مرگ دارد..jpg)
این اثر حول 4 محور اساسی شکل گرفته:1. موقعیت بومی و جغرافیای مثلا تاکید بر باران و نوع اشتغال خانواده که گویای حضور قدرتمند شمال کشور است 2. ساختار فیزکی و بیولوژیکی افراد مثل دختر کوچیک که پای لنگان دارد3. زیر ساخت های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی نظیر اوضاعی که هم اکنون وجود دارد که سر منشاء آن تغیرات حکومتی است4. بعد روانی کنش ها، کار های خود آگاه و نا خود آگاه هر فرد است.
در این اثر کارگردان تاکید بر بعد آخر یعنی بعد روانی داستان دارد. و در لایه های زیرین نمایش به کنکاش هر یک از این افراد در موقعیت قرار گرفته که همانا شر بزرگ است می پردازد.
می توان گفت خلق چنین آثاری بیشتر بازیگر محور است بنابراین تمرکز کارگردان به این قضیه معطوف شده است و سعی کرده تا با ایجاد فضای های متفاوت به لحاظ استفاده از میزانسن تمامی تفکر خود را معطوف به ابعاد شخصی این افراد نماید. هیچگاه افراد خانوداه از یک حد فیزکی خاص به هم نزدیک نمی شوند مگر در موارد خاص وبیشتر به گیل بزرگ است که نزدیک می شوند آن هم برای منافع شخصی.
تلاش برای رسیدن به شخصیت های کاملا متفاوت در اشخاص که هر کدام به دنبال قدرت نداشته خود هستند بنا بر شرایط روحی آنها متفاوت است. فروغ سعی می کند تا در هر قسمت سرآمد و یکتاز باشد در خانه، در دانشگاه، و در برخورد های اجتماعی اندکش تا جای که با جمشید می جنگد و در آخر او را از خانه بیرون می کند.او فقط در پی کشف ابتذال از دیگاه خود است، که به صورت وسواس در او ظاهر می گردد.
این مهم حتی در لباس او یعنی رب دشمابر آبی که به تن دارد به خوبی ملموس است. دیگر اعضای خانواده مثل او لباس نمی پوشند.
مرزبان سعی کرده است تا با استفاده از عناصر دیگری چون صحنه پردازی که خود گویای مسائل بسیاری است به این موضوع یعنی تنهایی انسان اشاره کند.
افرادی از خانواده که تقریبا فکری همسان دارند چون فروغ، نورالدین و داوود، هر یک سمت خانه و جمشید، مادر دیونه اش و حتی طوطی خدمتکار آنها طوطی در طرف دیگر خانه اند. تفکر و تاکید بر زاویه روانشناسانه در طراحی صحنه این اثر نیز به خوبی موکد این مطلب است که دیگر مفهومی به نام خانواده وجود ندارد. تابلوهایی که فقط تابلواند رنگ های نفرت انگیز دیوار فریاد اشرافیتی پوسیده را دارند. صدا و تصویر رعد و برق و انسان که در خود مانده است.
حتی می توان گفت اینجا اولین کور سو های تقابل سنت و مدرنیته هم به خوبی نمایی می شود و آنچنان که گیل سعی در حفظ این خانواده دارد، اعضای دیگر اصراری ندارد، گیل: دنیای شما آنچنان هم مدرن نیست.
اما حرکت فرو پاشی خانواده حرکتی کند و لاک پشتی است , وهمه انتظار مرگ گیل را می کشند تا کفتار های وجود خود را از پس این گوسپندان نمایان کنند. و مرزبان توانسته به خوبی این روند را با تاکید بر عناصر ذکر شده به روی صحنه بیاورد که به صورت ریتم ملایم در کنار تمپوی پر قدرت قرار گرفته است.
اما این پیشبینی را گیل زود تر انجام می دهد او در جایی به پسرش می گوید؟ تو دلقکی هستی که با یک طرف صورتت می خندی و با طرف دیگر گریه می کنی. این خود شاهدی است برای این مهم که گیل خود می داند چه بر سر خانوداه اش آورده است. گیل بزرگ که خود چون کاجی می داند که تنها طوفان سهمگین می تواند او را از کمر بشکند، سعی دارد تا همه چیز را بعد از هفتاد سال عوض کند و کمی هم به اطراف خود نگاه کند.
مرزبان در روند کار خود نگاه ویژه ای به استفاده از نشانه ها نظیر اسلحه های گوناگون آویخته به دیوار ازهمه مهمتر صحنه ایست که گیلان تابوتی نمادین را با خود حمل می کند که نکته مهتر از ازبردن تابوت جوراب های پای اوست که یکی به نگ سیاه و دگری به رنگ سفید است مه گویای تضاد درون و بیرون افراد خانواده دارد .
همچنین کارگردان دست به ایجاد تابلو های زیبا می زند که خود گویای تاکید بر نقاط حساسی از روح آدمی دارد.
اما در نهایت همه چیز نابود می شود وحتی پاکدامنی طوطی از این فروپاشی در امان نمی ماند.
اما آیا ما خود نیز نقاب بر چهره نداریم؟
من، پینوکیو دماغم دراز نمی شود!!!
هزاران سیاره تنیده درهم وهزاران سفیدی که در دل تاریکی می درخشند. صدای ضربان قلب زندگی و این انسان که همیشه به دنبال حقیقت می گردد. اما این بار پینوکیو است که به دنبال کشف روح هستی است و می رود که یاد بگیرد.
ژپتو جوان! پینوکیو را می سازد از چوبی که حرکت می کند این پینوکیو دو وجه دارد یکی زنانه واحساسی، دیگری مردانه و خشن.پینوکیو در جای نیاز دارد از وجه مردانه اش استفاده کند و در جایی زنانه. ژپتو هر دو وجه را می سازد، با او هر چه دلش می خواهد می کند بازی می کند، حرکتش می دهد، با پینوکیو تفریح می کند.
او در نهایت تصمیم می گیرد تا پینوکیو را در هستی لایتناهی رها کند تا روح یابد اما...
اما کوله پشتی سیاهی به او می دهد آیا این کوله پشتی جعبه سیاه پینوکیو است؟!!!.
آیا قرار است برای ژپتو اطلاعات جمع کند؟
همه چیز برای پینوکیو انتزاعی است و جهان را از دید چوبی خود می بیند. او هر عملی که می بیند به سرعت اما ناقص تقلید می کند.
دایره های سفید تو در تو ونا منظم فضایی که اول بار پینوکیو با آن روبرو می شود. زمان برای او بی مفهوم است و تنها سعی در حرکت دارد چون ژپتو به او گفته که حرکت کن!.
نکته قابل تامل در این نمایش این است که مفهوم بازیگر به تفکر نزدیک تر است تا بازیگری و به سوی تئاتر زنده گام برداشته است.
نوع ایجاد فضای بی انتها توسط دایره های که بر زمین نقش بسته، باعث شده قدرت و فضای حرکتی بازیگران تا حد زیادی افزایش یابد و رگه های از تئاتراستلیزه را با برداشتی آزاد از نظریات «میر هولد » به دست آید.
میرهولد در برابر تئاتر ناتورالیستی به واكنش منفی پرداخت و بر این عقیده پای میفشرد كه بازیگران بسیار بیشتر از تقلید صرف، واجد ظرفیت و قابلیت گسترش حركات بدن هستند و دیگر عناصر هنری مثل صحنه مو موسیقی قابلیت هماهنگی با تئاتر را ندارند.
اما تفاوت در این نکته است که استفاده از فرم های گوناگون به همراه موسیقی بدیع باعث ایجاد نوعی ریتم و هارمونی زیبا برای اثر شده است.
فرم ها هر کدام تمیز شده رفتار و حرکات انسان امروزی و این حرکات نشات گرفته از طرز زندگی اوست.
دایره ها هر کدام گویای دور باطل و تکراری زندگی است و در این میانه پینوکیو به دنبال چه می گردد؟ حال قرارگیری این دایره ها و سیاره ها در کنار هم ایجاد فضایی مملو از سر در گمی میکند که کارگردانان این فضا را به صورت کاملا انتزاعی و عاری از هرگونه پرداخت اضافی به نمایش در می آورد. پینوکیو از جایی به جای دیگر سفر می کند از هرکس کاری می آموزد،خوش گذرانی را، عشق را ، جنگ را، یکی احساس دوست داشتن را و دیگری خشونت را تا او در خود آمیزه ایی عجیب از هستی را داشته باشد.
.jpg)
آخرین کاری که او یاد می گیرد مرگ است او سعی می کند تا با نابود کردن و بریدن خود به یک انسان ویا شاید به عشق تبدیل شود، موفق نمی شود باز می گردد و ژپتو که او را بازی داده است جعبه سیاهش را بیرون می ریزد تا از آن استفاده کند اما این اطلا عات برای او بی ارزش است چون تجربه شخصی پینوکیو است.
نگاه گروه کارگردانی به اجرای اثر فرم گرایانه است. استفاده از فیزیک بازگیر به جای کلام و انتقال حس از این مسیر برای نشان دادن حالات درونی محور اصلی ابن نمایش را تشکیل می دهد. آشنایی پینوکیو با جنایت چنان با حرکات با استایل بندی شده است و به چاشنی طنز مسلح است که حتی پینوکیو در کشتن مگس هم به چالاکی می رسد.
در طول اجرای نمایش به تماشاگر اجازه داده می شود تا با چشمان باز رویا ببیند، دنیایی خیالی را در درون خود تصور کند و از طریق فرم مفهو ها را درک کند که این همان تئوری« یوجینو باربا» یعنی« wishfull thnking – concrete thinking» تفکر خام اندیشانه – ملموس و تن- ذهن است که تاکید بر این نکته دارد: اندیشه باید از طریق موضوع عبور کند وبا بدن خود را بیان کند در این نمایش نیز داستان رسیدن به حقیقت را از طریق موضوع یعنی داستان پینوکیو و با تاکید بر فرم ایجاد شده است .
زندگی پینوکیو را می توان به دو بخش تقسیم کرد: پینوکیو قبل از مسافرت__ پینوکیو بعد از مسافرت. قبل از مسافرت تنها وسیله ایی برای سرگرمی ژپتو است. او در طول مسافرت و بازی که ژپتو جوان برای ترتیب داده است به آگاهی می رسد و دیگر نمی تواند آن موجود دست و پا بسته وفرمانبردار باشد. همه چیز را می بیند .در خود نگه می دارد و به یک تحول وایجاد فکر در خودش می رسد.او سعی دارد با نابود کردن خودهمچون یک ققنوس تولدی دوباره یابد اما هر چه تلاش می کند بی نتیجه است چون او در نهایت از طریق سازنده اش کنترل می شود.
در جایی دیگر طاقت نمی آورد و زبان به درد دل می گشاید اما او چه راست بگوید یا دروغ دماغش دراز می شود چون ژپتو می خواهد!. او غمگین است وبرای نجات خود هیچ کاری نمی تواند انجام دهد.
تصاویر در هم ادغام می شوند و داستان ها در هم تلفیق می شوند و به خوبی از فضا ها و مکان های مورد نظر ایجاد می شود. در شیوه اجرایی اتفاق است که حرف اصلی را می زند برای مثال اول خودکشی پینوکیو را شاهد هستیم و بعد علت این واقعه را. که این نوع برخورد با موضوع باعث ایجاد نوعی هیجان بصری برای تماشاگر می شود.
در ترکیب کلی صحنه، فضا، نور و بازیگر هم ایجاد نوعی میزانسن های دایره وار شده است که این نکته را روشن می کند: از جزء به کل هستی همه در حال نوعی گردش دورانی برای رسیدن به هدفی دارند حال این کدام هدف است؟ لذت؟ شادی؟ غم؟ جنگ؟ تصاحب
اما در برخی از بخش های نمایش به علت پافشاری بیش از حد بر عنصر تکرار فرم ها و غالب ها نوعی رکود و یکنواختی در اجرا به وجود می آید که موجب قطع ارتباط تماشاگر با اثر می شود . هدف از اینکه پینوکیو چند بار ساخته می شود چیست؟ اگر نشان دادن همان روند دایره وار است این مهم بار ها اتفاق افتاده و دیگر نیازی به دوباره سازی ندارد در چندین بخش اجرا این اتفاق رخ می دهد که نبودن آن واقعه هیچ لطمه ایی به روند کار نمی زند بلکه آن را بهبود می بخشد.
اما آیا ما هر کدام یک پینوکیو نیستیم؟
ای کاش هیچ کودکی گرسنه نخوابد!!
اولین باری که هادی مرزبان رو دیدم یا بهتر بگم از نزدیک باهاش آشنا شدم زمانی بود که برای دیدن نمایش او « باغ شب نمای ما یا قبله عالم» نوشته استناد اکبر رادی به سالن اصلی تئاتر شهر رفتم. هرگز فکر نمی کردم که دیدن این نمایش مسیر زندگی منو عوض کنه و باعث آشنایی نزدیک من با این هنرمند بشه.
از زمانی که« باغ شب نمای ما» رو دیدم به شدت نسب نوشته های اکبر ردای جنبش عجیبی رو در خودم حس کردم. نوعی حس مشترک، که برای من بسیار جذاب بود. چنان تاثیری که هم اکنون اجرای آثار اکبر رادی را اصلی ترین دغدغه من کرده است یکی از دوستان همکار ( اسمش آرش افشار نیست!) لطف کرد و از من خواست تا گفتگوی با هادی مرزبان به بهانه آماده سازی نمایش« لبخند با شکوه آقای گیل» استاد رادی تهیه کنم.
به هادی مرزبان زنگ زدم
بوق-------------0 بوق-------------0 بوق-------------0
مرزبان: بله، بفرمایید؟
نشانی: سلام
مرزبان : سلام
نشانی: مسعود طیبی هستم مزاحم همیشگی
خواهش می کنم، بفرمایید؟
نشانی: آقای مرزبان اینبار دیگه برای مشاوره کارهاب استد رادی مزاحم شما نشدم. می خواستم یه مصاحبه کنم با شما برای ماهنامه نشانی ... آقای صالح علاء!!
مرزبان: خوشحال می شم به صالح علاء هم سلام من رو خیلی برسون
خلاصه این که بسیار گرم و صمیمی از این مصاحبه استقبال کرد. چند بار قراتر گذاشتم تا با لاخره به پیشنهاد خود ایشون قرار ما شد دوشنبه 21/3/86 ساعت 3:30پلاتو تئاتر شهر قبل ازتمرین نمایش «لبخند با شکوه آقای گیل» من ده دقیقه به سه رسیدم سر قرار مدام توی پلاتو تئاتر شهر راه می رفتم و انتظار رسیدن هادی مربان رو می کشیدم.
3:30 زمانی بود که مرزبان درب پلاتو رو باز کرد نفس زنان وارد شد گفت: سلا خوبی؟ دیر نکرده که؟ گفتم: سلام، نه کاملا سر وقت تشریف آوردید.
.jpg)
نشستیم و شروع کرئیم به گپ زدن که اگر دوست دارید می تونید بخونیدش!!
ن: نام مرزبان همیشه من رو یاد اکبر رادی می اندازه و لرام خاطره انگیزه این رو چطوری تبیین اش می کنید؟
م: من یه جوری خیلی از ذهنیات خودم رو، خیلی از دل خودم رو، وجود خودم رو در اکبر رادی پیدا کردم . محملی پیدا کردم کار ها رادی رو برای حرف زدن خودم شاید حتی اون وقت هایی که انقدر جون بودم که می ترسیدم حرف گنده ایی بزنم و اگه حرف گنده ایی می زدم دنبال یه آدم گنده ایی می گشتم که وصلش کنم اون تا حرف گنده ی خودموبزنم، خیلی وقتها حرف هایی داشتم که سعی می کردم از زبا ن بزرگان بگم. رادی کسیه که من بدون تعارف و هیچ شیله – پیله ایی! عاشقانه دوستش دارم، کارش رو دوست دارم ، فکرش رو دوست دارم، برای این دوستش دارم که اکبر رادی همونی بوده که بود.
رادی هیچ گاه رنگ عوض نکرد ، هیچ گاه از پله های هیچ حزبی بالا نرفت، هیچ گاه در برابر زور سر خم نکرد، هیچ گاه پشت هیچ میزی نایستاد تا بله قربان بگه. من خودم هم این طور آدمی هستم. خیلی وقت ها بوده که دوستان من گفتند بیا برو توی تلویزیون پیش فلان مدیر فلان کارتو انجام بده گفتم من اصلا یه هنرمند رو بالاتر از ازاون می دونم که بره وایسه و خواهش کنه اگه نیازی هست بذار اون ها بیان. به هر حال من و رادی حالت مرید و مراد داشتیم الان هم یه خورده کسالت داره که امیدوارم این کسالت رفع بشه و سایه اش حداقل بر سر من و تئاتر ایران باشه.
ن: آقای مرزبان حرف گنده زدن چه کیفی داره؟
م:چیزای خوبی داره!... منهای اینکه یه عده آدم ها حرف هایی می زنن که اصلا نمی فهمن چی دارن می گن!. این آدم ها کسانی هستند که لب پرتگاه هم می رسند از اون بالا ام پرت می شن پایین اما اما نمی فهمن چی می گن. یاد اون لطیفه افتادم که یه یارویی از یه آبشاری افتاد پایین همه اومدن، خبرنگارآ از این طرف و اون طرف، ازش پرسیدن آقا شما چه انگیزه ایی داشتی پریدی پایین؟ گفت من انگیزه – منگیزه نمی دونم اما اون کسی که منو هل داد پایین بگیرمش پدرشو در می آرم( هر دوتامون حسابی خندیدم!).حالا یه عده اینجوری می رن و پرت می ن پایین اما نمی دونن چرا.

خیلی وقت ها شده حرف هایی داشتم، درد هایی داشتم، سخن هایی داشتم که می خواستم بگم اما خیلی کوچیک بودم ( البته از لحاظ سنی می گه) و فکر می کردم اگه از زبون خودم بگم دوستان یه خورده قبول نکنن اما وقتی فکت از فلان نویسنده، فلان کارگردان یا رجل سیاسی می آوردم و بعد حرف خودمو می زدم می دیدم چقدر راحت می پذیرن.
ن:( یه کم ول می زنم سر جام) یه سوال عجیب و غریب ، مرزبان همسر چه شکلیه؟
خیلی خوبه! منتهی آدم تا وقتی این مرزبان نشده فکر می کنه وادی که می گه فقط برم بشم، مرزبان اون باشم و مرزبان این هم باشم( اینقدر این و اون کفتیم که من گیج شدم این یعنی مرزبان خانواده اون یعنی مرزبان تئاتر!) ولی وقتی می شه مسئولیت هاش ام خیلی زیاد می شه
به هر حال سفری در پیشس داری که باید با هر کدومشون یه سفر کنیم. زندگی مشترک دقیقا حالت یک فر رو داره واقعا حالت سفری رو داره که ما مثلا از تهران بلند می شیم و می خوایم بریم فرض بنر عباس. اگر من تنها توی این سفر باشم هر جا دلم بخواد نگه می دارم، هر جا دلم بخواد می خوابم، هر جا دلم بخواد می رمف پول نداشته باشم توی مسافر خونه ام ممکنه بخوابم همه این کار ها رو حالا خارج از این بحث جربه کردم. نم فقر رو خیلی خوب می شناسم . به هر حال آدم وقتی تنها ست توی این سفر هر کاری دلش بخواد انجام می ده لم خوات ساندویچ می خورم ، لم خواست چلو کباب می خورم و ... اما وقتی یه نفر همراه من شد (این کلمات رو با تاکید بیشتر وخیلی شمرده گفت!)یه همسفر داشتم به نام فرزانه کابلی خب مسلما اگر اون امروز چلوکباب نمی خواد بخوره و به خاطر من می یاد و چلو کباب می خوره من هم باید یک بار به خاطر اون برم بیف تک بخورم همین طور با همراه دیگه ام که یچه منه با اون هم یک سفر دارم و باید رعیتش رو بکنم. وقتی مرزبان الان این طوریه یعنی یع آدم دیگه هم در کنارشهست مجبوره اون آدم دیگه رو هم رعایت بکنه و قطعا اون ها هم من رو رعایت می کنن.
ن: هادی مرزبان وقتی چهارده سالش بود داشت چی کار می کرد؟
م:هادی مرزبان وقتی چهرده سالش بود یعنی دقیقا ششم دبستان( مکث می کند ناگهان با انرژی
!) باور می کنید اولین تئاتر هاش رو داشت بازی می کرد؟ آره من مدرسه که می رفتم بزرگتر ها،معلم ها،نمایش می دادن و من کسی بودم که با سن کم من رو می بردن و نقش هایی بهم می دادن. همیشه هم با مدیر مدرسه مشکل داشتم.
ن: چرا آخه؟
م:برای اینکه همیشه به من می گفت دست از این مطرب بازی هات بردار( می خندد)
اولین کاری که توی همون دوره کار کردید یادتون هست؟
م:آره، آره خوب یادمه، نمایشی بود به اسم عاقبت تنبلی. چهرم یا پنجم ابتدایی بودم نقش یه بچه تنبل رو بازی می کردم، دو تا بردار بودیم که برادر من یه بچه درس خون بود و من یه بچه تنبل که بعد من فقیر می شدم وگدا و اون دکتر می شد و پول دار خلاصه از این چیزای نصیحتی و این حرفا.
ن:گم گشته شما توی هنر بخ خصوص تئاتر چیه؟
م:ایده آل همه هنر مندان به نظر من اینکه به اون مدینه فاضله ایی که دنبالش هستیم برسیم اون مدینه فاضله برای من اینکه هیچ وقت هیچ بچه ایی به خاطر گرسنگی اشک نریزه( وقتی این جمله رو گفت واقعا حس عجیبی توی صورتش بود که من رو هم ناراحت کرد) هیچ مردی، ذهیچ سرپرست خانواده ایی نگران قوت خانواده اش نباشه و هیچ کسی به خودش حق نده به جمعی یا فردی ظلم کنه.
ن: فقر تا حالا دست هادی مرزبان رو گرفته؟
م:خیلی زیاد، خیلی زیاد
ن: الان دو جا از فقر صحبت کردید درسته؟
م: بله گرفته و افتخار می کنم من اعتقاد دارم که فقر خودش یه تجربه است. بچه هایی که تجربه کرده باشن به نظر من موفق تر اند. اصلا توی مذهب ما روزه وجود داره که جنبه های مختلفی داره یکیش اینکه آدم بفهمه فقر چیه و این باعث می شه انست گرسنگی رو با تمام وجو لمس کنه.
من فقر رو بار ها تجربه کردم اما هیچ گاه ظاهر نکردم. این رو من یادمه یه زمانی سال اول دانشکده پول به من نرسید از دانشکده در اومدم و 2 زار ( باور می کنید نمی دونم دو زار رو درست نوشتم یا نه؟!!) فقط توی جیبم بود، پول اتوبوس ام دو زار بود دیدم اگر پول اتوبوس بدم برم تا خونه شب توی خونه دیگه هیچ چیزی ندارم یا باید پیاده می رفتم یا باید برای خونه یه چیزی می خویدم به هر حال آخرش پیاده رفتم. مسافت خیلی طولانی بود
ن:کجا می رفتد؟
م: من از دانشگاه تهران می رفتم خیابان گرگان البته فرداش کار پیدا کردم یه مقداری از شرایط اقتصادیمو مدیون برادر بزرگتر ام هستم و به گونه ایی تحت تکلف برادر ام بودم بگذریم می خوام بگم این دوران رو گذروندم می دونم یعنی چی و دوتا چهار تا کردن زندگی رو می شناسم باید آدم حواسش جمع باشه.
ن: گفتگو یعنی چی؟ گفتگو یعنی اینکه آدم قبل از اینکه یقه هم دیگر رو بگیریم و بزنیم توی چونه هم دیگه بتونیم حرف بزنیم، قبل از اینکه سر نیزه ها رو در بیاریم و هم دیگه رو پاره کنیم بتونیم صحبت کنیم، قبل از اینکه اسلحه هامون رو در بیاریم بتونیم حرف بزنیم و به نتیجه ایی برسیم.
دنیا دنیای گفتگو ست حالا اگر یه کسی با نادانی خودش گردن کلفتیبکنه جایگاهی نداره گفتگو خیلی از مسائل رو هم در جامعه هایکوچک مثل خانواده و هم بزرگ مثل اجتماع می تونه حل بکنه.
ن: نمایش های مربان ا با تما شاگر گفتگو می کنه؟
م: من سعی می کنم که حرف بزنه. اصلا من از اون آدم هایی هستم که اعتقاد دارم اگر نمایش کار می کنم و تماشاچی بیاد دو ساعت بشینه هرهر – کرکر کنه یا بشینه گریه کنه و یا تاراحت بشه خلاصه اون دو ساعتش رو اینجا بشینه سرگرم هم باشه و خیلی هم لذت ببره ولی وقتی از سالن بره بیرون خالی باشه من بهش خیانت کردم. تماشاگر من باید حرف منو بگیره واز اینجا بره برون.
ن: به نظر خودتون تا حالا خیانت کردین؟
م: نه،واقعا سعی کردم نکنم، واقعا سعی کردم که تماشاگر من حداقل شده یه نصف روز با فکر پیس من از سالن رفته باشه.
من یادمه چند سال پیش کردستان بودم در شهر مریوان که جشنواره تئاتر خیابانی برگزار می شد من داور بودم وسط بازار مریوان دیدم یه جونی دوید اومد این طرف بازار منو گرفت خب ما زیاد از این برخورد ها دیدیم به خاطر یه سریال یا فلان فیلم که بازی کردیم بعد دیدم نه، اومد گفت من دو سال پیش «خاطرات هنرپیشه نقش دوم» شما را در تهران دیدم الان دو سال گذشته من هنوز در گیر اون نمایش شما ام خب این برای من خیلی قشنگ بود یعنی معتقدم هنرمند عقیم اطلا نمیشه اسم هنرمند روش گذاشت مثل شیری می مونه باید غرش کنه و جامعه ام غرش اون رو باید بپذیره. اگر جامعه ای غرش شیرش رو نمی خواد بشنوه اون جامعه مشکل داره شیر هست و اگر شیری می آد جای دوست ، دشمن نشون می ده در هر جامعه ای اون شیر نیست اون خره، اون میمونه هنرمند شیری ست که آزادانه فریاد می زنه، آزادانه غرش می کنه و اون خصوصیات یک شیر رو هم داره به این اعتقاد دارم که هنر با ارزش ترین و والاترین وسیله است و به خدمت هیچ چیزی نباید در بیاید، هنر باید آزادانه حرفش را بزند و از بالا به جامعه اش نگاه کند.
ن:آشنایی من با استاد رادی زمانی بود که چندین سال قبل اومدم و نمایش باغ شب نمای ما رو به کارگردانی مرزبان دیدم و زمانی که از سالن خارج شدم تا به امروز به شدت علاقمند استد رادی شدم تا جایی که چند اثر ایشون رو کار کردم چرا این اتفاق برای من افتاد؟
م:در دنیا خیلی سابقه داشته که یک نویسنده و کارگردان هم دیگر رو پیدا کنن در ارتباط با آقای رادی من اینطور شدمم ما زبان هم دیگر رو خیلی خوب می فهمیم بعضی از دوستانشوخی می کنن میگن مرزبان متخصص رادی شده اما شوخی نیست من 9 اثر بزرگ رادی رو کار کردم الان ام دارم نهمین اثر بزرگ رادی رو کار میکنم امیدوارم عمر من کفاف بده و حالا حالا از رادی کار کنم.
ن:انشا الله
م:آرزوی من این که روزی بیاد اثری از رادی نباشه که من اجرا نکرده باشم. این جاست که می خوام بگم که ما هم دیگه رو پیدا کردیم و وقتی یه مونولوگ از رادی رو می خونم کاملا آشنام و درکش می کنم.
این روز ها که من کمی دور از کارم در خانه و همین طور که می دونید در خانه همه حافظ ،سعدی، مولوی وفردوسی و غیره داریم برای من هم آثار رادی این حالت رو داره من با شخصیت های رادی زندگی می کنم با بلبل رادی که سال 63 کار کردم، با هاش حرف می زنم ، به محاکمه می کشمش. من در تنهایی خودم گه گاه وقتی کوه می رم تمام دغدغه من آثار رادی هست. با شخصیت هاش حرف می زنم.
ن: من یه کاری از استاد رادی می خوندم که به شدت من رو تحت تاثیر قرار داد و برام سوال بود که چرا مرزبان سراغ اجرای این اثر نرفته« منجی در صبح نمناک»؟
م:منجی در صبح نمناک رو دو سه بار به سیما پیشنهاد دادم که که در تلویزیون کارش کنم و تلاش کردم که این اثررا به صورت تله تئاتر و یا یک سریال 7،8 قسمتی کارش کنم.
به دلائل عجیبی تلویزیون هر دفعه این متن رو رد کرد و اصلا من مدعی این قضیه هستم که چرا تلویزیون آثار فرنگی و خارجی رو در هر سطحی که هست خوب ، متوسط یا بد پخش می کنه چرا این نویسنده های بزرگ حتی می شه گفت ابر نویسنده ها رو پخش نمی کنه کسانی مثل رادی، بیضایی، مرحوم ساعدی و کسان دیگر که خیلی هم کم هستند. چرا آثار این بزرگان نباید در سیما پخش بشه ؟.
وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و مرکز هنرهای نمایشی ارزش رادی رو درک کردن و می دونن رادی کیه و این ارزش رو برای این بزرگان قائل شدند و نمی دونم چرا به طرف این کار نرفته ویا خیلی جدی بر خورد نکرده. این جزء اون دسته نمایش های ست که اگر خیلی تخفیف بدیم 4:30 ساعت تا 5 ساعت زمان اجرای نمایش خواهد بودو تماشگر امروز تحمل تماشای این نوع نمایش رو نداره.
ن: مشکل تئاتر ما رو در چی می بینید؟
م:می دونی مشکل هنر های نمایشی ما توی این مملکت چیه؟ قائم به فرد بودنه، مسئاله سلیقه است. فلان دانشجوی من الان مسئول فلان بخش نمایشی می شه و حالا من نمی تونم به این ثابت کنم که رادی چرا نباید کار بشه؟ به چه دلیل پلکان رادی باید خاک بخوره؟و حتی نویسنده های دیگر ما.تشکال کار ما این که همیشه مرغ همسایه غازه ما همیشه اون ور آب رو نگاه می کنیم و حاضر نیستیم دور و ور خودمون رو نگاه کنیم. ما حافظ خودمون رو نمی بینیم می ریم سراغ آندره ژید اون رو می خونیم، فردوسی رو نمی شناسیم ولی ایلیادو ادیسه رو چرا. وقتی راجه به رودابه و اسفندیار صحبت می کنی نمی شناسن و این درده و به هر حال احترام امازاده دست متولیشه ما اییم که باید این ها رو بزرگ داشته باشیم، من هم می تونم برم از میلر و شکسپیر کار کنم البته ماشا الله الان شکسپیر توی ایران شده آ ب خوردن.
من یادمه توی فرنگ به دلیلی دانشگاه ام دیرتر شروع می شد چون من بورس نبودممن زبان می خوندم گفتند توی رشته خودتم باید درس بخونی دو ماه بیدار بودم من رفتم یه دانشگاهی رو پیدا کردم که برم اونجا مشغول شم بعد وقتی رفتم اونجا همون اول که وارد شدم به من گفتن تو ردی گفتم چرا؟ گفتن که ما برای فرغ التحصیلان دانشکده های تئاتر کنکور می ذاریم یه عدهایی رو می گیریم و فقط شکسپیرین تربیت می کنیم تو که دیگه وضعت معلومه.
اتفاقا اگر قرار نظارتی باشه روی این ماجرا ها باید باشه که آیا من توانایی این رو دارم که شکسپیر کارکنم. وقتی دور و بر ما این نویسنده خوب وجود داره چرا باید فقط این متن ها کار بشه؟

ن:تله تئتر جدیدای هم دارید؟
م:بله یک کار برای ضبط دارم که هنوز در مرحله صحبته
ن:مرزبان رو برای ما بکشید!
( در همین حال بود که تازه آقای بهزاد فراهانی وارد سالن شده بود و با تمام انژی داشت با همه حرف می زد آقای مرزبان گفت آخه من چی بکشم ؟ که آقای فراهانی گفت بده من خودکار رو بکشم یه نگاه چپ چپی به من کرد که نفهمیدم چرا وبعد روی کاغد این رو کشید. آقای مرزبان هم گفت بنویس که بهزاد فراهانی این رو کشیده منم نوشتم)
ن: دلم می خواد نظر تون رو در مورد اسم بولوتوث من بگید؟( یه کم تعجب کرد و خوند ostad radi & masoud؟
م: (خندید و گفت) امیدوارم همیشه زنده اشه و سر حال
( همه اعضای گروه آمده بودندو قرار شد که من زود تمومش کنم گفتم چشم )
از اولین دیدار با رادی بگید؟
م: آه...... زمستان 62 بود که رفتم پیش رادی تصوری که از رادی داشتم یه مرد گنده با سیبیل های کلفت بود و اخمو اما وقتی دیدمش چهره جذا و آرامی داشت جالب بود با هم صحبت کردیم و بعد پایه هی این همکاری گذاشته شد
ن: چی کار کنیم که مردم به جای اینکه همه پولشون بدن کرانچی بخرن وبخورن یه بخش رو جمع کنن بیان تئاتر ببینن؟
م: والا این رو از من نباید بپرسید از مسئولین باید بخواین جواب بدن. اول اینکه باید سر کیسه رو شل کنن تئاتر خرج داره چرا باید دستمزد یه بازیگر تئاتر کمتر از بازیگر سینما باشه و حتی دستمزد یه بزیگر سینما چندین برابر یه بازیگر تئاتر باشه در حالی که کار یک بازیگر تئاتر بسیار دشوار وسخته این رو آقایون باید جواب بدن
ن:هادی مرزبان سر تمرین چه جوریه؟
م: این رو باید از بازیگران ام بپرسید اما خوب نیستم ، جدی، می خوام که کار به بهترین نحو خودش انجام بشه( میخواستم از بازیگر ها بپرسم اما وقت نبود)
ن: مرزبان الان کجای هنر ایرانه؟
م:(می خندد) والا نمی دونم، واقعا نمی دونم کجاست
اصلی ترین دغدغه شما در تئاتر درمان درد انسان هاست؟
اصلی ترین دغدغه من اینکه دیگه هیچ بچه ایی گرسنه نباشه و هیچ خانواده ایی سر گرسنه زمین نذاره و هیچ پدری جلوی فرزندانش شرمنده نشه
ن: ]خرین سوال آقای مرزبان یه بیت شعره:
توی پشت صحنه دنیای ما خوبی و بدی می مونه یادگار
زندگی برای ما یه خاطره است از تمام قصه های روزگار
م: راستش این همه کار تئاتر کردیم و سال ها گذشته و فقط خاطره ایی از این کارها مونده من در تمام کار هام با هیچ کسی مشکل نداشتم فقط با یک نفر که همیشه به عنوان یک نقطه سیاهی در ذهن من مونده واز یادم نمی ره
ن: خب تشکر و خسته نباشید دیگه مزاحم تمرین شما نمی شم
م: خواهش می کنم امیدوارم شما هم موفق باشید
http://masoudtayebi.persianblog.com/
يك وب لاگ ديگر هم در حال راه اندازي است.
پیاده رو های واراژدین
الناز شاكردوست كه در سال 84 با اكران همزمان فيلم هاي گل يخ و مجرد ها به سينماي حرفه ايي ايران معرفي شد با فيلم هايي چون عروس فراري، چند مي گيري گريه كني، قتل آنلاين، قاعده بازي، چه كسي امير را كشت، بي وفا پيشرفت سريع خود را ادامه داد تا ظرف مدت زماني كوتاه به يكي از ستارگان سينماي ايران تبديل شود. او همچنين فيلم هاي خدا نزديك است، باد در علفزا مي پيچد، اتوبوس شب، را در نوبت اكران دارد و علاوه بر فيلم نيمه تمام كارناوال مرگ در حال حاضر مشغول بازي در نقش دختر عراقي در فيلم جديد «روح الله حجازي است» به نام «در ميان ابر ها» است. در سال 82 زماني كه الناز شاكر دوست با يكي از دوستانش براي تست فيلم كيومرث پور احمد همراه شده بود و انتظار پايان كار آن دوست را مي كشيد هرگز فكر نمي كرد كه در فيلم گل يخ نقش ترگل را ايفا كند.اما پور احمد كه يكي از كارگردانان مورد علاقه شاكر دوست است او را براي ان نقش انتخاب كرد. جالب اينكه تنها دو هفته بعد از پايان فيلم برداري گل يخ به اصغر هاشمي كارگردان فيلم مجردها معرفي شد و پيش از اكران اين دو فيلم فيلم سومش را هم بازي كرد و اين حركت آنقدر سريع بود كه شاكر دوست در طي ذو سال فهرست بلند بالايي را كه در ابتدا به آن اشاره شد در كارنامه اش جا داد. او يك بار در سال 84 و يراي بازي در فيلم مجردها كانديد دريافت جايزه نقش مكمل از جشن خانه سينما شده و در سال بعد نيز در همين جشن به خاطر بازي در فيلم چه كسي امير را كشت كانديد شد.

در اين ميان « باد در علفزار مي پيچد» به كارگرداني خسرو معصومي،« قاعده بازي» به كارگرداني احمد رضا معتمدي «خدا نزديك است» به كارگرداني علي وزيريان كارهاي بسيار خاطره انگيزي هستند و رها شدن شاكر دوست از لحاظ بازي در فيلم «بي وفا» به كارگرداني اصغر نعيمي اين فيلم را به تجربه ايي خوب براي او تبذيل كرده است.
الناز شاكر دوست با اين وجود كه كم وبيش به يك ستاره تبديل شده است از حضور در كارهاي نو، تجربي و متفاوت هراسي ندارد. او در فيلم هاي كوتاه زيادي از جمله «خط ممتد » به كارگرداني ماني تارخ،« شايد هيچ وقت برنگشتن» به كارگرداني علي عطار بازي كرده است.
بازي كردن در فيلم كوتاه به لحاظ اينكه مي تواند به تجربه هاي بديع تري دست يابد براي او جذاب است.
ميلاد صدر عاملي نيز از صداي او براي فيلم مستند داستاني « پياده رو هاي واراژدين» استفاده كرده است كه در اين كار صداي آتيلا پسياني همراه صداي اوست.
6/4/63 روزي است كه به دنيا آمده او مقطع دبيرستان خود را در رشته رياضي و فيزك با گرفتن مدرك ديپلم به پايان رساند وبا تغيير رشته در پيش دانشگاهي وارد عرصه هنر شد و از سال 81 دانشجوي رشته نمايش دانشكده هنر و معماري است.
الناز شاكر دوست هميشه پر تحرك و پر از انژي است وبه ساير زمينه هاي هنري علاقه فراوان دارد.
تجربه هاي شاكر دوست در حيطه تئاتر محدود به بازي در پايان نامه هاي دانشجويي در سال 81 است و در آثاري چون پدر نوشته آگوست استريندبرگ و دشمن مردم نوشته هنريك ايبسن ازي كرده است.
قرار بود در نمايش« دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد» به كارگرداني هادي مرزبان حضور داشته باشد اما بعد از تغيير نمايشنامه از اين گروه جدا شد. همچنين در نمايش «ندبه» اثر بهرام بيضايي يه كارگرداني امير كاووس بالازاده حضور داشت كه اين كار در نيمه راه تعطيل شد.
شاكر دوست در تاريخ 28/1/84 در مصاحبه با هفته نامه سينما گفته بود« آمده ام كه بمانم» به نظر مي رسداو توانسته اين حرف خود را به اثبات برساند.
انسان می لرزد!
چه کسی باعث شده من دختر خیابانی باشم؟ خودم یا جامعه؟ تقصیر به عهدهی کیست؟
«باد شیشه ها را می لرزاند» به کارگردانی مهدی کوشکی در پی مطرح کردن این سوال است:
انسان در یک تقابل با جامعه قرار دارد و فرد تابع ای از جامعه است. هر چه فرد با خود و اطرافیان خود انجام دهد جامعه نیز همان نتیجه را بر وی تحمیل می کند . جامعه درگیر و دار حرکت رو به جلوی خود از واقعیت انسان وا مانده است. و او را به حال خود رها کرده . حالا این بشر هر چه دلش می خواهد انجام می دهد و هر اتفاقی هم برایش رخ دهد مهم نیست.
زمانی که انسان از بیرون وجودش را نگاه کند از درد به خود می پیچید و به دنبال راه حل می گردد اما خود کرده را تدبیر نیست.
کلیت نمایش، داستان زندگی آدمهایی است که مسخ شدهاند، در هم فرو رفتهاند و دنبال آرزوهای محال خود هستند دختری که در خیابانها به دنبال خوشبختی خود می گردد حتی شاید در راه پله های خانه مردی!
پرداختن به مسائل سیاسی، شورش ها و مسائل پیچیده اجتماعی محور اصلی تئاتر مستند است که کارگردان با پرداختن به مسائل اجتماعی دست بر حساس ترین نقطه جامعه امروز گذاشته است که در برخورد با محیط، آیا چهره واقعهایی خود را نشان می دهیم؟. تمامی شخصیت های نمایش به نوعی درگیر درون خود هستند و در یک رابطهی منطقی با انسانهای دیگر قرار می گیرند که یک درد واحد را پدید می آورند. داروی این درد در خود اوست که از آن غافل است . نمایش به لحاظ پرداخت مستند، فاقد منطقی خاص می باشد و صرفاً یک روایت است. روایتی پیچیده و تو در تو داستان ها از یکدیگر بر می آیند «رولان بارت» تاکید دارد که نمایش از دو خط افقی و عمودی تشکیل شده است که خط افقی محور اصلی داستان است و خط عمودی شخصیت پردازها ، محیط و... است.
اشخاص به خودی خود اهمیت ندارد چون نمونه ایی نوعی از جامعه هستند بلکه شیوه پرداخت داستان، بسط دادن درگیری ها در پهنه زمان اثر را به یک درام کامل تبدیل کرده است و به این داستان مستند زیبایی شناختی هنری افزوده شده است و خطی افقی همه چیز را می سازد حتی محیط. روایتی چند که از چند زاویه دیده می شود و دختری که از زندگی سخت خود فرار می کند و دو مرد که نمی دانند که هستند و چه می خواهند و فقط معترضاند اما ریشه این اعتراض را در خود جستجو نمی کنند ولی می دانند که معضلات ریشه در وجود خود آنها دارد دریغا که چشم بر روی آنها می بندند.

ریختارشناسی کارگردان و نوع خاص چیدمان میزانسها در محیطی بسته باعث شده تا نوعی مکالمه مستقیم با تماشاگر شکل گیرد و تماشاگرنیز خود را در تنگنا احساس کند که این مستقیم گویی از اصول تئاتر مستند است و که عینیت را در حد امکان بازسازی کند.
تز و آنتی تز از نظر کوشکی این است که چرا این رخدادها انسان را به نابودی میکشد اما به دنبال پیدا کردن مقصر نیست نمایش یک اثر پوچ را تداعی نمی کند بلکه اثری سیاه و بدون پایان است. درگیر کردن ذهن که چه کسی مقصر است؟ من یا جامعه؟ کارگردان برای نیل به این هدف از میزانسهای ساده و تو در تو استفاده میکند میزانس ها تقریباً ایستا می باشند که نشان از خود این آدم ها دارد. حرکت های پیچ در پیچ بازیگران که نمادی از درون آشفته آنها است که به دنبال سایه خود میگردند. هیچگاه جهت گیری خاصی در درون این آدمها دیده نمی شود بلکه آنها در یک خلجان روحی قرار دارند و تماشاگر هم حق را به شخصیت نمایش می دهد و هم می گوید این محصول خود تو است.
ساختار اپیک نمایش که از ارکان تئاتر مستند است باعث شده تا با دیدن برش های منقطع تماشاگر صرفاً در یک احساس فرو نرود و وادار به تفکر شود که واقعاً ریشه این مشکل چیست؟ و آیا خود نیز درگیر آنم؟ برشهای نامنظم در پی هم می آیند که این خود باعث ایجاد نوعی تعلیق و ریتم بخشی به کار می شود.
تئاتر مستند سعی دارد تا اصالت آدمی را به رُخش بکشد تا در یک قیاس با حال خودش قرار گیرد و کارگردان با ساختارشکنی در نوع ارائه موضوع اصالت انسان نشانه گرفته است و به ترکیبی جدید دست یافته است.
از طرفی استفاده وی از ساختار بازیگر ـ شخصیت نمایشی برای دست یابی به این ساختار شکنی قابل تامل است.
ارولی هولتن اعتقاد دارد که ارتباط بازیگر با شخصیت نمایشی همچون یک خط مستقیم است که در یک سر آن بازیگر و در سر دیگر شخصیت نمایشی قرار دارد و هر قدر بازیگر سعی کند که در شخصیت نمایشی خود استحاله پیدا کند این فاصله کمتر می شود بازیهای کاملاً واقعی اما از جنسی متفاوت علت اصلی کشش این نمایش است دیگر شاهد شخصیتهای نمایشی نیستم بلکه نمونه واقعی آن را میبینیم ! و فاصله در دو سر خط به حداقل رسیده است.
در دل این رئالیسم اجتماعی محیط قرارگیری شخصیتها کاملاً انتزاعی و گزینشی است و از خانه چیزی جزء اهم وسائل باقی نمانده است حتی کفش شخصیت پیدا کرده است.
نکته قابل توجه این که نوع کلام بسیار آشنا و تداعی کننده کلام استاد اکبر رادی میباشد. دیالوگهایی با ترکیب بندنی دقیق که در نهایت سادگی دارای لایههای زیرین پیچیده است.
آیا این انسان نیست که خود را می لرزاند؟

حقیقت سوزان!
تن-ذهن در اینجا اندیشه جسمانی دارد: شیوه حرکت کردن آن، تغییر جهت دادنش، جهیدنش و رفتارش. رها شدگی یا انبساط یافتگی نه به جسمیت که به تن- ذهن تعلق دارد اندیشه باید به طور معمول از طریق موضوع عبور کند، فقط از طریق بدن در حال کنش خود را بیان نکند، بلکه آشکارا با «اینرسی» ای که ابتدا وقتی ما تصور می کنیم ، کنش و واکنش نشان می دهیم خود را عرضه کند.
اعتقاد باربا به مقوله تن – ذهن اهمیت فیزک و متافیزک را در فرآیند شکل گیری یک اثر اجرایی نشان می دهد. «ددالوس و ایکاروس» که برگرفته از کهن ترین اسطورهایی یونانی است و درینه ترین نیاز انسان -آزادی- را دستمایه خود قرار داده است توجهد بسیاری به به تن- ذهن دارد .
ایجاد فضایی سرد با حرارت انسان هایی که برای رسیدن به آزادی و حقیقت تلاش می کنند گره خورده است.
آزادی ودرک حقیقت نوعی خواسته متافیزکی است تلاش انسان گم شده در تنهایی خویش که بوسیله طراحی و چینش خاص صحنه یعنی حرکت واستفاده از اکساسوار متحرک که همانا فیزیک است به صورتی متوازن به خود گرفته است .
در این لابیرنت های تو در تو که درون پر از رارز انسان است همه چیز اهمیت دارد کوچکترین نکات دیده می شود حتی موش زمانی که دیگر انسان محرم راز خوبی نست بهترین گوش شنوا است چون لا اقل جواب تو را نمی دهد!!
در جهش برای رسیدن به تفکر نو اصولا بازگشت به نقطه اول خود یک خیز بلند برای در هم نوردیدن سنت هاست ددالوس سعی دارد به همراه پسرش ایکاروس جایگاه ثابت انسان را متزلزل کند و تاویل تازه ایی از ان نماید اما آیا او خو دچار نوعی سنت گرایی نشده است؟
اعتراض ، عادت نکردن به دلبستگی های کوچک ، تو باید اعتراض کنی...! اما زمانی که اعترض یک عادت شود حقیقت نیز نادیده گرفته می شود که این جایی است که بشر از آن ظربه می خورد. ددالوس و ایکاروس سعی دارند تا با فرار از دست مینوس شاه به خورشید که همان حقیقت است برسند اما هر کدام دچار یک نوع دلبستگی اند اما زمانی که در مقابل حقیقت قرار می گیرند می توان به این تفسیر رسید که ... چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند!
آدم ها چند دسته اند؟ این خود یک از معضلات مهم بشر از ابتدای خلقت تا به امروز است. «اونایی که به صدای سوت گوش می دن» کسانی که جز اطاعت کاری نمی دانند یا نمی توانند انجام دهند ،«اونایی که به صدای سوت گوش نمی دن» معترضین همیشگی، «اونایی که سوت می زنن» صاحبان قدرت که از بدو خلقت برای تصاحب آن می جنگیدند.
سوت قرمز و بزرگ وسیله ایی که تمامی روند باید ها و نباید ها هنجار و ناهنجار را به نوعی که قدرت دلش می خواهد تعیین می کند و تو جزء کدام دسته ایی؟
این مفاهیم در میزان سن های ضربدری استفاده از رفت و آمد های تک ضرب و سریع بازیگران ، استفاده از عناصرحرکت و تابلو، تضاد حرکتی ب خصوص زمانی که پدر و پسر هم داستان نیستند،ایجاد موقعیت های فانتزی، کمپوزیسیون های پر قدرت نظیر صدا های زجرآور وسائل صنعتی چرخش وپرواز شئی پرنده رفت آمد های متضاد پدر وپسر و گذشت رمان که باید سوت انجام می شود و حتی نوعی طنز تلخ تجلی می یابد.
ددالوس برای خود نیز گاهی خطر ناک است. ایکاروس علت اصلی این مشکلات را گیر افتادن در اختراعات پدرش می داند که بیان کننده اسارت انسان در ساختارهایی دارد که خود ساخته و پرداخته است.
نمایش از «اگزوتیک» بالایی برخودار است . احساس حضور در سرزمینی بیگانه اما در نهایت آشنا تمامی این دنیا در نهایت غربت ، نزدیک و آشنا است. قابل لمس بودن دنیای بیگانه خود نوعی پرمایز را در تماشگر بر می انگیزد تا جهان پیرامونش را خوب بنگرد و آن را کشف کند و این مهم باعث می شود تا از طریق فرم (تن) بتوان به کنه تم داستان، کشف حقیقت( ذهن) دست یافت.
طرح کارگردان برای ایجاد کنش دراماتیک داری پیچیدگی است به گونه ای که تلاش شخصیت ها را (پی وتال کارکتر) برای رهایی از دست مینوس شاه که حضوری در صحنه ندارد (اپوننت) و شاید وجود خارجی هم نداشته باشد! و همچنین تضاد بین ددالوس و ایکاروس را به در هم تنیده تا به اسکلت بندی قایبل قبولی دست یابد.
بازی ها نیز در نهایت مکانیکی بودن از نوعی قدرت انتقال و تازگی برخوردار بودند که در کنار هم قرار گرفتن نور به عنوان یگ شخصیت بازی و لباس به تکامل خوب اما نه چندان کامل رسیده است چرا که امکان خلق حالت ، فرم و نوع کلام متفاوت تر نیز برای شخصیت ها فراهم بوده است و به نقطه طلایی خود نرسیده اند.
تلفیق تکنیک های سیمنای در لا به لای نمایش همچون اسلوموشن چرخش دوربین، به صورت دارماتیزه شده و به کار گیری تکنیکی برای پرواز شئی پرنده و چرخش آن بر جذابیت بصری اثر افزوده است. به کارگیری عناصر نمایش عروسکی و استفاده از چند عروسک گردان ونمادین کردن عروسک همچون موش که جای گزین آن یک توپ است ایجاد فضای نرم را به لحاظ بصری کرده است.
اما در نهایت اصلی ترین دغدغه یعنی پرواز میان زمین و آسمان به وقوع می پیوندند ددالوس و ایکاروس سعی دارند تا خورشید که همان حقیقت است را تصاحب کنند اما هنوز نمی دانند که خورشید را تاب نمی آورند. حقیقت هر چقدر هم که سوزان باشد دانستن آن امری است اجتناب ناپذیر دستگاه با موم به هم چسبیده و توانایی ایستادگی را ندارد.
موم عقل آدمی را نشانه رفته است ودر انتها این که انسان ها دو دسته اند اون هایی که مثل موم ند اون هایی که مثل موم نیستند.
مقصر کیست ؟
در نمایش « روش های درست دیدن ...» این مسائل دست مایه کارگردان برای اجرای اثری متفاوت و تامل بر انگیز قرار گرفته است که دو هدف را دنبال می کند اول اینکه جهان امروز این تحول را با مبحثی به نام علوم ارتباطات وتبلیغات طی می کند و ما شاهد تسلط بر جهان از طریق رسانه ها ی خبری مانیتور های غول پیکر و روزنامه ها که همچون جادوگری او را هیپنوتیزم می کند هستیم که سیتره بر تمامی زاوایای روح انسان دارد. داستان نمایش در یک فضای آزمایشگاهی رخ می دهد شش موجود چهار دست انسان نما که نشان از مسخ بشر در جهانی پر از امواج، اعداد، اصلاعات و... دارند پنج نفر با لباس های سفید در امکان های گوناگون مورد بررسی مدرنیته که نماینده آن با لباس خاکستری حضور دارد قرار می گیرند بررسی ایستاتیک، که پنهان ترین زاوایای قدرت عجیب رسانه را به تصویر می کشد دهکده جهانی، رسیدن انبوهی از اصلاعات هدفمند به انسان و عکس العمل ها نسب به انتشار این خبر نتیجه ای تقریبا از پیش تعیین شده دارد که تمامی این قدرت در ارتباط ارگانیک با هدف دوم کارگردان یعنی نقد مسائل اجتماعی واقع شده است نگاهی متفاوت وگزینش انتخابی رسانه ها برای اصلاع رسانی. کدام خبر سود مند و به صرفه است پس منتشرش کنید این نگاه کلی صاحبان رسانه ها درجهان امروز است
. 
نصیر ملکی جو به طور مستقیم اشاره به چند واقعه نظیر سقوط هواپیمای خبرنگاران، مرگ دانش آموزان در دریاچه پارک و مرگ موتور سوار جوان در پیست مسابقه دارد وتلنگر به این موضوع که ما از سمت یک حرکت عمیق به سطح نزول کردیم دنیایی مصرف گرا که آدمی را تحت نفوذ سهمگین رسانه واردار به استفاده از تبلیغات می کند و درون او زمانی که در برابر چاقوی خطرناکی چون رسانه قرار می گیرد به خواب می رود چاقوی که می تواند هم زمان بسیار مفید و هم خطرناک باشد. شیوع بیمارگونه ی اخبار درست و غلط در سطح وسیع موضوعی بغرنج را مطرح می کند: آیا در جامعه صداقت خبری وجود دارد؟ یا ازیک کاه کوه می سازد و برعکس؟ البته نگاه به این مسئله در طول نمایش از حد رسانه خارج می شود به کل جامعه تعمیم می یابد.
اما مهمترین سوال کارگردان این است که چرا همیشه به دنبال یک مقصرهستیم؟
همیشه جامعه است که مقصر است نه فرد؟ باید دانست که فرد محصول جامعه است و جامعه نیز از فرد منتج می شود. آیا مرگ دلخراش کودان در دریاچه پارک به عهده فرد خاصی است؟ که اگر به طول و عرض زمان بنگریم جواب واضح است پی ساخت های اجتماعی ما دچار بحران است و نیاز به اصلاح دارد حال اگر فردی هم در این سانحه مقصر باشد محصول اجتماع است. و باز هم جامعه است که می خواهد برای آرامش خود به دنبال گناهکار بگردد!.
کارگردان توانسته به اصلی ترین فرار انسان اشاره کند و آن فرار از خویشتن خویش است و اگر هر کس خود را دخیل در مسائل جامعه بداند، دست به بازسازی خویش خواهد زد و تمرکز خود را بر روی یافتن مجرمی خیالی نمی گذارد و دیگر بعد از وقوع اتفاقات به ونبال چرایی آن نیستیم بلکه مانع از این رخداد ها می شویم.
انسان موجودی است در ذات قدرت طلب، اما اگر نوع نگرش ا وبه پی ساخت ها، اصولی باشد قدرت نیز آسان تر و سالم در اختیارش قرار می گیرد این نوع نگاه باعث نجات انسان از مقوله روز مرگی و مصرف گرای نیز می شود.
کارگردان برای بیان زیر ساخت های ذهنی خود بهترین فضا یعنی آزمایشگاه را انتخاب می کند تا بر پیکره روح مخاطب ضربه ای سخت وارد کند او با معرفی اپیزود ها سعی دارد تماشگر را از پرداختن به احساسات باز دارد و به سوی تفکر سوق دهد.
نمایش به صورت چند اپیزود متوالی و مرتبط است که شکل اجرایی ساده و عاری از اشکال متنوع تئاتری را دارد رخ داد های گوناگون در مکانی بدون تعریف اتفاق می افتد که این باعث می شود منتطق حرکتی بازیگران به چالش کشیده شود، که اگر تمامی روند نمایش توسط بازیگران فقط ایستاده ارائه می شد تفاوتی می کرد؟ جا به جایی پی در پی بازیگران باعث شده است که ریتم نمایش دچار افت خیز های غیر منطقی شود همچنین عدم وجود چالش و پرمایز به خصوصی موجب گشته نمایش بیشتر شکل روایی به خود گرفته و فاقد« پی وتال» و « اپوننت» شود همچنین شاهد نوعی ستیزه، گروهی یعنی ستیزه آدمیان با خودشان هستیم که توانسته اثررا به حد قابل قبولی برساند نمایش به علت پرداختن نقد اجتماعی خاص و حجم اصلاعات بالا کشکش دارماتیک خود را از دست داده، که عدم کش مکش، بحران و رشد نمایش اثر را به یک کار روایی تبدیل کرده است که این امر اگرچه به صورت آگاهانه از سوی کارگردان اتفاق افتاده و کار را به تجربه ایی نو در حیطه اجرا تبدیل کرده اما این تحول کامل صورت نگرفته است چرا که در نهایت روایی بودن نیز باید پرمایزی را برای اثبات انتخاب کرد که برای تماشاگر قابل باور باشد نه این که صرفا راهی برای نقد مسائل پیرامون قرار گیرد.
نگاه طنز و کاریکاتور کردن وقایع ناگوار از جمله راهکار های مناسبی است که اثررا به سوی گرتوسک شدن برده است و تماشاگر را دچار این بحران می کند که این ما هستیم؟ پس چقدر خنده دار و وحشت ناک ایم، نمونه خوب این ادعا نگاه جذاب کارگردان به ماجرای سقوط هواپیمای خبر نگاران است هواپیمای عروسکی به طرز خنده آوری سقوط می کند و دو امدادگر برای کمک به آن با برانکارهواپیما را می برند و در اصل به رخداد ها شخصیت انسانی می بخشد.
نکته قابل توجه نوع ارائه بازی هاست که کارگردان توانسته به خوبی به هدف خود که همان نشان دادن انسان هایی مسخ شده است برسد. بازی های گزینشی، انسان خیره مانده در تنهایی که با دوری جستن کارگردان از بازی های حسی به این مهم ست یافته است و تماشگر را به سوی تعقل راهنمایی می کند.
اما اگر جزئی تر بنگریم می توانیم از دل هر اپیزود ، اپیزود های متعددی بیرون بیارویم که پرداخت به این اپیزود های کوچک اثر را به لحاظ بصری نیز همچون محتوی پر بار تر می کرد.برای اجرای یک اثر نیاز به یک هماهنگی میان بار معنایی و بار تکنیکی و جود دارد که هرگاه این تعادل دچار مشکل شود نمایش نیز آسیب خواهد دید و تک سوی خواهد شد به هر حال نوع دید کارگردان برای انتخاب شیوه اجرایی و پرهیز از به ورطه تکرار افتادن موضوعات ونوع نگرش خود نکته است که گیرایی نمایش را بالا می برد. تاکید بر تبلیغات تلویزیونی و به نقد گرفتن مصرف گرایی به جای تفکر و تجدد به جای تمدن بدون شک از مساذل حائز اهمیت جامعه است. این در جای است که ما شاهد اتفاقات ناگوار فراوانی هستیم و از طرف دیگر و بدون توجه به این رخداد ها در زندگی صرفا مادی خود فرو رفته ایم بشریت هیچ گونه رابطه انسانی با هم ندارد در حالی که برای مرگ هم می گریند و مطلق تحت سلطه غول صنعتی که خود ساخته اند قرار گرفته و راه گریزی ندارند.
تالار سنگلج با نمايش ُاندر حكايت در هم و بر هم شدن چندين مجلس قديمي به نام رويه و آسترُ به نويسندگي و كارگرداني حسن وارسته و دارماتورژی رحمت امینی فعاليت خود را در سال ۱۳۸۶ آغاز مي كند. حسن وارسته با اعلام اين مطلب از احتمال حضور بازيگران به نام سينما، تئاتر و تلويزيون ايران در اين نمايش خبر داد وي افزود زمان دقيق اجراي نمايش هنوز معلوم نشده است اما امكان اجراي اين نمايش در اواخر ارديبهشت ماه وجود دارد .گفتني است در اين اجرا محمد مسعود طيبي به عنوان دستيار كارگردان وارسته را همراهي مي كند.
گروه تئاتر پرلاشز سال پر بار و خوبي را براي اهالي محترم تئاتر
آرزو مي كند
محمد مسعود طيبي
مدير گروه پرلاشز
دکه ی بین راه
نویسنده:سم شپارد
مترجم: حمید امجد
کارگردان: محمد مسعود طیبی
بازیگران: سارا پور صبری، حمید رحیمی
دستیار کارگردان: کاملیا غزلی
طراح صحنه، لباس، نور: سوگل سلامت
طراح پوستر وبروشور: شیوا نورمند
موسیقی: محمد مسعود طیبی
عکاس: میثم دهقانی
نهمین جشنواره سراسری تئاتر تجربه
سالن کوچک تالار مولوی، ۳/۱۲/۸۵
. در صورت قابل مشاهده نبودن عکس ها بر روی
علامت ضربدر کلیک راست کنید گزینه show
picture را انتخاب و کلیک چپ نمایید.
اعضای گروه تئاتر پرلاشز

سارا پور صبری و حمید رحیمی










محمد مسعود طیبی کارگردان نمایش دکه ی بین راه
| |||
|
به گزارش خبرنگار سينمايي فارس اين كارگردان صاحب نام سينماي دفاع مقدس شب گذشته سر صحنه فيلمبرداري به دليل حمله قلبي دارفاني را وداع گفته است. | |||
شکوفه هاشميان، رئوفه رستمي، سارا ساساني، آكو سالمي و علي اوغازيان، عكاسان برتر تئاتر در نيمه اول سال 85 معرفي شدند.
به نقل از ابراهیم حسینی،دبیر مسابقه عکسهای برتر تاتر, حميد سمندريان، امير عابدي و سيامك زمردي مطلق، آثار اين هنرمندان را از ميان 315 قطعه عكس از 32 عکاس راه یافته به بخش نهایی مسابقه , انتخاب کردند.
براساس اين گزارش، عليرضا كيانپور، گلريز فرماني، قادر عاقلي، آزيتا بيات، نيما اسماعيل پور، زهرا مصفاي تبريزي، حسين نوشير، شهرام نوشير، محمدي هادي كشاورزي، ابراهيم سيسان و مريم مجد نيز از ديگر عكاساني بودند كه آثار آنها كانديداي احراز مقام عكاس برگزيده تئاتر نيمه اول سال 1385 شده بود. 
يادآور ميشود، در بهار سال 86، همزمان با روز جهاني تئاتر - نمايشگاهي از عكسهاي برتر و كانديد اين مسابقه، همراه با عكسهاي برتر نيمه دوم سال 85 برگزار خواهد شد.
ماهنامه صحنه، مركز هنرهاي نمايشي حوزه هنري و خانه عكاسان ايران در برگزاري اين مسابقه همكار بودهاند.
که معنی عالم برای من همه در فرم است
اكبر رادي در روز دهم از مهر ماه سال 1318 در رشت پا به عرصه وجود گذاشت. فرزند سوم از يك خانواده شش نفره است.