تبليغاتX
نقد تئاتر
نگاهي به نمايش درياچه ي پنهان نوشته و كار مسعود دلخواه

 -----------------------------------------------------------------------------------

مارجوري بولتن در كالبد شناسي درام معتقد است كه در تئاتر نبسيت(Ratio drama) فرهنگ بصري و قوه تخيل مورد نياز است تا بتوان با چند افكت صوتي٬ تصاويري در دنياي ذهني تماشاگر خلق كرد. او نمايشنامه را يك اثر سه بعدي مي داند٬ اثري متشكل از تصاوير٬ اصوات و عمل گرايي ها. صداي شادماني سال نو توام با فضايي سياه و خواب آلود. داستان مرد جواني است(گئورگ) كه درگير رو دار انقلاب هاي موجود در آلمان قرن 19 و شكست اين انقلاب ناگهان متوجه دنياي درون خود مي شود. به دهكده اي مي رود كه پدر روحاني آن نيز خود دير زماني انقلابي بوده و در گير و دار آن كنار كشيده است. مرد جوان در تنهايي دنياي خود مي خزد و هملت وار با خود در گير است و حتي تنها تسكين او هنگامي كه نمي تواند سخني بگويد هملت و تنها نمايشنامه هملت است ٬ تا جايي كه عشق «كارتينا» دختر« اورلين» پدر روحاني را نيز درك نمي كند چه برسد به جواب. عشق او «مينا» دختري است كه به خاطر مبارزات سياسي تركش گفته و حال گئورگ است كه مادرش را به خاطر انقلاب ترك مي كند ٬ حال تنها در دنياي ذهن و خواب او را مي بيند. و حال اورلين كشيش يا شايد هوراشيو قصد نجات او را دارد. تاكيد كارگردان بر استفاده از ساختاري تركيبي كه در آن استفاده از عناصر تئاتر سه بعدي و نسبيت را مورد الزام خود قرار داده است٬ كمتر در خلق آثار نمايشي در حوزه تئاتر كشور مورد توجه قرار گرفته. تاكيد بر موسيقي نه الزاما براي پر كردن فضا بل٬ به خاطر ايجاد فضايي دوگانه و ايجاد كنش هاي لحظه اي٬ فراي كنش اصلي داستان است. كه باعث بروز زمينه مناسب در روند كنش اصلي است كه همانا كنش او با درون خود است. براي مثال در حين برگزاري جشني شاد و در آغاز سال نو فضايي تركيبي را كارگردان خلق كرده: موسيقي كه پاردوي دوست انقلابي ست و اگر از اين بحث بگذريم دو عنصر ديگرا را نيز مي توان به وضوح كامل در آن ديد اصوات كه به صورت لحن هاي موسيقي سال نو و كلام در آمده و صدايي تنفس مردي انقلابي كه خسته از راه رسيده است. درياچه ي پنهاناز طرفي رنگ ها بسيار هوشمندانه براي هر فرد طراحي شده ٬در كنار هم قرار گرفته اند و كنش تصويري زيبايي خلق كرده اند و حال مهمترين عامل يعني كنش گري كه هم ريشه در صوت و رنگ دارد و هم از منبعي جداگانه الهام مي گيرد. كنش و كنش گري چه در بطن نمايشنامه و چه در اجرا بر پايه ي درگيري دروني پسر انقلابي پايه گذاري شده است و عوامل بيروني در تسريع يا كند شده آن تاثير بسزايي دارد. اما قبل از پرداختن به اين مهم نكته قابل بررسي ديگر اين است كه چرا او خود را همچون هملت و نزديك به او احساس مي كند؟ يونگ در مقاله اي در باب هملت به اين مهم اشاره مي كند كه هملت همچون اسفنجي است كه ازمنه هاي گوناگون مي تواند رنگي از واقعيت زمانه را به خود بگيرد وانعطاف فراواني براي بيان هرگونه حالت هاي سياسي٬ اجتماعي و اقتصادي را دارد. و شخص هملت نيز مي تواند به هرگونه كه لازم است مي تواند خود را براي اين شرايط وپذيرش آن آماده كند و به مبارزه جديدي برخيزد. «گئورگ» جوان مبارز شباهت ها و تفاوت هايي ميان خود و هملت مي يابد هملت دانشجوي فلسفه ٬ مذهبي و علاقه مند به تئاتر است. او نيز دانشجوي الهيات٬ علاقه مند به فلسفه و هنر دوست است. هملت به ديد او نه در فكر انتقام بل٬ در فكر نجات خود و جامعه است. همچنين كه در تمرين نمايش هملت گئورگ صحنه هايي با اين مضمون را تمرين مي كند ـ بودن يا نبودن وتنهايي او با افلياـ همچنين خود را به گونه ي هملت تنها و شكست خورده مي داند. خود را با هملت و موقعيت او قياس مي كند. پدر هملت را كشته اند و قيام او كه همچون پدر اوست با شكست روبرو شد ومرد. حال ديگر او چه چيزي براي بازي كردن و ادامه دادن دارد؟ ونقطه افتراق او با هملت در اينجاست: هملت مي داند چه مي خواهد؛ احياء شرف از كف رفته پدرش و آرامش ونجات خود وجامعه اش٬ اما گئورگ نميداند كيست و چه مي خواهد. آيا اكنون احيائ شرف مقاومت و انقلاب را مي خواهد و يا ماردش و مينا را كه به خاطر انقلاب آنها را ترك گفته يا هر چيز ديگري؟ اين است كه او همه چيز را در ذهن خود و خواب دنبال مي كند. حتي شخصي ناشناس كه هميشه در تعقيب اوست. دو اصل تاثير گذار در شكل گيري اين اجرا كاملا قابل تفكيك است اول عناصر نظم دهنده كه باعث تمركز و قوت درام مي شوند ٬ دوم قواعدي كه باعث شدت تاثير گذاري عوطف و احساسات مي گردند. و تركيب اين دو رهيافتي به سوي تئاتر سه بعدي ايجاد كرده است. اين عناصر به حدي در اجراي اين اثر در هم تنيده اند كه نمي توان آنها را به آساني از هم تفكيك كرد. در تمام طول اجراي اثر٬ ذهنيت و عينيت گئورگ در هم گره خورده است؛ زماني كه اين ذهنيت توسط كارگردان در غالب هم آميزي گستره اي از رويا و واقعيت كه تنها گئورگ آن را حس مي كند به عينيت مي رسد٬ از طرفي باعث ايجاد نوعي تمركز ساختاري اثر مي شود٬ زيرا خلعي را كه باعث به وجود آمدن عدم تعادل و تعليق براي مخاطب است را خلق مي كند. از طرفي شدت تاثيرگذاري عاطفي بر تماشگر و هم انديشي و همراهي مخاطب را در پي دارد. حال وجود اتفاقات در دل هم نه تنها تداوم حسي اثر را از بين نمي بريد بلكه به شدت آن را تقويت مي كند. باز نگاهي مي كنيم به عناصر سه گانه تئاتر سه بعدي. در آثار نمايشي گرقته از نمايشنامه تا اجرا معمولا عوامل اجرايي تاكيد خود را بر يكي از اين سه عنصر مي گذارند و يكي از اين عناصر اهميت يافته و محور خاصه كار گروه مي گردد. به بيان ديگر يا صوت ارجحيت دارد يا تصوير و يا در برخي كنش. اما اينجا با كار گروه و برداشتي از هر سه نوع مواجه هستيم. زماني كه گئورگ و كشيش بعد از رسيدن بسته پستي مينا تنها هستند٬ جايي كه مرز بين روياي ذهني و واقعيت باحضور كشيشي كه آن را درك نمي كند در هم نورديده مي شود و عناصر ديگري چون تاكيد بر صداي پا ي فرد ناشناس و حضور مادر آن هم با رنگ و تبديل آن به عنصر زنده و نه صرفا يك خاطره گويا وهم زمان تلفيق شدن گذشته وحال كه حاصل در نوردين زمان است بعدي از تصوير٬ صوت و كنش را در حالتي ناب غير و اقعه اي و در عين حال داري يك گروتسك بالا را به مخاطب ارائه مي دهد. هر چه بيشتر گئورگ را با ذات هملت عجين مي كند. منتهي او هملتي است درمانده و اينكه جوياي سرانجام كار خويش است. حال در اين دارم نسبيت يعني درامي كه در با استفاده از المان ها و ذهنيت تماشاگر دست به خلقي مشترك با استفاده از حضور تماشاگر مي زند و اين استفاده خلاق از حضور اوست چند نكته اجازه بروز كامل به اين اثر را نداده است؛ 1. صحنه هايي در طول اجرا وجود دارند كه كه حذف آنها نه نتها ضربه ايي به كار نمي زند٬ حتي روند تاثير گذاري و به قول مارجوري بولتن تمركز وقوت درام را نيز بهتر نمايان مي كند. آيا واقعا نياز است كه اين همه بر تمرين نمايش هملت تاكيد كنيم؟ به نظر مي آيد همين قدر كه خود گئورگ به آن اشاره مي كند و پاره اي از آن را مي خواند كفايت مي كند. اشاره گئورگ به تنهايي هملت تمام و كاملا اين فرايافت را نشان مي دهد كه گئورگ سايه اي خسته از هملت است٬ مسعود دلخواه به خوبي اين كار را كرده است. حال علت اين همه تاكيد بر نشان دادن تمرين هملت چيست؟ داستان هاي فرعي ديگري نيز وجود دارند كه بعضا علت چيستي آنها معلوم ونيست و خسته كننده است. مارجوري بولتن به نكته ديگري اشاره مي كند كه در اينجا ناديده گرقته شده؛ زمان واقعي اجراي يك نمايشنامه هم از جمله اين محدوديت هاست٬ چون نشستن٬ كاري خسته كننده و در صورت طولاني بودن نمايش٬ امري كسل كننده و طاقت فرسا است. و همين همه است كه ضربه اي مهلك بر پيكره اثري در خور تامل و زيبا زده است٬ يعني خستگي تماشاگر به خاطر طولاني بودن كار و صحنه هايي كه اي كاش اجرا نمي شدند تا اثري كامل تر از اين كه هست ديده مي شد. و در نهايت عامل ديگري كه به اثر ضربه اي البته نه چندان كاري وارد كرده بود. بازيهاي ضعيف و برخي اوقات بسياري تصنعي است. و مي توان گفت جدايي از چند بازيگر همچون بازيگران نقش پدر روحاني٬ مينا كه معشوقه گئورگ است و كارترينا با بازي قابل توجهي روبرو نيستيم. حال در مجموع اثري را روي صحنه مي بينيم٬ تقريبا كامل و گويا كه ذهن مخاطب را در گير خود مي كند.

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 15:0 توسط محمد مسعود طیبی |

اجراي نمايش«12 اجرا» به كارگرداني مسعود طيبي با طراحي آرمين وحيد محمدي و با پرفرم مسعود طيبي در سالن اجتماعات شركت ساپكو برگزار شد. اين اجرا از ساعت 9 صبح روز يكشنبه 17/9/87 آغاز شد و تا ساعت 12 به طول انجاميد. و تجربه اي نو را براي گروه هنري ميزانسن رقم زد. به زودي عكس هايي از اين اجرا را بر روي وب لاگ خواهم گذاشت
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:15 توسط محمد مسعود طیبی |

عجيب است كه براي ما ايرانيان چه در دوران باستان و چه اكنون و احتمال زياد هم آينده هنر فقط معناي مطربي دارد و لاغير. نگاهي كه به گذشته ي گسسته و زشت اين سرزمين نشان از اين مهم دارد كه حتي به مقوله رقص هم بي اعتنايي كرده ايم. زيرا هرگز اصول و قانوني براي آن تدوين نشده است. برخي از محققين كوشيده اند كه به هر زور و فشاري كه شده ثابت كنند كه در ايران نمايش وجود داشته! اما اينكه بگويم مثلا قوانيني وجود داشته اما چون براي طبقه پايين دست جامعه بوده و بزرگان جامعه نسبت به آن اعتنايي نكرده و بنابراين ٬ اين قوانين به ثبت نرسيده اند درست است؟ با كدام مدرك و دليل؟ كدام برهان؟ بايد اولين نكته اي كه بدان توجه نكرده اند را به ياد آور شد٬ كه علم٬ اما و اگر و حدس و شايد نمي پذيرد و تاريخ يك علم است. حال چه تعصبي وجود دارد كه ما به زور به همه القاء كنيم كه ما نمايش داشتيم؟ و اصولا چه اهميتي دارد كه داشته ايم يا نداشته ايم؟ اگر لطفي را شامل حال خود كنيم مي توانيم بگويم لودگي و مسخره گي داشتيم نه نمايش. كه آن لودگي را هم نيز مديون كولي هاي دوره گردي هستيم كه قرن ها پيش به دستور شاهان از هند وارد ايران شدند. در ضئمن چگونه مي توان مراسم عذا داري را نمايش نمايد؟ سوگ سياوش نمايش است؟ نه عذا داري ست. قالي شويان و مراسم عاشوار نيز نمايش نيست و صرفا عذا داري ست. چند مانع بزرگ براي شكل گيري اين مهم وجود دارد: اول كشوري فقير و خشك كه ساكنين آن براي بدست آوردن قدري آذوقه يكديگر را پاره٬ پاره و گاهي به دوقسمت مساوي يا نامساوي تقسيم مي كردند٬ در چنين كشوري چگونه مي توان به فكر نمايش بود؟ با نگاهي به هرم مزلو كاملا اين مهم را در مي يابيم. او مي گويد اولين نياز بشر تامين منابع ابتدايي او همچون غذا و سر پناه است و بعد اين انسان مايل است در جمع قرار گيرد٬ در ادامه او حس احترام را مي طلبد و بعد خلق كردن را كه هنر در اصل در راس اين هرم قرار دارد٬ پس نمي توان در اين جامعه توقع خلق هنر را داشت٬ جامعه اي افراد آن نمي تواندد خود را تامين كنند به طور حتم پول اضافي براي حمايت از هنر كه امري توليدي نيست را ندارند. دوم اينكه وجود دين هاي تك خدايي هرگز اجازه چنين امري را نمي داد٬ از آنجا كه دين امري است براي حكومت و به دست آوردن قدرت چه قبل و چه بعد از حمله اعراب به ايران كه بوي از هنر نبرده بودند٬ تصوير سازي و صورت بندي و شبيه سازي كسي٬ اتفاقي و يا هر چيز ديگري دخالت در امور پروردگار محسوب مي شد و ممنوع بود و چون انقاد از حكومت نيز همراه آن بود ممنوع تر شد. صحبت در مورد ايران و شايد آيين هاي شبه نمايشي بسيار مجال مي خواهد كه اگر وفقي باشد بدان به مرور زمان و به تفكيك خواهيم پرداخت. حال معلوم نيست چرا به جاي اينكه به امروز خود بپردازيم و وضع اسف بار و نكبت انگيز لاشه ي تئاتر خود را نجات دهيم در فكر احياي گذشته نداشته خويش هستيم؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 8:20 توسط محمد مسعود طیبی |

معرفي اعضاي انجمن علمي دانشجويي کارگرداني خانه تئاتر دانشگاهي یکشنبه 10 آذر 1387 ساعت 12:43:00 PM تعداد بازدید: 60 ايران تئاتر - سرویس خبر نسخه‌ی چاپ اعضاي انجمن علمي دانشجويي کارگرداني خانه تئاتر دانشگاهي ايران انتخاب و معرفي شد. به گزارش دريافتي سايت ايران تئاتر از روابط عمومي خانه تئاتر دانشگاهي ايران،در جلسه اعضاي عمومي انجمن علمي دانشجويي کارگرداني خانه تئاتر دانشگاهي ايران، مهدي مشهور به عنوان رئيس موقت شوراي مديريت انجمن کارگردان انتخاب شد. همچنين ميلاد نيکآبادي، عباس رزيجي، شيما صادقي و شهابالدين حسيني اعضاي اصلي و عرفان ناصري به عنوان ناظر هيئت موقت مديريت اين انجمن انتخاب شدند. براساس اين گزارش هيئت موسس اين انجمن متشکل از افراد حاضر در جلسه، تا شش ماه آينده فرصت دارند اساسنامه، تصميمات و برنامهريزيهاي لازم جهت ادامه کار اين انجمن را آماده کنند. پس از پايان يافتن شش ماهه نخست انتخاباتي ميان اعضاي شورا برگزار ميشود که طي آن شوراي اصلي انجمن علمي کارگرداني معرفي خواهند شد. اعضاي انجمن علمي!!!!! دانشجويي كارگرداني خانه تئاتر. واقعا جاي بسي تاسف است كه 1. اولا تئاتر دانشگاهي چيست؟ من به عنوان دانشجو فقط مي دانم كه جشنواره اي به اين نام وجود دارد٬ اصلا چه تعريفي ئ معياري براي تئاتر دانشگاهي وجود دارد؟ 2.چرا بايد انجمن كارگردانان داشته باشد آن هم از نوع مثلا علمي؟ كدام علم؟ خوب جواب اين يكي واضح است اسم زيبا ودهن پر كني دارد. انجمن علمي فلان ايران يا انجمن آبگوشت پزان مقيم طهران تاسيس 1302.معيار انتخاب اعضا چيست؟ نمي گويم كه اين افراد خوب ياد بد هستند٬ چند نفري از آنها دوست من هستند اما ملاك انتخاب چيست؟ چرا آقا يا خانم... عضو نباشد؟ اصلا چرا من نباشم من هم پر مدعا تر ام و هم خيلي هم خود را قبول دارم و ه9م مدعي هم كه سال هاست كار مي كنم و هزاران و ديگر. ملاك انتخاب اين است خب حالا تو بيا چون شمايل قابل قبولي داري و با شما حال مي كنم بيا تعرف نكن٬ بيا دور هم باشيم( اميدوارم دوستانم از من ناراحت نشوند قصدمن نگاه ساختاري ست و نه اين عزيزان). چرا من بايد قبول كنم (اگر دانشجو فرض شوم) كه اين انجمن به اسم انجمن كارگرداني حرفه مرا زير سوال ببرد؟ چرا بايد براي من اساسنامه تصويب كند؟آنقدر بزرگ شده ام كه بتوانم قاتون تصويب كنم؟. من نسبت به اين مهم بسيار اعتراض دارم و باز تاسف كه هيچ دانشجويي نسبت به اين انجمن هاي سر كاري هيچ اعتراضي نمي كند. واقعا كه چه شود؟
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 10:47 توسط محمد مسعود طیبی |

بعد از كنكور كارشناسي

 

 ارشدوب لاگ را از اين

 

حالت رخوت رها خواهم

 

كرد

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 11:59 توسط محمد مسعود طیبی |

ايوب آقاخاني:

قاعده كلي پذيرش آثار در جشنواره‌ بر مبناي سياست و سليقه است سرويس: فرهنگ و هنر - تئاتر

 

 

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران

سرويس: فرهنگ و هنر - تئاتر

 

 

ايوب آقاخاني با گلايه‌ از سيستم پذيرش متون در جشنواره‌ي تئاتر فجر اعتقادش را اينگونه مطرح كرد: اصولا به‌ندرت به ياد دارم كه در جشنواره فجر آزردگي‌هاي مشابه اتفاق نيفتاده باشد، بنابراين اين را به‌عنوان يك قاعده كه محصول سياست و سليقه است، پذيرفته‌ام و شخصا به مفهوم متعارف و هميشگي‌اش اعتراضي ندارم. اين نمايشنامه‌نويس كه دو متن‌اش توسط دو كارگردان گوناگون براي شركت در اين دوره از جشنواره ارايه شده بود، با بيان اين مطلب به خبرنگار تئاتر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، گفت: يكي از متن‌هاي من پذيرفته شده و ديگري مورد پذيرش قرار نگرفته است. ايرادي هم ندارد. تنها تصور مي‌كنم بازخوانان محترم بخش چشم‌انداز با شيوه‌هاي جذاب درام‌نويسي غربي كه در دهه 80 و 90 ميلادي متداول شد و تا امروز تأثيراتش بر ادبيات نمايشي معاصر باقي مانده، آشنايي نداشتند و ندارند چون اگر داشتند حتما مكث بيشتري بر اين نمايشنامه پذيرفته نشده، مي‌كردند.او با اشاره به سخن يكي از اعضاي شوراي بازخواني مبني بر نگاه كيفي اين شورا ادامه داد: با توجه به تأكيد سركارخانم يثربي در خصوص اين مسئله كه متون اعلام شده براساس كيفيت پذيرفته شده‌اند و موارد ديگر كيفيت لازم را نداشتند، تصور مي‌كنم بهتر است ايشان و دوستانشان به اين مهم باور داشته باشند كه آگاهي آن‌ها از ساختارهاي ويژه‌اي كه نام بردم كم بوده يا منطبق بر سليقه آن‌ها نبوده است كه تأكيد مي‌كنم اشكالي هم ندارد فقط اين تأكيدات حاشيه‌اي گاه سوء‌تفاهم برانگيز مي‌شود. او در پايان گفت: براي تمام همكارانم كه متونشان مورد پذيرش واقع شده و براي همكاري كه متون آن‌ها پذيرفته نشده آرزوي موفقيت و كمي صبر مي‌كنم. به هرحال اين ظاهرا، قاعده هميشگي بازي است. به گزارش ايسنا، دو نمايشنامه «همسايه‌ات را دوست بدار» و «منطقه صفر سخي‌داد» دو اثري از آقاخاني بودند كه براي شركت در بخش چشم‌انداز اين دوره از جشنواره ارايه شده بودند كه نمايشنامه «منطقه‌ها صفر سخي داد» به بازبيني جشنواره راه پيدا كرد.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 17:1 توسط محمد مسعود طیبی |

http://www.theater.ir/article.aspx?id=16089
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 11:4 توسط محمد مسعود طیبی |

http://theater.ir/album.aspx?id=1275    برای دیدن عکس ها بر روی آدرس کلیک کنید
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 6:13 توسط محمد مسعود طیبی |

کاکتوس در تالار مولوی

                                  

                              به نام خالق هنر

 

  هنرمند گرامی......                                                                                                          

 

 بدین وسیله از شما دعوت می شود تا از نمایش کاکتوس

 نوشته اکبر رادی و به کارگردانی مسعود طیبی دیدن فرمایید.

 امید، که حضور گرم شما سختی های دشخوار اجرای این اثر را

  برای گروه اجرایی التیام بخش باشد.

                 

                                                      مسعود طیبی

گروه هنری میزانسن

 

 

     

    

انسان نشانم بده، انسانی گرم،زنده، معاصر،که من صدای جرجر استخوانم را در او بشنوم، انسانی سرشته به ایمان و رنج منتشر، که تمام اعتبار و درخشش پلاتوی تو بسته به جمال اوست. و بی او بدان که صحنه سیاه است. یک غار مدرن، بی نور، سرد، که اشباح سرگردانی در سجاف آن بیهوده راه می روند. و آیا نوبت به غارهای مدرن و تیره آغازیان رسیده است؟... خوب من! همیشه یکی هست که عاشقانه بخواند.

                                                      

                                                        اکبر رادی

                               

 

مکان: میدان انقلاب-خ ۱۶ آذر-جنب کلینک-سالن اصلی تالار مولوی

زمان: تیرماه ۸۷     ساعت:۲۰ 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 0:56 توسط محمد مسعود طیبی |

 

طرح نمايشي

 

 

 

 

 

خبر آرشيوي

 

 

 

 

 

بر اساس رمئو و ‍‍‍‍ژوليت اثر ويليام شكسپير

 

 

 

 

 

 

نويسنده: مسعود طيبي

 

 

 

 

 

( نور عمومی، دو مکعب در صحنه٬ یکی در سمت راست  و جلوی صحنه، دیگری در سمت چپ انتهای صحنه پشت مکعب سمت چپ x1  نشسته و x3 در حال شانه کردن موهای اوست در مکعب دیگر نیز y در حال شانه کردن موهای x2 است )

X3:نمی تونم

y: من ام نمی تونم

X3: (زیر لب) عشق همچون مرگ توانا ست!!

y: چی گفتی؟

X3: نمی تونم

y:  نمی تونم( دیگر شانه نمی کنند)

X3: نتونستیم

y: آره

X3: زندگی ما رو از بین بردن

y: اگه بخوایم این تنها راهشه، وگرنه راحتمون نمی ذارن

X3:آخه این کار ...

y: می ترسی؟

X3: ......!

y: اگه منو دوست داری...

X3: می دونم

y: پس زود باش تمومش کن

X3: چرا نمی فهمی؟

y: اگه منو دوست داری...

X3: پس بخند ) نور می رود)

X3:  (نور٬ در وسط صحنه x1 وx2 روبروی هم نشسته دو لیوان در دست دارند٬ می نوشند و می خندند. صدای خر خر و نفس کشیدن سختی به گوش می رسد. صدا قطع می شود.x3 وy به انتهای صحنه می روند تابوتی می آورند. دو برادر بلند شده جنازه ایی خیالی را به خاک می سپرند به هم نگاهی زیرکانه می کنند در جای خود می مانند. x3 وy  بر روی دو مکعب ایستاده اند.

y: قضیه چیه؟

X3: نمی دونم( نمی دونم روزنامه ای از جیبش در می آورد و می خواند)

y: جالب نگاه نکردن

X3: مشکل مخارج دفنه

y: فکر نمی کنم

X3: پس چی؟

y: بیشتر می خوان

X3: هنوز نمرده که...

y: توی روزنامه ها ی زیادی خوندم که به خاطر...

X3:فکرشم نکن .... تلخن اما دیگه...

y: ترسیدم

X3: از چی؟

اگه بفهمن ما می خوایم با هم...

اس: عجولانه نتیجه نگیر، من هم می ترسم!!!

(x1 و x2 دو مکعب را کمی جلو تر و با فاصله می گذارند و می نشینند رو پشت به هم x3 وy بین آنها طوماری بلند عبور می دهند و بر روی زمین می چسبانند،  x1 و x2 بلند می شوند یکی از ابتدا و دیگری از انتها نامه را می خوانند بتدریج که به هم نزدیک می شوند از نوشته های طومار برافروخته می شوند طومار را می خواهند از هم بگیرند اما بر اثر کش مکش پاره می شود. خشمگین به هم می نگرند .)

( x3 وy  در يك دايره به دور هم در وسط صحنه مي گردنند در درون اين دايره دو مكعب قرار دارد كهx1 وx2 رو به روی هم نشسته اند۲٬ دو ظرف نامتعادل و شفاف پر از خون در جلوي آنها است  و هر كدام يك بسته اسكناس در دست دارند بر روي بسته های پول به زبان ناشناسی  نوشته شده است هر كدام رقمی را نشان می دهد)

X3: عين دو تا حيون افتادن به جون هم

y: آره٬ عین دوتا حیون افتادن به جون هم

X3: .....!

y: زود عوض شدن

X3: همه توي شرايط تغيير ميكن  بوی پول. اسلحه خريده

y: چی؟

X3: رفته اسلحه خريده

y: چرا؟

X3: مي ترسم اتفاق بدي بيفته

y: می ترسم اتفاق بدی بیفته

X3: بوم

y: بوم

X3:  پول، پول،پول( ادامه می دهد. نور می رود)

(نور٬ x1وx2  پول را در خون ميزنند و مي خورند این کار را مجدد انجام داده پول را نزدیک دهان می برند اما نمی خورند) 

( x3و  y1در انتهای صحنه  روی مکعب ها پشت به هم و بسیار نزدیک)

y:جلو نيا

X3: چي شده؟

y: مي گم جلو نيا

X3: چرا؟

y: نميخوام ببيني

X3:نمی خوای ببینم؟

y:  فهميد؟

X3: فهميد؟

y: ببين( خود را به x3 نشان ميدهد کتک خورده است ) خوشت مياد؟

X3: نه!

y: ميگه تو عاشق دشمن مني؟، بايد كشته بشي

X3:  منم از خونه انداخت بيرون.

y: مگه وصيت نامه نبود؟

X3: نابودش كردن

y: ارزش داره؟

X3: مي فهمن كه نداره اما بعد از مرگ

y:  عجيبه، يه دفعه

X3: پول،  پول ، همه چیز رو مي تونه عوض كنه

y: ( به صورتش دست می زند) مي سوزه

X3: میدونم که می سوزه

y: چي كار كنيم؟

X3: اون ها رو يا خودمونو؟

y:هر دوتا رو ( نور می رود)

(x1 نور٬ و x2 كمي جلوتر هر يك در حال بلعيدن عضوي از بدن يكديگر هستند كه اين عضو دست است و به صورت آستين جدا شده از كت هايي كه بر تن دارند ديده مي شود در حين خوردن٬  x3و y صورت به صورت هم و نيم رخ ايستاده اند )

X3: راهش چيه؟

y:  مي گه بايد برم

X3: كجا؟

y: نگفت.

X3: باورم نميشه من بدون تو ...(y1 حرفش را قطع مي كند)

y: من هم هينطورم  من بدون تو .... (كمي فكر)

X3:توي فكرت چيه؟

y: برم دیگه هيچ كاري نمي تونم بكنیم، ازش مي ترسم

X3: من نمي ذارم

y: چطوري؟

X3:( به روي خودش نمي آورد) حالا كي هست؟

y: یه بشکه پر از کثافت، نه یه آدم

X3:آخه كجا؟

y:  ني دونم،  اگر هم بدونی می کشتد، مثل سگ مي كشتد.

X3:  مثل اينكه بدت نمي ياد؟

y: برات متاسفم اگه دوستت نداشتم

X3: دوستم نداشتی؟

y: دوستت نداشتم؟

X3: دوستم نداشتی؟

y: دوستت نداشتم؟

X3: آدمها معلق اند بعضي وقت ها اصلا معلوم نيست چه اتفاقي داره مي افته همه چي بهم گره خورده آدم...(y1 حرفش را قطع مي كند)

y: مي شه تمومش کنی؟ حرف آخر، نمي خوام برم.

X3 : نمی ذارم

y: نمی ذاری؟

X3: چي؟

y: یکی من دارم یکی تو

X3: چرند مي گي

y: نه

X3: زده به سرت

y: دوستت دارم...(X3 حرفش را قطع مي كند)

X3: شوخيت گرفته؟

y: نه، يكي من دارم يكي تو( نور می رود)

( نور عمومی، دو مکعب در صحنه٬ یکی در سمت راست  و جلوی صحنه، دیگری در سمت چپ انتهای صحنه. پشت مکعب سمت چپ x1  نشسته و x3 در حال شانه کردن موهای اوست در مکعب دیگر نیز y در حال شانه کردن موهای x2 است )

X3:نمی تونم

y: من ام نمی تونم

X3: (زیر لب) عشق همچون مرگ توانا ست!!

y: چی گفتی؟

X3: نمی تونم

y:  نمی تونم( دیگر شانه نمی کنند)

X3: نتونستیم

y: آره

X3: زندگی ما رو از بین بردن

y: اگه بخوایم این تنها راهشه، وگرنه راحتمون نمی ذارن

X3:آخه این کار ...

y: می ترسی؟

X3: ......!

y: اگه منو دوست داری...

X3: می دونم

y: پس زود باش تمومش کن

X3: چرا نمی فهمی؟

y: اگه منو دوست داری...

X3: پس بخند ) نور می رود)

( پارچه ای خون آلود عرض صحنه را فرا گرفته کمی از زمین فاصله دارد  از پارچه خون می چکد x1 و x2  پشت به تماشگر روی سکو ها نشسته اند)

 

                                                                         محمد مسعود طیبی

                                                                   باز نویسی ۵/تیرماه/۱۳۸۷

 

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 18:50 توسط محمد مسعود طیبی |

خمودگی کافی است. می خوام دوباره دست به قلم شوم و نقد بنویسم

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 17:29 توسط محمد مسعود طیبی |

از شما دعوت می شود از نمایش کاکتوس نوشته

استاد اکبر ردای به کارگردانی مسعود طیبی دیدن

فرمایید زمان: 27 خرداد 87 ساعت:15:30 مکان

 تقاطع خیابان انقلاب و فلسطین جنب بانک ملت -

خانه کوچک نمایش 


 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:36 توسط محمد مسعود طیبی |

                   

آن زمان فرا رسید، نام من در کنار نام رادی کبیر. اما او دیگر در کنار من نیست، رادی با آن نگاهش که آرامش بخش جوانی مضطرب همچون من بود.

کاکتوس

چشمانم گریان است و قلم توان نوشتن از رادی کبیر را ندارد. اما ... . کاکتوس ۲۷/خرداد/۱۳۸۷ ، دوشنبه، خانه کوچک نمایش، ساعت ۱۵:۳۰ تقاطع انقلاب و فلسطین.  پایان نامه جهت اخذ مدرک کارشناسی تئاتر با گرایش کارگردانی .به یاد و نام رادی اسطوره

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 7:37 توسط محمد مسعود طیبی |

  يكي از روز هاي خرداد 1383 روز بسيار عجيبي بود! نزديك پل حافظ تلفن عمومي٬ اضطرابي ناشناخته٬ بوق ------ بوق ------ بله بفرماييد؟  منزل استاد رادي؟ خودم هستم بفرماييد ......

صداي گرم و آرامي كه هرگز آن را فراموش نخواهم كرد٬ به استاد گفتم كه تصميم دارم نمايشنامه خانمچه و مهتابي را كار كنم. كمي تعجب كردند صداي جواني بي تجربه و نمايشنامه ي پيچيده و پر پرسوناز؟

از من علت را پرسيدند. با تمام قوا سعي كردم تا از دايره لغات بسيار قليل و ضعيف خودم براي دادن پاسخي سنجيده استفاده كنم. و هرگز به ياد ندارم چه اتفاقي رخ داد. گوشي تلفن را گذاشتم احساس موج خاصي از انر‍ژي سرم را داغ كرد بود به كاغذ در دستم نگاه كردم روزش را يادم نيست اما قرار ساعت 5 بعد ظهر منزل استاد بود. براي من فرا رسيدن روز ملاقات به منزله پيروزي بزرگي بود. هيچ تصويري از برخورد اول با رادي كبير نداشتم.

خب من اگر جاي رادي باشم فكر نكنم زياد وقت براي يه دانشجو اون هم از نوع جو گيرش بذارم!!!

5 بعد از ظهر طبقه شش ام 

- بفرماييد؟

- منزل استاد رادي؟

- بله

- من طيبي هستم استاد تشريف دارن؟

حميده بانو عنقا  همسر استاد رادي كه او را بزرگترين حامي خود مي دانست. سوار آسانسور شدم هر قدر به طبقه شش ام نزديك تر مي شدم التهاب و نشناختگي بيشتري مرا فرا مي گرفت آسانسور ايستاد به در را باز كردم و به ناگاه تمام آن التهاب به آرمشي روان تبديل شد مردي آرام با شلوار و پيراهني قهوي و اتو كشيده دست ها را جلوي خودش روي هم گذاشته و لبخندي به لب دارد. استاد آنجا ايستاده بود تا از جوانكي به نام مسعود طيبي استقبال كند٬ و اين آغاز تغيير نگاه من به مقوله انسان بود.

با ايشان بر سر طرح هايم به گفتگو نشستم. من مي گفتم و رادي بزرگ با همان لبخند  حرف هاي مرا مي شنيد دو ساعتي طول كشيد٬ كاغذي را برداشتند و با آن خط زيبا كه نشان از روحيه لطيف و پيچيده داشت مجوز اجراي نمايش خانمچه و مهتابي را نوشتند.

حال تمام كار من در هفته اين شده بود كه به بهانه هاي مختلف تلفني يا حضوري در منزل با ايستاد گفتگو كنم.

در اين چند سال قريبا ماهي سه يا چهار بار به منزل اكبر رادي مي رفتم. جالب اينجاست كه  دوستان هنري به آهستگي به لقب مسعود رادي به من دادند.

سال 84 با برادر زداه ايشان جناب آقاي امير مسعود رادي كه استاد من در دانشگاه و رابط اين حقير با استاد رادي بودند نمايش تنگوي تخم مرغ داغ را شروع به تمرين كرديم كه نميدانم چزا ابتر ماند!.

براي بيست وششمين جشنواره بين المللي تئاتر فجر اين بار خودم تانگوي تخم مرغ داغ را كار كردم كه به دلايل نامعلوي كار را رد كردند.

حال نيز دو سالي است كه كاكتوسروي دست من مانده و نمي دانم چرا نمي شود.

اما همچنان اميدوارم.... عهد بسته تا زماني كه اين اثر و نمايشنامه ديگر استاد به نام منجي در صبح نمناك را روي صحنه نبرم دست از طلب و خواسته خو نكشم. باشد كه غير ممكن٬ ممكن شود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 10:6 توسط محمد مسعود طیبی |

آخرین مراحل تمرین نمایش کاکتوس نوشته استاد اکبر رادی برای اجرا در تالار مولوی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:44 توسط محمد مسعود طیبی |

شاید یه روزی دوباره نقد بنویسم
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:22 توسط محمد مسعود طیبی |

 

من و سارا پورصبری بازیگر محبوب من سالن اصلی تالار مولوی

 

 

مسعود طیبی سالن اصلی تالار مولوی

 

اعضای گروه بعد از اجرا

 

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 9:55 توسط محمد مسعود طیبی |

  

                                       خبر آرشیوی

 

)دو مکعب در صحنه وجود یکی در سمت راست  و جلوی صحنه، دیگری در سمت چپ انتهای صحنه پشت مکعب سمت چپ x1  در حال کشتن شخصی خیالی است روی مکعب سمت راست x2 درحال خواندن روزنامه با صدای بلند است روی روزنامه  تکه روزنامه هایی با موضوع قتل های فامیلی و ارث چسبانده شده است y1 وX3 با نا امیدی و یاس و حاپلتی حاکی از سر در گمی نسبت به انجام کاری به روبرو می نگرند)

اس:نمی تونم

اگ: من ام نمی تونم

اس: (زیر لب) عشق همچون مرگ توانا ست!!

اگ: چی گفتی؟

اس: نتونستیم بکشیمشون

اگ: آره

اس: زندگی ما رو از بین بردن

اگ: اگه بخوایم با هم باشیم این تنها راهشه، وگرنه راحتمون نمی ذارن

اس:آخه این کار ...

اگ: می ترسی؟

اس: (جواب نمی دهد)

اگ: اگه منو دوست داری...

اس: می دونم

اگ: پس زود باش تمومش کن

اس: چرا نمی فهمی؟

اگ: اگه منو دوست داری...

اس: پس بخند

اگ:(می خندد) بشمار

اس:( پشت به هم می کنند و می روند) 1-2-3(صدا قطع می شود. در وسط صحنه x1 وx2 روبروی هم نشسته و دست یکدیگر را گرفته اند و می خندند نا گهان صدایی می آید که صدای مرگ است دو برادر بلند شده جنازه ایی خیالی را به خاک می سپرند به هم نگاهی زیرکانه می کنند در جای خود می مانند x3 وy1 بر روی دو مکعب و رو به صحنه ایستاده اند

اگ: قضیه چیه؟

اکس: نمی دونم

اگ: به هم جالب نگاه نکردن

اس: مشکل مخارج دفن پدر بزرگه؟

اگ: فکر نمی کنم

اس: پس چی؟

اگ: ارث، بیشتر می خوان

اس: هنوز نمرده که... فکر میکردم این طور بشه اما باورم نمی شد

اگ: توی روزنامه ها ی زیادی خوندم که به خاطر...

اس: فکرشم نکن درسته یه کم تلخن اما دیگه...

اگ: ترسیدم

اس: از چی؟

اگه بفهمن ما می خوایم با هم ازداج کنیم چی؟

اس: اینقدر عجولانه نتیجه نگیر باید مواظب باشیم من هم می ترسم!!!

(x1 و x2 دو مکعب را کمی جلو تر و با فاصله می گذارند و می نشینند رو به تماشاگر از بین آنها طوماری بزرگ عبور می کند، بلند می شوند یکی از ابتدا و دیگری از انتها نامه را می خوانند بتدریج که به هم نزدیک می شوند از نوشته های طومار برافروخته می شوند طومار را می خواهند از هم بگیرند اما بر اثر کش مکش پاره می شود نیم دوری می زنند به هم با عصبانیتی گرگ گونه نگاه می کنندx3 وy1 در يك دايره به دور هم در وسط صحنه مي گردنند در درون اين دايره دو مكعب قرار دارد كهx1 وx2 پشت به هم نشسته اند و دو ظرف نامتعادل و شفاف پر از خون در جلوي آنها ست  و هر كدام يك بسته اسكناس در دست دارند بر روي يك بسته پول به زبان فرسي وديگري به انگليسي نوشته شده است هر كدام از پول ها به يك زبان است)

اس: سر ارثه عين دو تا حيون افتادن به جون هم

اگ: ديرو ز بابام مي خواست بياد خونتون رو آتيش بزنه (خنده تلخ)

اس: يه كاري دست هم ميدن

اگ:آدم ها زود تغيير ميكنن

اس: آدم ها توي شرايط تغيير ميكن  بوی پول هر آدمی رو مست میکنه (نا آرام است ناگهان بي مقدمه و با ناراحتي) بابام رفته يه اسلحه خريده

اگ: هان؟

اس: (ديوانه وار) باورم نمي شه بابام رفته اسلحه خريده

اگ: چرا؟

اس: ميترسم، مي ترسم اتفاق بدي بيفته

اگ: از كجا خريده؟

اس: (سرش را به علامت اينكه نمي داند تكان مي دهد)

اگ: مي خوان هم ديگه رو بكشن؟

اس: به خاطر پول

(به انتهاي صحنه مي روند x1وx2  پول را در خون ميزنند و مي خورند بلند مي شوند به يكديگر نگاه مي كنند در همان محوطه به صورت دو گرگ درنده كه هم ديگر را برانداز مي كنند و زوزه مي كشند)

(x3و y1در طول صحنه و به صورت بر عكس حركت مي كنند y1حالتي نامتعادل دارد )

اگ:جلو نيا

اس:آخه چي شده؟

اگ: مي گم جلو نيا

اس: چرا؟

اگ: نميخوام ببيني

اس:چی رونبینم؟ نبايد بدونم چي شده؟

اگ:بدوني كه چي بشه؟ همه چيزو فهميد؟

اس:كي فهميد؟ چي رو فهميد؟

اگ: ببين( خود را به x3 نشان ميدهد کتک خورده است ) خوشت مياد؟

اس: ( در جايش خشك مي شود)كي اين كارو با هات كرده؟

اگ: فهميده كه ما با هم ايم، ميگه تو عاشق دشمن مني؟، بايد كشته بشي

اگه اون دوست آي كثافتش توي خونه نبودن حتما منو ميكشت

اس:  منم از خونه انداخت بيرون. بابام گفته تا وقتي تو رو مي شناسم يعني اونو نمي شناسم.

اگ: مگه وصيت نامه نبود؟

اس: نابودش كردن تا هر كي زرنگ تر بود بالا بكشه

اگ: ارزش داره؟

اس: بالاخره مي فهمن كه نداره اما دم مرگ

اگ: چقدر عجيبه، هم چيز يه دفعه ريخت به هم

اس: پول،  پول هر آدميو، هر شرايطيو مي تونه عوض كنه

اگ: ( به صورتش دست می زند) مي سوزه

اس: شرافته كه داره مي سوزه اما مهم نيست

اگ: چي كار كنيم؟

اس: چي رو؟ اون ها رو يا خودمونو؟

اگ:هر دوتا رو

(x1 و x2 كمي جلوتر هر يك در حال بلعيدن عضوي از بدن يكديگر هستند كه اين عضو دست است و به صورت آستين جدا شده از كت هايي كه بر تن دارند ديده مي شود در حين خوردن زوزه مي كشند ودر نهايت آستين ها را به طرف هم پرت مي كنند x3و y1 صورت به صورت هم و نيم رخ ايستاده اند )

اس: راهش چيه؟

اگ: هيچي، بليط گرفته مي گه بايد بري

اس: كجا؟

اگ: براي اينكه تو دنبالم نياي گذاشته دم پرواز بفهمم به عموهم پيغام داده اگه جون بچه ات دوست داري بگو دور دختر من نگرده وگرنه استخون ها شو پس ات مي دم

اس: باورم نميشه من بدون تو ...(y1 حرفش را قطع مي كند)

اگ: من هم هينطورم  من هم تو رو .... (كمي فكر)

 اس:توي فكرت چيه؟

اگ: اگه بخواد منو بفرسته هيچ كاري نمي تونم بكنم، ازش مي ترسم

اس: من نمي ذارم

اگ: آخه چطوري؟ تو كه خودت نتونستي از پس بابات بر بياي و اندخت از خونه بيرون مي خواي برا من چي كار كني؟

اس:( به روي خودش نمي آورد) حالا كي هست؟

اگ: يه گنده بك دائم الخمر كه شركت  هاي غير قانوني داره

اس:آخه كجا؟

اگ: گفتم كه ني دونم، فرض هم بدوني و پاشي بياي مثل يه سگ مي كشتد(X3ناراحت مي شود( ببخشيد از دهنم پريد

اس: (عصباني) مثل اينكه بدت نمي ياد؟ اگه من به بابام چیزی نگفتم به خاطر اینکه پدرمه همین

اگ: برات متاسفم اگه دوستت نداشتم اين همه خودمو درگير نميكردم

اس: آدمها معلق اند بعضي وقت ها اصلا معلوم نيست چه اتفاقي داره مي افته همه چي بهم گره خورده آدم...(y1 حرفش را قطع مي كند)

اگ: مي شه تمومش گني اين حرفا رو ؟ حرف آخر، من نمي خوام برم.

اس : پس چي كار كنيم؟

اگ: ( كمي مردد بر مي گردد از X3 دور مي شود) هردو شونو بكشيم

اكس: چي؟

اگ: با همون اسلحه بابات

اس: چرا چرند مي گي؟

اگ: جدي گفتم

اس: ديونه زده به سرت

اگ: من نمي خوام برم دوست دارم اينجا كنار تو باشم...(X3 حرفش را قطع مي كند)

اس: بسه ديگه توي اين  وضعيت شوخيت گرفته؟

اگ: نه( با دستش اسلحه ايي درست مي كند) يكي من دارم يكي تو

(X3وy1  انتهاي صحنه كنار هم پشت به تماشاگر كرده اند x1 و x2 با همان صفات گرگ در حال كندن زمين اند بعد از كندن زمين به سراغ فرزندان خود مي روند روح آنها را كشته به دندان گرفته و در قبر فرو مي كنند و رويش را  مي پوشانند به هم دندان نشان مي دهند)

اس:نمی تونم

اگ: من ام نمی تونم

اس: (زیر لب) عشق همچون مرگ توانا ست!!

اگ: چی گفتی؟

اس: نتونستیم بکشیمشون

اگ: آره

اس: زندگی ما رو از بین بردن

اگ: اگه بخوایم با هم باشیم این تنها راهشه، وگرنه راحتمون نمی ذارن

اس:آخه این کار ...

اگ: می ترسی؟

اس: (جواب نمی دهد)

اگ: اگه منو دوست داری...

اس: می دونم

اگ: پس زود باش تمومش کن

اس: چرا نمی فهمی؟

اگ: اگه منو دوست داری...

اس: پس بخند

اگ:(می خندد) بشمار

اس:( پشت به هم می کنند و می روند) 1-2-3

( بر گردن x1 وx2 طنابی ضخیم و خونی بسته شده است  طنابی که بر اثر فشاری که دو طرف وارد کرده اند  گردن آنها را شکسته و خفه شده اند بر صورت هر دو ماسکی از گرگ است در دست آنها طنابی است که به گردن x3 و y1  حلقه شده ست آنها نیز مقابل هم بر روی زمین افتاده اند)

 

+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 16:30 توسط محمد مسعود طیبی |

 

فقر منابع اطلاعاتی در جامعه متاسفانه یکی از عواملی است که طبقه دانشجو به شدت از آن رنج می برد و برای به دست آوردن کمترین طبقه بندی یا منابع اطلاعاتی باید متحمل سختی های فراوان شود. اصولا به خاطر معضلات اقتصادی افراد(درد نان)، مشکلات فرهنگی و ....تحقیق در کشور ما تقریبا مرده است و حال اگر موضوع تحقیق یک جزء خاص از کلیتی خاص باشد، افسوس.

اما به هر حال، گرد و غباری را بر هم زدم تا بتوانم در مورد موضوع تحقیق شناخت جایگاه مخاطب در تئاتر برای کلاس ترکیب در صحنه، استاد رحیمی مطلبی را در وسع ناچیز و بضاعت خود گرد آورم. تمامی سایت های اینترنتی را بررسی کردم اما هیچ. نکته جالب اینکه همایشی در ازمنه ای نه چندان دور در تابستان 86 با موضوع مخاطب و تئاتر به همت مرکز هنرهای نمایشی در پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران برگزار شد که اثری هرچند کوچک از مطالب آن یافت نمی شود که این خود بسی مایه انبساط خاطر اینجانب را فراهم آورد و بعد از مدت ها لبخندی (هر چند از روی ناراحتی) بر لبانم نشست. سخن کوتاه ...!

طبق تحقیقات این حقیر، تنها یک کتاب با نام مخاطب شناسی در ایران ترجمه شده است البته امیدوارم که اشتباه از من باشد آن هم به قلم دنیس مک کوئیل به ترجمه دکتر مهدی منتظر قائم و به چاپ دفتر مطالعات وتوسعه رسانه ها. به هر حال، با اتکا به این کتاب و چند کتاب دیگر که اشاراتی به مقوله مخاطب کرده بودند تلاش خود را آغاز کردم. امید است مقبول افتد.

رسانه چیست؟

یک رسانه چیزی است که تجربه را به دانش تبدیل می کند یا همانگونه که ممکن است به زبان دیگری بگوییم، رسانه ها علاماتی را ارائه می کنند که به رویدادهای زندگی روزمره معنا می دهد(نظریه رسانه ها،ص 6 ، فرد اینکلس) شاید لازم باشد که در آغاز باردیگر یادآور پیچیدگی و دشواری واژه «رسانه» (medium) شویم(هر چند جمع لاتین این کلمه یعنی media ، در استفاده روزمره ای که از این واژه در انگلیسی می شود، به خوبی به عنوان یک اسم مفرد جا افتاده است). یک رسانه عبارتست از هر ابزاری برای برقراری ارتباطات. رسانه حامل یا «واسط» پیام است. بدین ترتیب، واسط ارواح کسی است که به طبق مناسک دیوانه وار مربوط به صفحه «اوایچی»(ouija board) صفحه ای است که روی آن حروف الفبا و علامت خاصی است و مهره ای دارد که توسط انگشت و به اعتقاد معتقدین به امکان تماس با عالم ارواح با هدایت یک روح روی حروف الفبا و علامات مذکور به حرکت در می آید و پیام های مردگان را به زندگان منتقل می سازد، او با نام خود صحبت نمی کند، از طریق او صحبت می شود.

استفاده از واژه «رسانه» به این معنی است که کاربرد درست آن به شمار می برد. تلفن، رادیو، فیلم، تئاتر و تلویزیون همگی به طور هم عرض واسط به شمار می روند(همان کتاب، ص 37) حال که تئاتر به صورت یک رسانه یعنی حد واسط برای رساندن پیام عمل می کند(خواه سرگرم کننده و مفرح و خواه هر نوع پیام دیگر) باید به این مبحث بپردازیم که :

تئاتر چیست؟

پیرامون ریشه های پیدایش تئاتر و سرچشمه های هنرهای نمایشی دو نظریه وجود دارد:1- تئاتر از آئین ها در یونان باستان نظیر دیونسوس و دیگر خدایان شکل گرفته و بعد گسترش یافته به قهرمانان می رسد و نخست شامل بازسازی بوده، اطلاعات در مورد یونان به زمانی می رسد که عناصر مذهبی به شدن رنگ باخته و تئاتر وسیله ای برای عرضه داستان ها و یا حوادث می شود و سرگذشت دیونسوس را به جای روایت صرفا نمایش می دادند. 2- احتمالا منشا تئاتر قصه گویی و داستان سرایی است و صرفا مذهبی و آیینی نمی باشد، یونانیان همچون انسان های ابتدایی دیگر از سنت ادبیات شفاهی برخوردار بوده اند مثل رابسود ها که ایلیاد و ادیسه هومر را در برابر مردم نقل می کردند(مقدمه ای بر تئاتر، اورلی هولتن، ص 27). حال با توجه به هر دو نظریه خاستگاه تئاتر چند نکته قابل توجه است: 1- بیان مطالبی در قالب تئاتر یا همان حد واسط 2- رمزی گذاری این پیام ها یا همان توجه به عامل نشانه شناسی 3- ارائه آن در برابر جماعتی که شاهد و ناظر حوادث بودند.

در نتیجه از طریق هر نمایش پیامی به افرادی که در جمع حضور داشتند، منتقل می شده است. حال بنا به تعریف اریک بنتلی، تئاتر یعنی الف در نقش ب که ج آن را تماشا می کند. براساس همین نظریه و تاملی در سایر هنرها، هنر نمایش، هنری است که در مواجه با جمعیت یا مخاطب کامل شده و ماهیت اصلی خود را پیدا می کند و تنها گونه ای در میان هنرهاست که بدون حضور مخاطب معنا ندارد و گروه اجرایی با مخاطبان به یک اشتراک می رسد، به عبارت دیگر اصل تغییر ناپذیر تئاتر به نمایش گذاشتن حوادث، در بعدی از زمان و مکان است که وحدت دارد و توسط تعدادی تماشاگر و مخاطب اشغال شده است. حال:

مخاطب کیست؟

واژه مخاطب، مدت هاست که در فرآیند ارتباط جمعی اصطلاح رایجی شده است برای اشاره به دریافت کنندگان در مدل ساده خطی (منبع، مجرا/کانال، پیام، دریافت کننده، اثرات) که توسط پیشگامان حوزه رسانه پژوهی ارائه شده است. گفتمان جا افتاده ای وجود دارد که بر طبق آن مخاطب به طور ساده به خوانندگان، بینندگان، شنوندگان یکی از رسانه ها یا هر محتوا و نمایشی اشاره دارد(مخاطب شناسی، فصل اول)

این واژه، یکی از شاخه های موضوع مطالعه ارتباطات جمعی و نیز یکی از حوزه های اصلی پژوهش های تجربی را مشخص می سازد. مخاطبان محصول زمینه اجتماعی هستند که به ایجاد علایق فرهنگی، فهم ها و نیازهای اطلاعاتی مشترک می انجامند و هم واکنشی به الگوی خاص شرایط رسانه ای. با توجه به این نکته بررسی نیازهای فرهنگی ، کمک به سزایی در پیدایش مخاطب تئاتر که به دو بخش حرفه ای و آماتور تقسیم می شود(که تشریح این دو در این مقال نمی گنجد) دارد. باید به این نکته توجه داشت که هر طبقه و قشری از مردم ایران و اگر جزئی تر بررسی کنیم در محدوده شهرمان تهران، فرهنگ و نیازهای خاص خود را دارا می باشد. لذا، کارگردان نباید صرفا به علایق و افکار خود بسنده کند و باید این نکته را در نظر بگیرد که تئاتر با حضور و هم نفسی مخاطب یا همان تماشاگر در سالن است که معنا می یابد. براین اساس، اولین و مهمترین نکته ای که کارگردان برای شروع و تولید یک اثر دراماتیک باید بدان بپردازد هویت شناسی و ماهیت شناسی مخاطب است. توجه به مقولاتی چون جایگاه دین در جامعه، نگاه افراد جامعه به زندگی و هستی شناسی، نوع برخورد اجتماع با مقولات علم، اقتصاد و فرهنگ که به نظر اینجانب مقوله اقتصاد را می توان عاملی مهم در مبحث شکل گیری مخطاب و فرهنگ دانست زیرا تا زمانی که فرد در اجتماع اصولی ترین و ابتدایی ترین نیازهایش یعنی نیاز به خوراک، پوشاک، مسکن و به طور کلی ادامه حیات تامین نشود نمی تواند به مقوله فرهنگ، هنر و به طور اخص به مقوله تئاتر بپردازد. اما از دیگر نکاتی که کارگردان باید در امر مخاطب شناسی به بررسی آن بپردازد مساله سرگرمی است و بعد به مثابه یک دستگاه تولید افکار عمل کند زیرا با گسترش رسانه های مختلف نظیر ماهواره ها، اینترنت و .. که جذابیت های بصری فراوان اما سطحی دارند کمتر کسی حاضر است به دیدن تئاتر بنشیند مگر اینکه نیازهای او سنجیده شود. البته، این بدان معنی نیست که کارگردان و گروه اجرایی خود را تاحد خواسته های جامعه پایین بیاورند اما باید شاخصه هایی را مدنظر بگیرند تا مخاطب بتواند با اثر ارتباط برقرار کند چون در هر حال، تئاتر با مخاطب است که معنی می یابد. شاید بهترین روش برای شناخت و بررسی جایگاه مخاطب از دیدگاه اورلی هولتن بررسی یک اجرای نمایشی با عنوان یک عمل ارتباطی بر حسب عناصر تشکیل دهنده یک مدل ارتباطی است. بدین ترتیب، یک فرستننده ، یک گیرنده ، یک پیام به صورت مجموعه خاصی از علامات، یک مجرا و یک بازخورد یا پاسخی از گیرنده وجود دارد. پیام کلی تئاتر برداشتی ا ز زندگی آدمی است و اینجاست که گروه اجرایی نقشی مهم را برعهده دارد. چه برداشتی از زندگی؟

مخاطب، زمانی با اثر ارتباط برقرار می کند که ریشه های مشترکی بین اثر و زندگی حقیقی خود پیدا کند. پس این مهم که چه برداشتی و چه نگاهی از زندگی را به مخاطب ارائه می دهیم اهمیت می یابد برای مثال، شیوه های نمایش های ایرانی، معمولا چندان جذابیتی برای مخاطب اروپایی ندارد مگر در متفاوت بودن شیوه اجرایی و نه در مفهوم، و هیچ گاه دغدغه های فردی که در ایران زندگی می کند، همگون با دغدغه های فردی که در نروژ زندگی می کند نیست و به همین لحاظ، عموما اجرای این گونه نمایش ها مثلا جان گابریل بورکمن، اثر هنریک ایبسن، اگر تغییراتی در خور توجه در آن داده و ریشه های مشترکی بین آن و جامعه ایرانی یافت نشود، هر چند که خوب هم به روی صحنه بیاید، تماشاگر را دچار خستگی می کند زیرا اجرای اثر را مطابق با دغدغه های روز خود نمی یابد. از طرفی باید تحمل مخاطب را نیز در نظر گرفت برای مثال تماشاگران ژاپنی مایلند تا 6 ساعت خود را صرف تماشای یک اجرای کابوکی کنند ولی در فرهنگ غرب، احتمالا 3 تا 3 ساعت و نیم بیشترین زمانی است که اکثر تماشاگر می خواهند صرف تماشای یک اجرا کنند و در ایران نهایتا نزدیک به 2 ساعت. حال پیام هر نمایش اختصاصی تر و بدیهی است که گیرنده پیام تماشاگر است. در نتیجه نحوه ارسال پیام یا کدهای ارتباطی از طریق منبع پیام یا همان گروه اجرایی به گیرنده پیام یا همان مخاطب، خود نیز اهمیت می یابد . توجه به این نکته که تماشاگر تا چه حد می تواند پیام ها را رمز گشایی کند و یا اینکه چگونه کد ها ارسال شود که برای مخاطب بیگانه نباشد و  گاهی اوقات ، نحوه ارسال غلط این کدها و پیام ها یا به بیان بهتر ، شیوه اجرایی به گونه ای است که موضوعی آشنا را کاملا غیر قابل فهم می کند در نتیجه برای دستیابی به مخاطب و گرایش آنها به تئاتر توجه به نوع پیام و نحوه ارسال آن نیز اهمیت فراوان دارد.

تاریخچه مخاطبان

منشا اولیه مخاطبان رسانه ای امروز، در اجراهای تئاتری و موسیقیایی عمومی و نیز در مسابقات و نمایش های دوران باستان نهفته است. نخستین برداشت های ما از مخاطب به گرد آمدن مردم دریک مکان خاص اشاره دارد. تمام شهرهای یونان و رم دارای یک تئاتر یا میدانگاه بودند و بدون تردید حتی قبل از آن هم، گردهمایی هایی غیر رسمی برای اهداف مشابه یا به جهت مناسبت های مذهبی یا دولتی مرسوم بوده است. مخاطبان یونانی – رومی ویژگی های بسیاری داشته اند که امروزه هم آشنامی نماید، از جمله:

1-   برنامه ریزی و سازماندهی دیدن و شنیدن برنامه ها و همچنین خود اجراها

2-   ویژگی مردمی و مردم پسند وقایع

3-   محتوای سکولار( و نه مذهبی) اجراها – برای سرگرمی ، آموزش ، و تجربه های تخیلی عاطفی

4-   داوطلبانه بودن عمل افراد به هنگام گزینش و توجه

5-   تخصصی شدن نقش های نویسندگان ، نقش آفرینان و تماشاگران

6-   مکان مندی نمایش و تجربه تماشاگران

 

از اینرو، مخاطب به عنوان گروهی از تماشاگران وقایع ماهیتا سکولار در بیش از 2000 هزار سال قبل جا افتاده بود.

موخره:

 نهاد مخاطب دارای رسوم و قواعد و انتظارات خاص خود نسبت به زمان ، مکان و محتوای نمایش هاست. لذا باید برای انتخاب و اجرای یک نمایش به پیشینه فرهنگی ، مذهبی، اقتصادی و همچنین شرایط کنونی جامعه توجه خاص داشت. بسیاری از هنرمندان به پیشینه تاریخی خود نگاهی دارند اما حال جامعه از نگاه آنها دور می ماند ویا عکس این ماجرا اتفاق می افتد. البته در این میان سود بردن از علم جامعه شناسی و روان شناسی اهمیت بسیار دارد اما در توان این بنده حقیر نمی باشد.

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 21:55 توسط محمد مسعود طیبی |

 

رادی کبیر

به قول همسرش رادی کبیر، رادی اسطوره. اکبر رادی در روز دهم از مهر ماه سال 1318 در رشت پا به عرصه وجود گذاشت. و فرزند سوم از يك خانواده شش نفره است. نام پدرش «حسن» كه با 9 كلاس سواد به زبان هاي فارسي، تركي، فرانسوي و روسي تسلط داشت و در خيابان شاه قنادي و به اتفاق برادرش كارخانه قند ريزي و سخت گرفتار معاملات كه اين موضوع مجالي براي پرداختن به فرزندان را نمي گذاشت. مادر اكبر« ام البنين » زني بي سواد اما با احساس، دانا و شايسته بود. رادي چند سال اول زندگي خود را در رفاه نسبي گذراند . چهار سال اول دوران تحصيل خود را در دبستان «عنصري » پشت سر گذاشت اما در سال 1339 به علت ورشكستگي پدر به تهران آمدند فقر به شدت آن روي خود را به رادي نوجوان نشان داد تا جاي كه براي تهيه نياز هاي اوليه خود دچار سختي فراوان بود. خالق نماشنامه«منجي در صبح نمناك» دو سال آخر ابتدايي را در دبستان «صائب» تهران گذراند و دوره متوسطه را در دبيرستان فرانسوي «رازي» به پايان رساند. رادي مي گويد:( در طول تحصيل يك دو سال باطل هم داشتم: اين كه در مقطع ابتدايي محصل درس نخوان زرنگي بودم و در كتبي امتحانات نهايي حوزه شاگرد اول شدم، سوم دبيرستان بودم، پانزده ساله، كه بر اثر يك بحران شديد روحي، و سردي به درس و مشق و گرايش به مطالعه سه تجديد آوردم و با همان سه تجديد رد شدم ...) رادي يك سال نيز در كنكور پزشكي شركت كرد كه موفق به قبولي در دانشگاه نشد. او در سال 1339 در رشته علوم اجتماعي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران پذيرفته شد و چهار سال بعد نير در فوق ليسانس همان رشته قبول شد اما در هنگام اخذ پايان نامه درس را به علت فشار زندگي مشترك رها كرد. رادي که جای خالیش اکنون چون پتکی بر پیکره بی جان تئاتر است، همیشه به جوانان عشق می ورزید، همیشه سعی داشت تا در این روزگار بی مهری تئاتر و مدیران آن دلگرمی و چراغی فروزان برای جوانان باشند.ریشه ای باشد برای درختی که میوه آن جوانان شیفته تئاتر هستند.این روح پر تلاطم که همیشه در پی نجات انسان بود، از سال 1340 با حكم رسمي معلم شد. رادی اسطوره

علاقه بيش از حد او تئاتر باعث شد تا مطالعات خود را به زمينه ادبيات و تئاتر اختصاص دهد و دو نمايشنامه رونه آبي(1341 ) با هزينه شخصي و افول(1343 )با هزينه گروه طرفه به چاپ رساند. استاد اكبر رادي در سال1341 به عضويت گروه ادبي طرفه در آمد كه اعضاي آن را اغلب دانشجويان تشكيل مي دادند كه سوادي انقلابي ادبي را در سر داشتند. رادي در سال 1344 با يكي از هم دنشگاهي هاي خود به نام« حميده عنقا» ازدواج كردو روزگار خوشی را با هم آغاز کردند ولی اکنون همسر بزرگوار او می گوید: زندگی دیگر بدون رادی بزرگ برایم معنای ندارد. او صاحب دو فرزند پسر به نام هاي آريا و آرش شد. كه فرزند اولش آريا و همسرش هر دو پزشك و آرش فارغ التحصيل رشته كامپيوتر هستند. اين نمايشنامه نويس همچنين در مقام استاد دانشگاه در مقاطع كارشناسي و كارشناسي ارشد به تدريس دروس نمايشنامه نويسي پرداخت و در سال 1373 بازنشسته شد. اولين تجربه جدي رادي در حوزه ي ادبيات داستاني بود به نام « باران» كه در مسابقه داستان نويسي مجله «اطلاعات جوان » چاپ و ميان بيش از هزار داستان در سال 1338 برنده جايزه اول شد. او در سال 1336 اولين نمايشنامه خود به نام« از دست رفته» را به رشته حرير در آورد اما به علت دلخواه نبودن، آن را هرگز در ليست آثار خود قرار نداد. اولين و مهمترين اتفاق زندگي رادي آشنايي او با شاهين سركسيان به معرفي احمد شاملو در سال1339 بود . سركسيان كه تسلط كامل بر سيستم استانيسلاوسكي داشت بعد از خواندن «روزنه آبي» وتحسين فراوان رادي جوان تصميم به اجراي آن گرفت و مصرانه از رادي خواست كه جز نمايشنامه چيز ديگري ننويسد. دومين اتفاق موثر در زندگي رادي آشنايي او با«جلال آل احمد» است و با اين كه به لحاظ فكري با هم تفاوت زيادي داشتند اما رادي آل احمد و سركسيان را در زندگي خود بسيار پر رنگ با اهميت بر مي شمارد. اولين نمايشنامه اي كه رادي خواند «دوشيزه ارلئان» شيلر بود، اما بيشترين تاثير را در نگارش از آثار« چخوف» و« ايبسن» گرفت. تماشاي صحنه تئاتر هيچ گاه رادي را ارضا نمي كرد وخواندن نمايشنامه را به تماشاي آن ترجيح مي داد و بر خلاف نظريات متعدد نمايش نامه را يك شكل كامل ادبي مي دانست كه براي تكميل نيازي به صحنه تئاتر ندارد و اعتقاد داشت كه نمايشنامه هاي شاهكار جهان به علت اجرا ماندگار نشده اند بلكه به خاطر ساختار و محتوا پا بر جا هستند. اكثر آثار این استاد گرانمایه را نمايشنامه هاي بلند تشكيل مي دهد وتنها چند اثر آخر او كوتاه هستند. ديالوگ در آثار رادي بسيار حائز اهميت است و شخصيت پردازي ها بر پايه آن صورت مي پذيرد كه اين مهم ترين خصيصه نمايشنامه نويسي اكبر رادي مي باشد.پرداختن به موضوعات روز جامعه هميشه بالاترين دقدقه او براي نوشتن بود.می خواست از انسان بنویسد، از شرف او حرف بزند، انسانی نه سیاه و نه سفید، انسانی خاکستری و به قول خودش، نوشته هایش:«کنایه نیست، اسائه نیست، نیش های سطحی و پرتاب های لوکس و این چیز های عامیانه نیست، هیچ، پشت لایه ی بسته داستان، این مکاشفه ای در قلمروی گناه است در جهان، با شقاوتی که بی گناهان گناه می کنند و گناهکاران در ذات خود بی گناه اند.»

رادی بزرگ

شخصيت هايي در باطن معصوم كه هر كدام به نوعي استحاله پيدا كرده اند و به قول رادي:« عقربي در درون » ومي كوشد تا درون خسته وخاموش انسان را با تلنگري آگاه سازد. رادی که از زبان همسرش تا آخرین لحظات قبل از دنیا رفتنش دست از نوشتن بر نداشت، در مقدمه ی تانگوی تخم مرغ داغ چنین می گوید:« پس، اینک تانگوی مرا بخوانید، آهسته درنگی کنید، و آنگاه در باب انتشار آن هرگونه مطلحت بدانید خیر است. گرچه آرزوی ممکنی داشتم که« تانگوی تخم مرغ داغ»- اگر نه روی صحنه- دست کم به تیراژ معدود کتابی (فقط برای محصلین رشته و اهل حرفه) ببینم. که این درام نقطه بلورین ایمان من به حیثیت آدمی است، ترانه غمگین آنکه شبانه در گوش من سرود:« مرا با زوفا بشوی که طاهر شوم، مرا بشوی که از برف سفید تر شوم.». رادی هم رفت، خسته و خاموش اما با امید، امید به آینده ای که جوانان می سازند. رادی در روز چهار شنبه 5 دیماه 1386 همچون منجی در صبح نمناک، آهسته،با گل سرخ وداع کرد. روحش شاد، باشد که قدر بازماندگان  را بدانیم.

همیشه استاد من رادی

                                                همیشه شاگرد او مسعود طیبی

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 23:51 توسط محمد مسعود طیبی |

    

                                 بوف تهایی ما!!!

 

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

                                                                                        صادق هدایت

 

انسان توده ایی است در هم تنیده، پیچیده، لبریز از باید ها و نباید ها، پر از خوبی ها و پلشدی ها، اما این پلشدی ها بیشتر بر یپکره ی نحیف او ضربه می زنند و او را تا ژرف نای ریه هایش به نابودی و قهقرا می برد.

با پیدایش یکجانشینی در زندگی  انسان  پریمیتیو و ایجاد مفهوم زندگی اجتماعی ، پیداش واژه به اصلاح تمدن  و ظهور آرمشی نسبی در زندگی بشر، آرام آرام  بنیان های خانمان سوز مالکیت و تبعیض در تمام وجوه زندگی این موجود دو پا شروع به محکم کردن ریشه های خود کرد تا در آینده ای نه چندان دور تمام پیکره ذهنی او را از هم متلاشی کند.

طهران 86-1385 ؟ بله!!!. با تمام زیبای هایش نیز از این قاعده جهان شمول منفک نمی شود.

نگاه کارگردان  در این اثر معطوف است به مشکلات اجتماعی جامعه که گاه زیر ساختی و بنیادین می نمایند و گاه در ره گذر ازمنه پیچیده امروزین اجتناب ناپذیر اند.

مشکلاتی چون فقر، اعتیاد، زنان خیابانی، خانواده های بی سرپرست و ... از این مسائل که هر روز همچون طوفانی از کنار ما گذر می کنند.

داستان نوعی روایت سیال از ذهنیت یک فرد است که دیدن این مشکلات را تاب نیاورده در قبرستان ذهن خود با مرگ روحش دست و پنجه نرم می کند.

داستان دختری که از خانه گریخته است یا به نگاهی دیگر بیرونش کرده اند او چه باید بکند؟

زنی که همسرش را از دست داده است و تنها امیدش یک ماشین ا ست.

مادری که سال ها به انتظار فرزندش است تا شاید روزی از جبهه باز گردد

مرد جوان که اعتیاد دارد و..... این مشکلاتی است که او نتوانسته آنها را تاب بیاورد

پس محکوم است تا در سیاه چاله ذهن خود دفن شود.

اما نکته در این جاست که در سال های اخیر بسیاری از کارگردانان و هنرمندان به این موضوع پرداخته اند و تماشاگر تا حد زیادی با آن آشنا است. پس در اینجا فرم و شیوه اجرای اهمیت زیادی پیدا می کند تا بتوان بار دیگر بر پیکره تماشگر تلنگری وارد کرد.

اثر، روایتی است از همین مشقات که از ذهنیت  شخصی به صورت دیوانه وار بیرون می جهد طهران86-1385 به  لحاظ اجرای فرمی  تقریبا مدور دارد و تمامی ترکیب این نمایش از این فرم تبعیت می کنند. ورود و خروج  افراد مختلف در حیطه ذهنی شخص راوی به صورت ترکیبی یکنواخت و پی در پی است که نشان از ذهنی آشفته و فرو پاشیده دارد. داستان ها در دل هم آغاز می شوند که این باعث ایجاد ریتمی  قابل قبول می شود. عنصر تکرار در این نمایش اصلی ترین بار را بر دوش خود می کشد ورود شخصی که پی در پی شمع روشن می کند، رفت و آمد شخصیت ها با فرم های تقریبا یکسان ، سه دیواره سیاه درهر طرف صحنه که خود تکرار مکررات است و ساختمان های سیاه  و مخوف شهر را در ذهن متبادر می کند که ادامه آنها منتهی می شود به تهران! سفال های ساختمانی که با ترکیبی متفاوت در دو نقش آسمان خراش های شهر و گوشه ای از ذهنی فرو ریخته ظاهر می شوند. و در کنار تمامی اینها آرشه سازی است که به صورتی تاثیر گذار بر عنصر تکرار می افزاید.

در ابتدای نمایش با لیوان های که در هر کدام شمعی  وجود دارد روبرو می شویم ، که تداعی کننده قبرستان یا به تعبیری ذهن آشفته انسان امروزی  است که فرد دیگری از کنه ذهن راوی سعی در روشن کردن این شمع ها دارد تا شاید نقطه گریزی باشد. اما هر چقدر این شمع ها روشن می شوند دنیای دهشتناکی بر او پدیدار می شود.

اما این تمهید کارگردان  درعین زیبای و سمبلک بودن از یک نقاصان قابل توجه برخوردار است و به علت تعدد بیش از حد لیوان ها و شمع ها توان حرکتی بازیگر در صحنه به حداقل می رسد.

از نگاه اورلی هولتن نمایش به مثابه یک مدل ارتباطی عمل می کند و شامل پیام، منبع ارسال کننده پیام، و گیرنده پیام می شود.پیام مفهومی از زندگی بشر است، منبع ارسال کد در یک نگاه کلی گروه اجرایی است و گیرنده پیام تماشاگر. حال کد های که از طرف بازیگر به تماشاگر ارسال می شود به دلیل همین تعدد شمع ها دچار ایراد می شود و در پاره ای از اوقات ارتباط با تماشاگر قطع می شود.

نوع نگاه کارگردان به شیوه اجرای نکته ای را آشکار می سازد و آن را بی پیرایه با تماشگر مطرح می کند: که هر کدام در چنینی شرایطی قرار داریم اما چرا از آن فرار می کنیم؟؟؟

ترکیب مناسب عناصر بصری شامل کلیه رفت وآمد ها نوع قرار گرفتن نوازنده در صحنه و تنها استفاده از نور شمع برای ارتباط با تماشاگر باعث می شود فضایی تاثیر گذار برای به وجود آید.

کارگردان در این اثر به دنبال بازسازی واقعیات نیست بلکه سعی دارد تا مفهوم و سرشت این اتفاقات را برای تماشاگر باز گو کند که از شیوه دوم ابلاغ جوهر نقش بازیگر به تماشاگر استفاده می کند. یعنی بازیگر---------------- موضوع نمایش  و در این میان از بخش دوم یعنی بازسازی عواطف بر روی صحنه سود می برد تا بتواند عصاره این عذاب را به تماشاگر انتقال دهد. برای مثال هنگامی که راوی در حال بازگو کردن یکی از معضلات خویش است شخصی در پشت او این واگویه را به نمایش می گذارد.

بازی ها نیز هرکدام در جایگاه خود قابل توجه است. استفاد از یک نفر برای ایفای چندین کاراکتر خود بر این موضوع دلالت دارد که کارگردان به دنبال بازسازی واقعیت است. یک نفر هم کودک است، هم گربه و هم فردی معتاد و تواناسته به نحوی تاثیر گذار با این کارکتر ها برخورد کند.

مجموعه ای از آدم ها می آیند و می روند بدون آنکه ما توجه ای به آنها داشته باشیم و در فضای جامعه حل می شوند و ناپید می شوند بدون آنکه دیده شوند. و من هستم بوف تنهای که بر سر آرزوهای مرده خود می نشینم تا شاید...!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 6:51 توسط محمد مسعود طیبی |

 

مسعود طیبی نمایش« تانگوی تخم مرغ داغ » نوشته اکبر رادی  را برای بازبینی در بخش چشم انداز تئاتر ایران در سال 1387 آماده می کند.

این نمایش شرح حال انسان های است که  به مهم ترین درد بشر یعنی همان شرایط

 

مسعود طيبي

وضعیت مبتلا هستند. حمید رحیمی  و مائده قديري به عنوان دستیار کارگردان، مهرداد رایانی به عنوان مشاور کارگردان این نمایش را همراهی می کنند.

بازیگرانی چون مهوش وقاري، بابك والي، فرزاد رفعت، مهران رنجبر، ناديا فرجي، حميد رحيمي،مائده قديري، رکسانا صنم یار در ان نمايش حضور دارند.

 

 

 استاداكبر رادي نويسنده نمايشنامه تانگوي تخم مرغ داغ

 

 

بابك والي در نقش موسي

 

 

مهوش وقاري در نقش انيس

 

 

ناد يا فرجي در نقش قيصر

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 23:59 توسط محمد مسعود طیبی |

                            مرا ببخش!!!

 

ناراحتم و با دلي غمگين و در خود شكسته نشستم، ايرج راد بزرگ مردي است كه تلاش او در عرصه تئاتر كاملا مشهود است. ايرج راد

مي خواستم كمكي باشم به پيكره تئاتر كشورم كه آن را عاشقانه دوست دارم، اما نشد از او خواستم تا به شركتي بيايد که مدعی است یکی بزرگترین شرکت های صنعتی خاورمیانه است، تا بتوانيم براي تامين مخارج هنرمندان تئاتر راهي پيدا كنيم اما...........!!!!!!.

از من خواستند تا ارتباط هنرمندان را با این شرکت برقرار کنم ، تا راهی برای حمایت از هنرمندان و نیز تبلیغ محصولات این شرکت باشد.اما دعوتی اینچنین و استقبال نکردن از نماینده تمام هنرمندان تئاتر این سوال را در ذهن آدمی تداعی می کند: آیا هيچ مسئولي قدر اين هنرمندان را مي داند؟

و تنها تاريكي و سايه شوم شرمساري، بر روح این شاگرد کم تجربه به يادگار ماند. ود ل شكسته او .

آيا واقعا رسم است كه در هر دياري اينگونه از بزرگان استقبال شود؟

خود را مقصر صرف مي دانم و از گناه بزرگ خودم كه اينگونه به روح هنر مندانه و بزرگوارش توهين شد نمي گذرم. باشد تا اين خطاي دهشتناك مرا ناديده بگيرد و بر من ببخشد.

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:16 توسط محمد مسعود طیبی |

                             من یک کاج بودم!!! 

 

بزرگترین عذاب و شر زندگی انسان موقعیت وجایگاهی است که بدون آنکه خود بخواهد در آن قرار گرفته است. در ادبیات نمایشی رئالیسم، انسان دارای دو بعد است اول بعد درونی خودش ودیگری بعد اجتماعی یا برون انگارانه و به عبارتی طبیعت زتدگی است، با این تفاوت که بعد برون انگارانه، ساخته و پرداخته این موجود دو پا است اما دیگر از او جدا گشته و برسرنوشت انسان تسلط یافته است.

خانوادی با پیشینه اشرافی، که حال در گیر طوفانی آرام به نام گذر زمان شده اند. که این اشرافیت بر گرده های هزاران بی گناه بنا شده است.

خانواده آقای گیل، در طول زمان اشرافیت تو خالی خود را از دست داده می دهد. و حال که گیل با چرچنگ معده اش یعنی سرطان دست و پنجه نرم می کند همه اعضای این خانواده عقده های پنهان سال های دور خود را فرافکنی می کند تا ابراز وجودی هر چند کو چک کرده باشند.

فروغ دختر بزرگ خانواده است دکترای روانشناسی از هاوارد دارد و حال با بیمار شدن گیلانه ماردش اوست حکمران مطلق خانه است. پدر یا همان گیل، چون شیری بی یال و کوپال  نیز از او فرمانبرداری دارد. او با این که تحصیل کرده این رشته است، اما خود تا حد جنون پیش می رود و برای عقد گشایی دست به هر عملی چون تحقیر دیگران، برخورد زننده با مادر بیمارش و لگد مال کردن روح  خدمتکاران خانه می زند. حتی در صحنه های مادر پیر خود را بر روی زمین کشان کشان به اتاقش می برد. در را بروی او قفل می کند و او را به  موش آزمایشگاهی خو بدل کرده است.

افراد این خانواده هر کدام در دنیای شخصی خود زندگی می کنند و حاظر نیست آن را برای رسیدن به یک دنیای واحد به اشتراک بگذارند. راهکار هادی مرزبان در جایگاه کارگردان این نمایش استفاده از نور های موضعی و مدور است که فضای لازم را برای انتقال این مهم در اختیار باز یگر قرار می دهد.

جمشید فرزند دیگر خانواده، او هم تحصیل کرده سوربن است، در رویا های خود غوطه می خورد و توان رویاروی با چهره زشت زندگی را ندارد. از این رو همیشه را در اتاقش در طبقه دوم این عمارت بزرگ با دنیای آبی خودش تنها است.

اما او حتی صداقت برخورد با افکار خود را ندارد وتنها به مشتی شعار بسنده می کند.

در این میان پسر کوچک جناب گیل داوود در انزوای کامل به سر می برد و به خاطر سبک سری و لوده بازی هایش به اواهمیت زیادی داده نمی شود وتنها کار او رفتن به شکار است. او هیچ گاه نمی تواند یک بزه کوهی شکار کند و تنها حاصل شکاره او یک خرگوش باکره سفید است. این امر باعث می شود تا عقده های او در دو نقطه سر باز کند، یکی تلاش برای تصاحب جایگاه پدر به هر روشی که امکان دارد و دیگری سرخوردگی های جنسی که به صورت دیالوگ «خرگوش باکره مقدس»  در مورد طوطی، خدمتکار نوجوان عمارت به کار می رود. او نیز برای فرافکنی های ناشی از استبداد پدر نیز راهکارهای خاص خود را دارد و تملق پدر را می گوید تا بتواند جایگاه او را تصرف کند.

در این میان یک دختر او همسرش که هردو پزشک هستند، به امید اینکه از این آب گل آلود طعمه ایی قسمتشان شود مدام جویای حال خراب گیل هستند. اما در اصل غرق در زندگی مجازی خود شده اند که نمونه، نسل آینده ای می باشد که قرار است وارد این جامعه پر از امواج و متلاطم شود. فرزندی بسته که تابع همین اصول مجازی بزرگ شده است.

در این میان چند نفر دیگر هم وجود دارند نور الدین که به همراه فروغ برای باقیمانده اموال گیل نقشه کشیده اند، دختر کوچک و هنر منداش به نام مهری که به هنرش هیچ تعهدی ندارد. او خدمتکار خانه طاهر را که برادر طوطی است و لال، به کار های سخت وا می دارد تا مدل طراحی او شود به او دشنام می دهد وبعد به آرامی شعر می خواند. ااین خود مولد این مطلب است که استبداد هر چند طولانی باشد اما مرگ دارد.لبخد با شکوه آقای گیل

این اثر حول 4 محور اساسی شکل گرفته:1. موقعیت بومی و جغرافیای مثلا تاکید بر باران و نوع اشتغال خانواده که گویای حضور قدرتمند شمال کشور است 2. ساختار فیزکی و بیولوژیکی افراد مثل دختر کوچیک که پای لنگان دارد3. زیر ساخت های اجتماعی، فرهنگی و سیاسی نظیر اوضاعی که هم اکنون وجود دارد که سر منشاء آن تغیرات حکومتی است4. بعد روانی کنش ها، کار های خود آگاه و نا خود آگاه هر فرد است.

در این اثر کارگردان تاکید بر بعد آخر یعنی بعد روانی داستان دارد. و در لایه های زیرین نمایش به کنکاش هر یک از این افراد در موقعیت قرار گرفته که همانا شر بزرگ است می پردازد.

می توان گفت خلق چنین آثاری بیشتر بازیگر محور است  بنابراین تمرکز کارگردان به این قضیه معطوف شده است و سعی کرده تا با ایجاد فضای های متفاوت به لحاظ استفاده از میزانسن تمامی تفکر خود را معطوف به ابعاد شخصی این افراد نماید. هیچگاه افراد خانوداه از یک حد فیزکی خاص به هم نزدیک نمی شوند مگر در موارد خاص وبیشتر به گیل بزرگ است که نزدیک می شوند آن هم برای منافع شخصی.

تلاش برای رسیدن به شخصیت های کاملا متفاوت در اشخاص که هر کدام به دنبال قدرت نداشته خود هستند بنا بر شرایط روحی آنها متفاوت است. فروغ سعی می کند تا در هر قسمت سرآمد و یکتاز باشد در خانه، در دانشگاه، و در برخورد های اجتماعی اندکش تا جای که با جمشید می جنگد و در آخر او را از خانه بیرون می کند.او  فقط در پی کشف ابتذال از دیگاه خود است، که به صورت وسواس در او ظاهر می گردد.

این مهم حتی در لباس او یعنی رب دشمابر آبی که به تن دارد به خوبی ملموس است. دیگر اعضای خانواده  مثل او لباس نمی پوشند.

مرزبان سعی کرده است تا با استفاده از عناصر دیگری چون صحنه پردازی که خود گویای مسائل بسیاری است به این موضوع  یعنی تنهایی انسان اشاره کند.

افرادی از خانواده که تقریبا فکری همسان دارند چون فروغ، نورالدین و داوود، هر یک سمت خانه و جمشید، مادر دیونه اش و حتی طوطی خدمتکار آنها  طوطی در طرف دیگر خانه اند. تفکر و تاکید بر زاویه روانشناسانه در طراحی صحنه این اثر نیز به خوبی موکد این مطلب است که دیگر مفهومی به نام خانواده وجود ندارد. تابلوهایی که فقط تابلواند رنگ های نفرت انگیز دیوار فریاد اشرافیتی پوسیده را دارند. صدا و تصویر رعد و برق و انسان که در خود مانده است. 

حتی می توان گفت اینجا اولین کور سو های تقابل سنت و مدرنیته هم به خوبی نمایی می شود و آنچنان که گیل سعی در حفظ این خانواده دارد، اعضای دیگر اصراری ندارد، گیل: دنیای شما آنچنان هم مدرن نیست.

اما حرکت فرو پاشی خانواده حرکتی کند و لاک پشتی است ,  وهمه انتظار مرگ گیل را می کشند تا کفتار های وجود خود را از پس این گوسپندان نمایان کنند. و مرزبان توانسته به خوبی این روند را با تاکید بر عناصر ذکر شده به روی صحنه بیاورد که به صورت ریتم ملایم در کنار تمپوی پر قدرت قرار گرفته است.

اما این پیشبینی را گیل زود تر انجام می دهد او در جایی به پسرش می گوید؟ تو دلقکی هستی که با یک طرف صورتت می خندی و با طرف دیگر گریه می کنی. این خود شاهدی است برای این مهم که گیل خود می داند چه بر سر خانوداه اش آورده است. گیل بزرگ که خود چون کاجی می داند که تنها طوفان سهمگین می تواند او را از کمر بشکند، سعی دارد تا همه چیز را بعد از هفتاد سال عوض کند و کمی هم به اطراف خود نگاه کند.

مرزبان در روند کار خود نگاه ویژه ای به استفاده از نشانه ها  نظیر اسلحه های گوناگون آویخته به دیوار ازهمه مهمتر صحنه ایست که گیلان تابوتی نمادین را با خود حمل می کند که نکته مهتر از ازبردن تابوت جوراب های پای اوست که یکی به نگ سیاه و دگری به رنگ سفید است مه گویای تضاد درون و بیرون افراد خانواده دارد .

همچنین کارگردان  دست به ایجاد تابلو های زیبا می زند که خود گویای تاکید بر نقاط حساسی از روح آدمی دارد.

اما در نهایت همه چیز نابود می شود وحتی پاکدامنی طوطی از این فروپاشی در امان نمی ماند.

اما آیا ما خود نیز نقاب بر چهره نداریم؟      

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 19:45 توسط محمد مسعود طیبی |

 

                           من، پینوکیو دماغم دراز نمی شود!!!

 

هزاران سیاره تنیده درهم وهزاران سفیدی که در دل تاریکی می درخشند. صدای ضربان قلب زندگی و این انسان که همیشه به دنبال حقیقت می گردد. اما این بار پینوکیو است که به دنبال کشف روح هستی است و می رود که یاد بگیرد.

ژپتو جوان! پینوکیو را می سازد از چوبی که حرکت می کند این پینوکیو دو وجه دارد یکی زنانه واحساسی، دیگری مردانه و خشن.پینوکیو در جای نیاز دارد از وجه مردانه اش استفاده کند و در جایی زنانه. ژپتو هر دو وجه را می سازد، با او هر چه دلش می خواهد می کند بازی می کند، حرکتش می دهد، با پینوکیو تفریح می کند.

او در نهایت تصمیم می گیرد تا پینوکیو را در هستی لایتناهی رها کند تا روح یابد اما...

اما کوله پشتی سیاهی به او می دهد آیا این کوله پشتی جعبه سیاه پینوکیو است؟!!!.

آیا قرار است برای ژپتو اطلاعات جمع کند؟

همه چیز برای پینوکیو انتزاعی است و جهان را از دید چوبی خود می بیند. او هر عملی که می بیند به سرعت اما ناقص تقلید می کند.

دایره های سفید تو در تو ونا منظم فضایی که اول بار پینوکیو با آن روبرو می شود. زمان برای او بی مفهوم است و تنها سعی در حرکت دارد چون ژپتو به او گفته که حرکت کن!.

نکته قابل تامل در این نمایش این است که مفهوم بازیگر به تفکر نزدیک تر است تا بازیگری و به سوی تئاتر زنده گام برداشته است.

نوع ایجاد فضای بی انتها  توسط دایره های که بر زمین نقش بسته، باعث شده قدرت و فضای حرکتی بازیگران تا حد زیادی افزایش یابد و رگه های از تئاتراستلیزه را با برداشتی آزاد از نظریات «میر هولد » به دست آید.

میرهولد در برابر تئاتر ناتورالیستی به واكنش منفی پرداخت و بر این عقیده پای می‌فشرد كه بازیگران بسیار بیشتر از تقلید صرف، واجد ظرفیت و قابلیت گسترش حركات بدن هستند و دیگر عناصر هنری مثل صحنه مو موسیقی قابلیت هماهنگی با تئاتر را ندارند.

اما تفاوت در این نکته است که استفاده از فرم های گوناگون به همراه موسیقی بدیع باعث ایجاد نوعی ریتم و هارمونی زیبا برای اثر شده است.

فرم ها هر کدام تمیز شده رفتار و حرکات انسان امروزی و این حرکات نشات گرفته از طرز زندگی اوست.

دایره ها هر کدام گویای دور باطل و تکراری زندگی است و در این میانه پینوکیو به دنبال چه می گردد؟ حال قرارگیری این دایره ها و سیاره ها در کنار هم ایجاد فضایی مملو از سر در گمی میکند که کارگردانان این فضا را به صورت کاملا انتزاعی و عاری از هرگونه پرداخت اضافی به نمایش در می آورد. پینوکیو از جایی به جای دیگر سفر می کند از هرکس کاری می آموزد،خوش گذرانی را، عشق را ، جنگ را، یکی احساس دوست داشتن را و دیگری خشونت را تا او در خود آمیزه ایی عجیب از هستی را داشته باشد.

                                              پینوکیو

آخرین کاری که او یاد می گیرد مرگ است او سعی می کند تا با نابود کردن و بریدن خود به یک انسان ویا شاید به عشق تبدیل شود، موفق نمی شود باز می گردد و ژپتو که او را بازی داده است جعبه سیاهش را بیرون می ریزد تا از آن استفاده کند اما این اطلا عات برای او بی ارزش است چون تجربه شخصی پینوکیو است.

 نگاه گروه کارگردانی به اجرای اثر فرم گرایانه است. استفاده از فیزیک بازگیر به جای کلام و انتقال حس از این مسیر برای نشان دادن حالات درونی محور اصلی ابن نمایش را تشکیل می دهد. آشنایی پینوکیو با جنایت چنان با حرکات با استایل بندی شده است و به چاشنی طنز مسلح است که حتی پینوکیو در کشتن مگس هم  به چالاکی می رسد.

در طول اجرای نمایش به تماشاگر اجازه داده می شود تا با چشمان باز رویا ببیند، دنیایی خیالی را در درون خود تصور کند و از طریق فرم مفهو ها را درک  کند که این همان تئوری« یوجینو باربا» یعنی« wishfull thnking – concrete thinking» تفکر خام اندیشانه – ملموس و تن- ذهن است که تاکید بر این نکته دارد: اندیشه باید از طریق موضوع عبور کند وبا بدن خود را بیان کند در این نمایش نیز داستان رسیدن به حقیقت را از طریق موضوع یعنی داستان پینوکیو و با تاکید بر فرم ایجاد شده است .

 

زندگی پینوکیو را می توان به دو بخش تقسیم کرد: پینوکیو قبل از مسافرت__  پینوکیو بعد از مسافرت. قبل از مسافرت تنها وسیله ایی برای سرگرمی ژپتو است. او در طول مسافرت و بازی که ژپتو جوان برای ترتیب داده است به آگاهی می رسد و دیگر نمی تواند آن موجود دست و پا بسته وفرمانبردار باشد. همه چیز را می بیند .در خود نگه می دارد و به یک تحول وایجاد فکر در خودش می رسد.او سعی دارد با نابود کردن خودهمچون یک ققنوس تولدی دوباره یابد اما هر چه  تلاش می کند بی نتیجه است چون او در نهایت از طریق سازنده اش کنترل می شود.

در جایی دیگر طاقت نمی آورد و زبان به درد دل می گشاید اما او چه راست بگوید یا دروغ دماغش دراز می شود چون ژپتو می خواهد!. او غمگین است وبرای نجات خود هیچ کاری نمی تواند انجام دهد.

تصاویر در هم ادغام می شوند و داستان ها در هم تلفیق می شوند و به خوبی از فضا ها و مکان های مورد نظر ایجاد می شود. در شیوه اجرایی اتفاق است که حرف اصلی را می زند برای مثال اول خودکشی پینوکیو را شاهد هستیم و بعد علت این واقعه را. که این نوع برخورد با موضوع باعث ایجاد نوعی هیجان بصری برای تماشاگر می شود.

در ترکیب کلی صحنه، فضا، نور و بازیگر هم ایجاد نوعی میزانسن های دایره وار شده است که این نکته را روشن می کند: از جزء به کل هستی همه در حال نوعی گردش دورانی برای رسیدن به هدفی دارند حال این کدام هدف است؟ لذت؟ شادی؟ غم؟ جنگ؟ تصاحب 

اما در برخی از بخش های نمایش به علت پافشاری بیش از حد بر عنصر تکرار فرم ها و غالب ها نوعی رکود و یکنواختی در اجرا به وجود می آید که موجب قطع ارتباط تماشاگر با اثر می شود . هدف از اینکه پینوکیو چند بار ساخته می شود چیست؟ اگر نشان دادن همان روند  دایره وار است این مهم بار ها اتفاق افتاده و دیگر نیازی به دوباره سازی ندارد در چندین بخش اجرا این اتفاق رخ می دهد که نبودن آن واقعه هیچ لطمه ایی به روند کار نمی زند بلکه آن را بهبود می بخشد.

اما آیا ما هر کدام یک پینوکیو نیستیم؟

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 16:56 توسط محمد مسعود طیبی |

                         

                         

                           ای کاش هیچ کودکی گرسنه نخوابد!!

 

 

اولین باری که هادی مرزبان رو دیدم یا بهتر بگم از نزدیک باهاش آشنا شدم زمانی بود که برای دیدن نمایش او « باغ شب نمای ما یا قبله عالم» نوشته استناد اکبر رادی به سالن اصلی تئاتر شهر رفتم. هرگز فکر نمی کردم که دیدن این نمایش مسیر زندگی منو عوض کنه و باعث آشنایی نزدیک من با این هنرمند بشه.

از زمانی که« باغ شب نمای ما» رو دیدم به شدت نسب نوشته های اکبر ردای جنبش عجیبی رو در خودم حس کردم. نوعی حس مشترک، که برای من بسیار جذاب بود. چنان تاثیری که هم اکنون اجرای آثار اکبر رادی را اصلی ترین دغدغه من کرده است یکی از دوستان همکار ( اسمش آرش افشار نیست!) لطف کرد و از من خواست تا گفتگوی با هادی مرزبان به بهانه آماده سازی نمایش« لبخند با شکوه آقای گیل»  استاد رادی تهیه کنم.

به هادی مرزبان زنگ زدم

بوق-------------0 بوق-------------0 بوق-------------0

مرزبان: بله، بفرمایید؟

نشانی: سلام

مرزبان : سلام

نشانی: مسعود طیبی هستم مزاحم همیشگی

خواهش می کنم، بفرمایید؟

نشانی: آقای مرزبان اینبار دیگه برای مشاوره کارهاب استد رادی مزاحم شما نشدم. می خواستم یه مصاحبه کنم با شما برای ماهنامه نشانی ... آقای صالح علاء!!

مرزبان: خوشحال می شم به صالح علاء هم سلام من رو خیلی برسون

خلاصه این که بسیار گرم و صمیمی از این مصاحبه استقبال کرد. چند بار قراتر گذاشتم تا با لاخره به پیشنهاد خود ایشون قرار ما شد دوشنبه 21/3/86 ساعت 3:30پلاتو تئاتر شهر قبل ازتمرین نمایش «لبخند با شکوه آقای گیل» من ده دقیقه به سه رسیدم سر قرار مدام توی پلاتو تئاتر شهر راه می رفتم و انتظار رسیدن هادی مربان رو می کشیدم.

3:30 زمانی بود که مرزبان درب پلاتو رو باز کرد نفس زنان وارد شد گفت: سلا خوبی؟ دیر نکرده که؟ گفتم: سلام، نه کاملا سر وقت  تشریف آوردید.

هادي مرزبان

نشستیم و شروع کرئیم به گپ زدن که اگر دوست دارید می تونید بخونیدش!!

ن: نام مرزبان همیشه من رو یاد اکبر رادی می اندازه و لرام خاطره انگیزه این رو چطوری تبیین اش می کنید؟

م: من یه جوری خیلی از ذهنیات خودم رو، خیلی از دل خودم   رو، وجود خودم رو در اکبر رادی پیدا کردم . محملی پیدا کردم کار ها رادی رو  برای حرف زدن خودم شاید حتی اون وقت هایی که انقدر جون بودم که می ترسیدم حرف گنده ایی بزنم و اگه حرف گنده ایی می زدم  دنبال یه آدم گنده ایی می گشتم که وصلش کنم اون تا حرف گنده ی خودموبزنم، خیلی وقتها حرف هایی داشتم که سعی می کردم از زبا ن بزرگان بگم. رادی کسیه که من بدون تعارف و هیچ شیله – پیله ایی!  عاشقانه دوستش دارم، کارش رو دوست دارم ، فکرش رو دوست دارم، برای این دوستش دارم که اکبر رادی همونی بوده که بود.

رادی هیچ گاه رنگ عوض نکرد ، هیچ گاه از پله های هیچ حزبی بالا نرفت، هیچ گاه در برابر زور سر خم نکرد، هیچ گاه پشت هیچ میزی نایستاد تا بله قربان بگه. من خودم هم این طور  آدمی هستم. خیلی وقت ها بوده که دوستان من گفتند بیا برو توی تلویزیون پیش فلان مدیر فلان کارتو انجام بده گفتم من اصلا یه هنرمند رو بالاتر از ازاون می دونم که بره وایسه و خواهش کنه اگه نیازی هست بذار اون ها بیان. به هر حال من و رادی حالت مرید و مراد داشتیم الان هم یه خورده کسالت داره که امیدوارم این کسالت رفع بشه و سایه اش حداقل بر سر من و تئاتر ایران باشه.

ن: آقای مرزبان حرف گنده زدن چه کیفی داره؟

م:چیزای خوبی داره!... منهای اینکه یه عده آدم ها حرف هایی می زنن که اصلا نمی فهمن چی دارن می گن!.  این آدم ها کسانی هستند که لب پرتگاه هم می رسند از اون بالا ام پرت می شن پایین اما اما نمی فهمن چی می گن. یاد اون لطیفه افتادم که یه یارویی از یه آبشاری افتاد پایین همه اومدن، خبرنگارآ از این طرف و اون طرف، ازش پرسیدن آقا شما چه انگیزه ایی داشتی پریدی پایین؟ گفت من انگیزه – منگیزه نمی دونم اما اون کسی که منو هل داد پایین بگیرمش پدرشو در می آرم( هر دوتامون حسابی خندیدم!).حالا یه عده اینجوری می رن و پرت می ن پایین اما نمی دونن چرا.

 

مرزبان

خیلی وقت ها شده حرف هایی داشتم، درد هایی داشتم، سخن هایی داشتم که می خواستم بگم اما خیلی کوچیک بودم ( البته از لحاظ سنی می گه) و فکر می کردم اگه از زبون خودم بگم دوستان یه خورده قبول نکنن اما وقتی فکت از فلان نویسنده، فلان کارگردان یا رجل سیاسی می آوردم و بعد حرف خودمو می زدم می دیدم چقدر راحت می پذیرن.

ن:( یه کم ول می زنم سر جام) یه سوال عجیب و غریب ، مرزبان همسر چه شکلیه؟

خیلی خوبه! منتهی آدم تا وقتی این مرزبان نشده فکر می کنه وادی که می گه فقط برم بشم، مرزبان اون باشم و مرزبان این هم باشم( اینقدر این و اون کفتیم که من گیج شدم این یعنی مرزبان خانواده اون یعنی مرزبان تئاتر!) ولی وقتی می شه مسئولیت هاش ام خیلی زیاد می شه

به هر حال سفری در پیشس داری که باید با هر کدومشون یه سفر کنیم. زندگی مشترک دقیقا حالت یک فر رو داره واقعا حالت سفری رو داره که ما مثلا از تهران بلند می شیم و می خوایم بریم فرض بنر عباس. اگر من تنها توی این سفر باشم هر جا دلم بخواد نگه می دارم، هر جا دلم بخواد می خوابم، هر جا دلم بخواد می رمف پول نداشته باشم توی مسافر خونه ام ممکنه بخوابم همه این کار ها رو  حالا خارج از این بحث جربه کردم. نم فقر رو خیلی خوب می شناسم . به هر حال آدم وقتی تنها ست توی این سفر هر کاری دلش بخواد انجام می ده لم خوات ساندویچ می خورم ، لم خواست چلو کباب می خورم و ... اما وقتی یه نفر همراه من شد (این کلمات رو با تاکید بیشتر وخیلی شمرده گفت!)یه همسفر داشتم به نام فرزانه کابلی خب مسلما اگر اون امروز چلوکباب نمی خواد بخوره و به خاطر من می یاد و چلو کباب می خوره من هم باید یک بار به خاطر اون برم بیف تک بخورم همین طور با همراه دیگه ام که یچه منه با اون هم یک سفر دارم و باید رعیتش رو بکنم. وقتی مرزبان الان این طوریه یعنی یع آدم دیگه هم در کنارشهست مجبوره اون آدم دیگه رو هم رعایت بکنه و قطعا اون ها هم من رو رعایت می کنن.

ن: هادی مرزبان وقتی چهارده سالش بود داشت چی کار می کرد؟

م:هادی مرزبان وقتی چهرده سالش بود یعنی دقیقا ششم دبستان( مکث می کند ناگهان با انرژی

!) باور می کنید اولین تئاتر هاش رو داشت بازی می کرد؟ آره من مدرسه که می رفتم بزرگتر ها،معلم ها،نمایش می دادن و من کسی بودم که با سن کم من رو می بردن و نقش هایی بهم می دادن. همیشه هم با مدیر مدرسه مشکل داشتم.

ن: چرا آخه؟

م:برای اینکه همیشه به من می گفت دست از این مطرب بازی هات بردار( می خندد)

اولین کاری که توی همون دوره کار کردید یادتون هست؟

م:آره، آره خوب یادمه، نمایشی بود به اسم عاقبت تنبلی. چهرم یا پنجم ابتدایی بودم نقش یه بچه تنبل رو بازی می کردم، دو تا بردار بودیم که برادر من یه بچه درس خون بود و من یه بچه تنبل که بعد من فقیر می شدم وگدا و اون دکتر می شد و پول دار خلاصه از این چیزای نصیحتی و این حرفا.

ن:گم گشته شما توی هنر بخ خصوص تئاتر چیه؟

م:ایده آل همه هنر مندان به نظر من اینکه به اون مدینه فاضله ایی که دنبالش هستیم برسیم اون مدینه فاضله برای من اینکه هیچ وقت هیچ بچه ایی به خاطر گرسنگی اشک نریزه( وقتی این جمله رو گفت واقعا حس عجیبی توی صورتش بود که من رو هم ناراحت کرد) هیچ مردی، ذهیچ سرپرست خانواده ایی نگران قوت خانواده اش نباشه و هیچ کسی به خودش حق نده به جمعی یا فردی ظلم کنه.

ن: فقر تا حالا دست هادی مرزبان رو گرفته؟

م:خیلی زیاد، خیلی زیاد

ن: الان دو جا از فقر صحبت کردید درسته؟

م: بله گرفته و افتخار می کنم من اعتقاد دارم که فقر خودش یه تجربه است. بچه هایی که تجربه کرده باشن به نظر من موفق تر اند. اصلا توی مذهب ما روزه وجود داره که جنبه های مختلفی داره یکیش اینکه آدم بفهمه فقر چیه و این باعث می شه انست گرسنگی رو با تمام وجو لمس کنه.

من فقر رو بار ها تجربه کردم اما هیچ گاه ظاهر نکردم. این رو من یادمه یه زمانی سال اول دانشکده پول به من نرسید از دانشکده در اومدم و 2 زار ( باور می کنید نمی دونم دو زار رو درست نوشتم یا نه؟!!) فقط توی جیبم بود، پول اتوبوس ام دو زار بود دیدم اگر پول اتوبوس بدم برم تا خونه شب توی خونه دیگه هیچ چیزی ندارم یا باید پیاده می رفتم یا باید برای خونه یه چیزی می خویدم به هر حال آخرش پیاده رفتم. مسافت خیلی طولانی بود

ن:کجا می رفتد؟

م: من از دانشگاه تهران می رفتم خیابان گرگان البته فرداش کار پیدا کردم یه مقداری از شرایط اقتصادیمو مدیون برادر بزرگتر ام هستم و به گونه ایی تحت تکلف برادر ام بودم بگذریم می خوام بگم این دوران رو گذروندم می دونم یعنی چی و دوتا چهار تا کردن زندگی رو می شناسم باید آدم حواسش جمع باشه.

ن: گفتگو یعنی چی؟ گفتگو یعنی اینکه آدم قبل از اینکه یقه هم دیگر رو بگیریم و بزنیم توی چونه هم دیگه بتونیم حرف بزنیم، قبل از اینکه سر نیزه ها رو در بیاریم و هم دیگه رو پاره کنیم بتونیم صحبت کنیم، قبل از اینکه اسلحه هامون رو در بیاریم بتونیم حرف بزنیم و به نتیجه ایی برسیم.

دنیا دنیای گفتگو ست حالا اگر یه کسی با نادانی خودش گردن کلفتیبکنه جایگاهی نداره گفتگو خیلی از مسائل رو هم در جامعه هایکوچک مثل خانواده و هم بزرگ مثل اجتماع می تونه حل بکنه.

ن: نمایش های مربان ا با تما شاگر گفتگو می کنه؟

م: من سعی می کنم که حرف بزنه. اصلا من از اون آدم هایی هستم که اعتقاد دارم اگر نمایش کار می کنم و تماشاچی بیاد دو ساعت بشینه هرهر – کرکر کنه یا بشینه گریه کنه  و یا تاراحت بشه خلاصه اون دو ساعتش رو اینجا بشینه سرگرم هم باشه و خیلی هم لذت ببره ولی وقتی از سالن بره بیرون خالی باشه من بهش خیانت کردم. تماشاگر من باید حرف منو بگیره واز اینجا بره برون.

ن: به نظر خودتون تا حالا خیانت کردین؟

م: نه،واقعا سعی کردم نکنم، واقعا سعی کردم که تماشاگر من حداقل شده یه نصف روز با فکر پیس من از سالن رفته باشه.

من یادمه چند سال پیش کردستان بودم در شهر مریوان که جشنواره تئاتر خیابانی برگزار می شد من داور بودم وسط بازار مریوان دیدم یه جونی دوید اومد این طرف بازار منو گرفت خب ما زیاد از این برخورد ها دیدیم به خاطر یه سریال یا فلان فیلم که بازی کردیم بعد دیدم نه، اومد گفت من دو سال پیش «خاطرات هنرپیشه نقش دوم» شما را در تهران دیدم الان دو سال گذشته من هنوز در گیر اون نمایش شما ام خب این برای من خیلی قشنگ بود یعنی معتقدم هنرمند عقیم اطلا نمیشه اسم هنرمند روش گذاشت مثل شیری می مونه باید غرش کنه و جامعه ام غرش اون رو باید بپذیره. اگر جامعه ای غرش شیرش رو نمی خواد بشنوه اون جامعه مشکل داره شیر هست و اگر شیری می آد جای دوست ، دشمن نشون می ده در هر جامعه ای اون شیر نیست اون خره، اون میمونه هنرمند شیری ست که آزادانه فریاد می زنه، آزادانه غرش می کنه و اون خصوصیات یک شیر رو هم داره به این اعتقاد دارم که هنر با ارزش ترین و والاترین وسیله است و به خدمت هیچ چیزی نباید در بیاید، هنر باید آزادانه حرفش را بزند و از بالا به جامعه اش نگاه کند.

ن:آشنایی من با استاد رادی زمانی بود که چندین سال قبل اومدم و نمایش باغ شب نمای ما رو به کارگردانی مرزبان دیدم و  زمانی که از سالن خارج شدم تا به امروز به شدت علاقمند استد رادی شدم تا جایی که چند اثر ایشون رو کار کردم چرا این اتفاق برای من افتاد؟

م:در دنیا خیلی سابقه داشته که یک نویسنده و کارگردان هم دیگر رو پیدا کنن در ارتباط با آقای رادی من اینطور شدمم ما زبان هم دیگر رو خیلی خوب می فهمیم بعضی از دوستانشوخی می کنن میگن مرزبان متخصص رادی شده اما شوخی نیست من 9 اثر بزرگ رادی رو کار کردم الان ام دارم نهمین اثر بزرگ رادی رو کار میکنم امیدوارم عمر من کفاف بده و حالا حالا از رادی کار کنم.

ن:انشا الله

م:آرزوی من این که روزی بیاد اثری از رادی نباشه   که من اجرا نکرده باشم. این جاست که می خوام بگم که ما هم دیگه رو پیدا کردیم و وقتی یه مونولوگ از رادی رو  می خونم کاملا آشنام و درکش می کنم.

این روز ها که من کمی دور از کارم در خانه و همین طور که می دونید در خانه همه حافظ ،سعدی، مولوی وفردوسی  و غیره داریم  برای من هم آثار رادی این حالت رو داره من با شخصیت های رادی زندگی می کنم با بلبل رادی که سال 63 کار کردم، با هاش حرف می زنم ، به محاکمه می کشمش. من در تنهایی خودم گه گاه وقتی کوه می رم تمام دغدغه من آثار رادی هست. با شخصیت هاش حرف می زنم.

ن: من یه کاری از استاد رادی می خوندم که به شدت من رو تحت تاثیر قرار داد و برام سوال بود که چرا مرزبان سراغ اجرای این اثر نرفته« منجی در صبح نمناک»؟

م:منجی در صبح نمناک رو دو سه بار به سیما پیشنهاد دادم که که در تلویزیون کارش کنم و تلاش کردم که این اثررا به صورت تله تئاتر و یا یک سریال 7،8 قسمتی کارش کنم.

به دلائل عجیبی تلویزیون هر دفعه این متن رو رد کرد و اصلا من مدعی این قضیه هستم که چرا تلویزیون  آثار فرنگی و خارجی رو در هر سطحی که هست خوب ، متوسط یا بد پخش می کنه چرا این نویسنده های بزرگ حتی  می شه گفت ابر نویسنده ها رو پخش نمی کنه کسانی مثل رادی، بیضایی، مرحوم ساعدی و کسان دیگر که خیلی هم کم هستند. چرا آثار این بزرگان نباید در سیما پخش بشه ؟.

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی  و مرکز هنرهای نمایشی ارزش رادی رو درک کردن و می دونن رادی کیه و این ارزش رو برای این بزرگان قائل شدند و نمی دونم چرا به طرف این کار نرفته ویا خیلی جدی بر خورد نکرده. این جزء اون دسته نمایش های ست که اگر خیلی تخفیف بدیم 4:30 ساعت تا 5 ساعت زمان اجرای نمایش خواهد بودو تماشگر امروز تحمل تماشای این نوع نمایش رو نداره.

ن: مشکل تئاتر ما رو در چی می بینید؟

م:می دونی مشکل هنر های نمایشی ما توی این مملکت چیه؟ قائم به فرد بودنه، مسئاله سلیقه است. فلان دانشجوی من الان مسئول فلان بخش نمایشی می شه و حالا من نمی تونم به این ثابت کنم که رادی چرا نباید کار بشه؟ به چه دلیل پلکان رادی باید خاک بخوره؟و حتی نویسنده های دیگر ما.تشکال کار ما این که همیشه مرغ همسایه غازه ما همیشه اون ور آب رو نگاه می کنیم و حاضر نیستیم دور و ور خودمون رو نگاه کنیم. ما حافظ خودمون رو نمی بینیم می ریم سراغ آندره ژید اون رو می خونیم، فردوسی رو نمی شناسیم ولی ایلیادو ادیسه رو چرا. وقتی راجه به رودابه و اسفندیار صحبت می کنی نمی شناسن و این درده و به هر حال احترام امازاده دست متولیشه ما اییم که باید این ها رو بزرگ داشته باشیم، من هم می تونم برم از میلر و شکسپیر کار کنم البته ماشا الله الان شکسپیر توی ایران شده آ ب خوردن.

من یادمه توی فرنگ به دلیلی دانشگاه ام دیرتر شروع می شد چون من بورس نبودممن زبان می خوندم گفتند توی رشته خودتم باید درس بخونی دو ماه بیدار بودم من رفتم یه دانشگاهی رو پیدا کردم که برم اونجا مشغول شم بعد وقتی رفتم اونجا همون اول که وارد شدم به من گفتن تو ردی گفتم چرا؟ گفتن که ما برای فرغ التحصیلان  دانشکده های تئاتر کنکور می ذاریم یه عدهایی رو می گیریم و فقط شکسپیرین تربیت می کنیم تو که دیگه وضعت معلومه.

اتفاقا اگر قرار نظارتی باشه روی این ماجرا ها باید باشه که آیا من توانایی این رو دارم که شکسپیر کارکنم. وقتی دور و بر ما این نویسنده خوب وجود داره چرا باید فقط این متن ها کار بشه؟

                                 مرزبان

ن:تله تئتر جدیدای هم دارید؟

م:بله یک کار برای ضبط دارم که هنوز در مرحله صحبته

ن:مرزبان رو برای ما بکشید!

( در همین حال بود که تازه آقای بهزاد فراهانی وارد سالن شده بود و با تمام انژی داشت با همه حرف می زد آقای مرزبان گفت آخه من چی بکشم ؟ که آقای فراهانی گفت بده من خودکار رو بکشم یه نگاه چپ چپی به من کرد که نفهمیدم چرا وبعد روی کاغد این رو کشید. آقای مرزبان هم گفت بنویس که بهزاد فراهانی  این رو کشیده منم نوشتم)

ن: دلم می خواد نظر تون رو در مورد اسم بولوتوث من بگید؟( یه کم تعجب کرد و خوند ostad radi & masoud؟

م: (خندید و گفت) امیدوارم همیشه زنده اشه و سر حال

( همه اعضای گروه آمده بودندو قرار شد که من زود تمومش کنم گفتم چشم )

از اولین دیدار با رادی بگید؟

م: آه...... زمستان 62 بود که رفتم پیش رادی تصوری که از رادی داشتم یه مرد گنده با سیبیل های کلفت بود و اخمو اما وقتی دیدمش چهره جذا و آرامی داشت جالب بود با هم صحبت کردیم و بعد پایه هی این همکاری گذاشته شد

ن: چی کار کنیم که مردم به جای اینکه همه پولشون بدن کرانچی بخرن وبخورن یه بخش رو جمع کنن بیان تئاتر ببینن؟

م: والا این رو از من نباید بپرسید از مسئولین باید بخواین جواب بدن. اول اینکه باید سر کیسه رو شل کنن تئاتر خرج داره چرا باید دستمزد یه بازیگر تئاتر کمتر از بازیگر سینما باشه و حتی دستمزد یه بزیگر سینما چندین برابر یه بازیگر تئاتر باشه در حالی که کار یک بازیگر تئاتر بسیار دشوار وسخته  این رو آقایون باید جواب بدن

ن:هادی مرزبان سر تمرین چه جوریه؟

م: این رو باید از بازیگران ام بپرسید اما خوب نیستم ، جدی، می خوام که کار به بهترین نحو خودش انجام بشه( میخواستم از بازیگر ها بپرسم اما وقت نبود)

ن: مرزبان الان کجای هنر ایرانه؟

م:(می خندد) والا نمی دونم، واقعا نمی دونم کجاست

اصلی ترین دغدغه شما در تئاتر درمان درد انسان هاست؟

اصلی ترین دغدغه من اینکه دیگه هیچ بچه ایی گرسنه نباشه و هیچ خانواده ایی سر گرسنه زمین نذاره و هیچ پدری جلوی فرزندانش شرمنده نشه

ن: ]خرین سوال آقای مرزبان یه بیت شعره:

توی پشت صحنه دنیای ما             خوبی و بدی می مونه یادگار

زندگی برای ما یه خاطره است        از تمام قصه های روزگار

م: راستش این همه کار تئاتر کردیم و سال ها گذشته و فقط خاطره ایی از این کارها مونده من در تمام کار هام با هیچ کسی مشکل نداشتم فقط با یک نفر که همیشه به عنوان یک نقطه سیاهی در ذهن من مونده واز یادم نمی ره

ن: خب تشکر و خسته نباشید دیگه مزاحم تمرین شما نمی شم

م: خواهش می کنم امیدوارم شما هم موفق باشید

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 9:44 توسط محمد مسعود طیبی |

                    انسان می لرزد!

 

چه کسی باعث شده من دختر خیابانی باشم؟ خودم یا جامعه؟ تقصیر به عهده­ی کیست؟

«باد شیشه ها را می لرزاند» به کارگردانی مهدی کوشکی در پی مطرح کردن این سوال است:

انسان در یک تقابل با جامعه قرار دارد و فرد تابع ای از جامعه است. هر چه فرد با خود و اطرافیان خود انجام دهد جامعه نیز همان نتیجه را بر وی تحمیل می کند . جامعه درگیر و دار حرکت رو به جلوی خود از واقعیت انسان وا مانده است. و او را به حال خود رها کرده . حالا این بشر هر چه دلش می خواهد انجام می دهد و هر اتفاقی هم برایش رخ دهد مهم نیست.

زمانی که انسان از بیرون وجودش را نگاه کند از درد به خود می پیچید و به دنبال راه حل می گردد اما خود کرده را تدبیر نیست.

 کلیت نمایش، داستان زندگی آدمهایی است که مسخ شده­اند، در هم فرو رفته­اند و دنبال آرزوهای محال خود هستند دختری که در خیابان­ها به دنبال خوشبختی خود می گردد حتی شاید در راه پله های خانه مردی!

پرداختن به مسائل سیاسی، شورش ها و مسائل پیچیده اجتماعی محور اصلی تئاتر مستند است که کارگردان با پرداختن به مسائل اجتماعی دست بر حساس ترین نقطه جامعه امروز گذاشته است که در برخورد با محیط، آیا چهره واقعه­ایی خود را نشان می دهیم؟. تمامی شخصیت های نمایش به نوعی درگیر درون خود هستند و در یک رابطه­ی منطقی با انسان­های دیگر قرار می گیرند که یک درد واحد را پدید می آورند. داروی این درد در خود اوست که از آن غافل است . نمایش به لحاظ پرداخت مستند، فاقد منطقی خاص می باشد و صرفاً یک روایت است. روایتی پیچیده و تو در تو داستان ها از یکدیگر بر می آیند «رولان بارت» تاکید دارد که نمایش از دو خط افقی و عمودی تشکیل شده است که خط افقی محور اصلی داستان است و خط عمودی شخصیت پردازها ، محیط و... است.

اشخاص به خودی خود اهمیت ندارد چون نمونه ایی نوعی از جامعه هستند بلکه شیوه پرداخت داستان، بسط دادن درگیری ها در پهنه زمان اثر را به یک درام کامل تبدیل کرده است و به این داستان مستند زیبایی شناختی هنری افزوده شده است و خطی افقی همه چیز را می سازد حتی محیط. روایتی چند که از چند زاویه دیده می شود و دختری که از زندگی سخت خود فرار می کند و دو مرد که نمی دانند که هستند و چه می خواهند و فقط معترض­اند اما ریشه این اعتراض را در خود جستجو نمی کنند ولی می دانند که معضلات ریشه در وجود خود آنها دارد دریغا که چشم بر روی آنها می بندند.

                                             باد شیشه ها را می لرزاند

ریختارشناسی کارگردان و نوع خاص چیدمان میزانس­ها در محیطی بسته باعث شده تا نوعی مکالمه مستقیم با تماشاگر شکل گیرد و تماشاگرنیز خود را در تنگنا احساس کند که این مستقیم گویی از اصول تئاتر مستند است و که عینیت را در حد امکان بازسازی کند.

تز و آنتی تز از نظر کوشکی این است که چرا این رخدادها انسان را به نابودی می­کشد اما به دنبال پیدا کردن مقصر نیست نمایش یک اثر پوچ را تداعی نمی کند بلکه اثری سیاه و بدون پایان است. درگیر کردن ذهن که چه کسی مقصر است؟ من یا جامعه؟ کارگردان برای نیل به این هدف از میزانس­های ساده و تو در تو استفاده می­کند میزانس ها تقریباً ایستا می باشند که نشان از خود  این آدم ها دارد. حرکت های پیچ در پیچ بازیگران که نمادی از درون آشفته آنها است که به دنبال سایه خود می­گردند. هیچگاه جهت گیری خاصی در درون این آدمها دیده نمی شود بلکه آنها در یک خلجان روحی قرار دارند و تماشاگر هم حق را به شخصیت نمایش می دهد و هم می گوید این محصول خود تو است.  

ساختار اپیک نمایش که از ارکان تئاتر مستند است باعث شده تا با دیدن برش های منقطع تماشاگر صرفاً در یک  احساس فرو نرود و وادار به تفکر شود که واقعاً ریشه این مشکل چیست؟ و آیا خود نیز درگیر آنم؟ برشهای نامنظم در پی هم می آیند که این خود باعث ایجاد نوعی تعلیق و ریتم بخشی به کار می شود.

تئاتر مستند سعی دارد تا اصالت آدمی را به رُخش بکشد تا در یک قیاس با حال خودش قرار گیرد و کارگردان با ساختارشکنی در  نوع ارائه موضوع اصالت انسان نشانه گرفته است  و به ترکیبی جدید  دست یافته است.

از طرفی استفاده وی از ساختار بازیگر ـ شخصیت نمایشی برای دست یابی به این ساختار شکنی قابل تامل است.

ارولی هولتن اعتقاد دارد که ارتباط بازیگر با شخصیت نمایشی همچون یک خط مستقیم است که در یک سر آن بازیگر و در سر دیگر شخصیت نمایشی قرار دارد و هر قدر بازیگر سعی کند که در شخصیت نمایشی خود استحاله پیدا کند این فاصله کمتر می شود بازی­های کاملاً واقعی اما از جنسی متفاوت علت اصلی کشش این نمایش است دیگر شاهد شخصیت­های نمایشی نیستم بلکه نمونه واقعی آن را می­بینیم ! و فاصله در  دو سر خط به حداقل رسیده است.

در دل این رئالیسم اجتماعی محیط قرارگیری شخصیت­ها کاملاً انتزاعی و گزینشی است و از خانه چیزی جزء اهم وسائل باقی نمانده است حتی کفش شخصیت پیدا کرده است.

نکته قابل توجه این که نوع کلام بسیار آشنا و تداعی کننده کلام استاد اکبر رادی   می­باشد. دیالوگ­هایی با ترکیب بندنی دقیق که در نهایت سادگی دارای لایه­های زیرین پیچیده است.

آیا این انسان نیست که خود را می لرزاند؟

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 16:38 توسط محمد مسعود طیبی |