<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نقد تئاتر</title>
<link>http://theater-theater.blogfa.com/</link>
<description>نقد نمایش ها و تئاترهای اجرا شده در سالن های تئاتر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 26 Sep 2009 06:32:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>مردی به وسعت انسانیت</title>
<link>http://theater-theater.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تلخ ترین ثانیه های هستی بر من هجوم آورده اند، و تنهایی بیش از همیشه مرا آزار می دهد. تنهاین و در این تنهایی تنها، و این تنهایی را باید تنهای، تنها تحمل کنم. آه.... اولین روزهای مهرماه 1382 کلاس جامعه شناسی با استادی که بعد ها فهمیدم که چقدر کم از او آموختم :«محمود صباحی» مردی که حال رفتن او از ایران مرا به غمی بزرگ مبتلا کرد تا شب روز گریه کنم وتنهایی را در نیود این استادم بیشتر درک کنم. استادی که انسان بودن، و صبور بودن را به من آموخت. آنقدر بقض گلویم را گرفته که حتی نمی توانم حرف بزنم. استادی که در اجرای نمایش«هملت به روایت تارکوفسکی» افتخار دستیاری اورا داشتم. استادی که پشتوانه گرمی برای من نه تنها در دنیای هنر بلکه در زندگی بود. متاسفم برای لحضاتی که در کنار او بودم و کم آموختم، متاسفم برای ثانیه های که صدای پر از شوق او را شنیدم و درک نکردم، متاسفم که او می خواست بیشتر به من بیاموزآند ومن کمتر آموختم.متاسفم بیرای اینکه هرگز بزرگی روح این مرد را درک نکردم. اکنون از همیشه تنها ترم، این برای دومین برا است که تنها می شوم. اول بار زمانی بود که رادی کبیر از جمع ما رفت، دوم بار زمانی که صباحی بزرگ وصبور از ایران هجرت. باشد که بتوانم تاب این همه تنهایی را داشته باشم&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Sep 2009 06:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theater-theater&amp;postid=61</comments>
<dc:creator>theater-theater</dc:creator>
<guid>http://theater-theater.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مسعود طيبي با نمايش «آواز در مه » در همايش عاشورائيان</title>
<link>http://theater-theater.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=4&gt;تمرين نمايش آواز در مه به كارگرداني مسعود طيبي براي حضور در &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;ششمين همايش آيين هاي عاشورايي آغاز شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;در اين اثر كه به بررسي وقايع زمان حكومت رضا خان پهلوي و بسته شدن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;تكايا مي پردازد٬ حسام منظور٬ مسعود ميرطاهري٬ مهوش وقاري٬ مهران &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;رنجبر و نسرين نصرتي به ايفاي نقش مي پردازند. گفتني است همايش &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;آيين هاي عاشورايي در دي ماه برگزار مي گردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 09:57:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theater-theater&amp;postid=60</comments>
<dc:creator>theater-theater</dc:creator>
<guid>http://theater-theater.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ريشخند</title>
<link>http://theater-theater.blogfa.com/post-59.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=7&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.dibache.com/images/Picturse/Nietzsche187a.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=7&gt;نیچه کبیر می گوید: من به &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=7&gt;ریش هر استادی می خندم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=7&gt; که به ریش خود نخندیده &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=7&gt;باشد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=7&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 02 May 2009 06:38:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theater-theater&amp;postid=59</comments>
<dc:creator>theater-theater</dc:creator>
<guid>http://theater-theater.blogfa.com/post-59.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چشم هایت را به من هدیه کن!</title>
<link>http://theater-theater.blogfa.com/post-58.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;نگاهی به نمایش شکار روباه نوشته و کاردکتر علی رفیعی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آیا در گذشته جامعه ایران به مثابه ی سرد خانه ای برای تلمبار کردن مردگان بوده است؟ آیا افکار مردم این سرزمین در سردخانه سرد و تاریک استبداد به زنجیر کشیده شده است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زمینه های متعددی باعث به وجود آمدن استبداد در یک جامعه می شود از شرایط جغرافیایی، تا مذهب، شرایط اقتصدی و عوامل متععد دیگر. اما رشد و بلوغ برخی از این مستبدین متفاوت است جایی که سرگذشت انها و تاثیر این مستبدین در جامعه تا هزاران سال خواهد ماند. بدون شک یکی از این مستبدین آغا محمد خان قاجار است. و حال دکتر رفیعی نگاهی متفاوت بدان انداخته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;شکار روباه &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آغا محمد خان قاجار علاقه بسیار فراوانی به شکار روباه داشته است. اما در اینجا نحوه شکار روباه است که تمامی نمایشی به همین نام از آن پیروی می کند.آغا محمد خان تمام روز رو در پی یک روباه با اسبش می تاخته تا جایی که دیگر اسب تونان مقاومت نداشته و روباه نیز از فرط خستگی نقش زمین می شده است؛ روباه را می گرفته و دور گردن آن زنگوله آویزان می کرده وبعد روباه را رها می کرده است. اینطور به نظر می اید کار چندان هم بی رحمانه نبوده است، اما دقیق تر به این زنگوله نگاه می کنیم اول اینکه آرامش روباه با وجود زنگوله از بین می رود، در وهله دوم روباه نمی تواند شکار کند زیرا صدای زنگوله شکار او را فراری می دهد در نتیجه کرسنه می ماند. و سومین تاثیر شوم، آنست که نمی تواند جفتی پیدا کند زیرا بازهم صدای زنگوله ماعن برقرای ارتباط کامل میان او جفت می شود؛ و در نهایت روباه از گرسنگی و تنهایی به بدترین وضع می میرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این دقیقا همان بلایی است که آغا محمد خان بر سر تمامی اطرافیانش حتی برادرانش می آورد.او حتی به عمه خود که تمامی بار زندگی او بر دوش اوست و محمد اخته را از کودکی بزرگ کرده است رحم نمی کند و عمه خود که حکمی بیشتر از مادر برای او دارد را می کشد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mehrnews.ir/mehr_media/image/2009/01/422737_orig.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;چون و چرایی اختگی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هر علتی محمد قاجار کوچک در دست خان زند اسیر است. خان زند برای جلوگیری از طغیان او در اینده واینکه نسل قاجار را ریشه کن کند. پسرکی کوچک محمد را در باغی اخته می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;درد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آغا محمد که اکنون به خاطر اختگی لقب آغا را بر دوش می کشد و سال هاست به عنوان خواجه حرمسرا کار می کند دردی احساس می کند دردی دوگانه که یکی باعث رخ داد دیگری شده است.1. اینکه هرگز نمی تواند با زنی در ارتباط باشد و دیگر مرد نیست و مورد تمسخر همه است. 2. دوم عقده ای است که در او روز به روز برای انتقام رشد یافته است زیرا خان زند زندگی او را تباه کره است. در اینجا ست که به آهستگی شخصیت روحی – روانی او شکل می گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در طی این همه سال این درد باعث بروز عقده ای فراوانی شده است که او با سکوت خود انها را مهار کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;همه چیز آغاز می شود&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خان زند می میرد؛ آغا محمد خان قدر فرصت بدست آمده را می داند و می گریزد. او در تمام این سال ها در پی چنین فرصتی بود تا با آتش کینه خود هم را بسوزاند. آغا محمد خان که به لحاظ جسمی بسیار ضعیف است تمام قدرت خود را به کمک عمه ای که از او نگهداری می کند به ذهن پر تنش خود واگذار می کند تا کیاسی و ترفند های گوناگون قدرت خود را عامال کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;قدرت انتقام&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;همه جا سایه ی قدرت آغا محمد خان و عمه ای است که او را همچون ماده شیری حمایت می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خاندان زند و تمامی برادرنش و حتی زن برادری که مرده است، در انتظار رسیدن آغا محمد بعد از فرار هستند. کسی نمی داند اوکیست و چه خواهد کرد. اما از همان زمان شروع انتظار زمزمه پس زدن او بین باقی خاندان شکل می گیرد. آغا محمد می رسد و به محض ورود با قدرت نمایی که در زمین اختگی ریشه دوانده است همه را تحت فرمان خود در می آورد. اما هدف او جانشین خان زند است. هدف او انتقام است، و برای نیاز به قردت بلا منازع است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;دزدی، تزویر،قتل&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آغا محمد در این وادی یه کمک عمه خود یکه تازی می کند. ابتدا راهزنی، زیرا راهزنی راهی است برای بدست آوردن سرمایه که اولین عنصر برای رسیدن به قدرت است. برداران خود را به مناطق گوناگون برای راهزنی، به دست آوردن مال، تجهیز نیرو و ... گسیل می کند. برادان در ابتدا با محمد خان همکاری می کنند اما هرگز او را نپذیرفته و شروع به طرح بر اندازی می کنند. برادران او هرگز قدرت آغا محمد را نمی فهمند و با او وارد نزاعی ناشیانه می شوند. خان قاجار لا تزویر های خود برگ برنده در دست دارد و از نفاق میان برادران استفاده می کند. تمامی آنها را از هم جدا می کند و به مرور و با حیله ها و زمینه چینی های گوناگون آنها را می کشد. او برای پیشبرد اهداف خود مزدورانی دارد که حاظرند در ازای دختری زیبا، اسب و پول برای او ادم کشی کنند. که این البته خود تمثیلی است از کسانی کم ارزش اند و کم قیمت. دخترانی، اسب هایی و پولی که آغا محمد خان هرگز به آنها نمی دهد. بنابراین اولین کسانی که باعث ترقی اغا محمد شده اند اکنون دیگر زائد هستند و باید به کار آنها خاتمه داد. بنابراین تمانی برادران می میرند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;آرامش، سردخانه، استبداد&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اصلا جایی نگرانی نیست من انتقام خواهم گرفت. تمام ذهن آغا محمد خان در گیر این است که &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چطور و بدون اشتباه مزاحمین خود را حذف کند. اعم از برداران وغیره یک به یک قربانی آرامش انتقام آغا محمد خان می شوند و به سردخانه فراموشی استبداد خان قاجار رهسپار می شوند. نتیجه ای که خود کامگی می تواند داشته باشد تنها سرمای سر اجتماعی، سیساسی و .. است، که این همان تاثیر روحی و روانی اغا محمد است که طی سال ها حبس در حرمسرای خان زند پدیدار گشته است. محمد به لحاظ روحی افسرده وخسته وتنها است زیرا در این سال ها کسی وجود نداشته است تا با سخن بگوید، به او احترام بگذارد و حتی او را جزء ادمیان به حساب بیاورد. خاطره تلخ کار وحشتناک خان زند نیز به مرور خوی وحشی گری پنهانی را در او ساخته و تقویت کرده است و حال جولانگاه اوست برای یک برون ریزی روانی. واین برون ریزی چیزی نیست جز آرامش در عمل، ایجاد رعب وحشت یا همان سردخانه و شکل گیری خونریزی و استبداد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;عمه جان خدا نگهدار! &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;استبداد آغا محمد خان قاجار به جایی می رسد، که حتی یار همیشگی و پشتیبان او یعنی عمه اش برای او مزاحم به حساب می آید. کسیس که تمامی نیرنگ ها و تحریکات اغا محمد از دامن او برخاسته بود. او این عمه اش بود که او را فراری داد و همیشه پشت به پشت او تا آخرین و سخت ترین لحظات حامی او بود؛ هم اکنون او نیز عنصری فاسد و زائد است در نظر آغا محمد. پس بدرود عمه جان سرد خانه نگهدار تو باد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;شکار ِ شکار چی&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آغا محمد خان تمامی کسانی را مزاحم او بودند آنقدر دنبال کرد تا خسته شدند و تمامی انها را همچون روباهی به کشتن داد. حال این آغا محمد خان ضعیف همیشه تنها ست، حتی تنها تر و ضعیف تر از همیشه زیرا عمه اش در سردخانه است. اما از ابتدای ورود مجدد او به خان زند یک نفر همیشه چشم انتظار او بود؛ بیوه برادرش که او نیز همچون آغا محد کینه ای عمیق برای انتقام دارد، مرگ شوهرش. این بیوه زیبا فرزند پسری دارد و این رویا را در سر می پروراند که روزی قدرتمند ترین فرد کشور شود. زمانی که اغا محمد وارد می شود بیوه در می یابد که او کسی است که می تواند ارزویش را محقق کند؛ هر دو وجه مشترکی دارند: کینه و انتقام پس این بیوه زیبا حتی حاظر می شود با محمد خان خواجه ، زشت ولاغر ازدواج کند محمد خانی که حتی برای رسیدن به هدفش برای غذا خوردن قانون دارد و آن را وزن می کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;محمد خان تنها که تا کنون هرگز تصوری از در کنار یک زن بودن را ندارد. با بیوه برادرش همراه می شود با اینکه می داند این داستان به خاطر چیست. محمد خان نیز در می یابد که پسر برادرش می تواند جای او را بگیرد زیرا کینه مادر به او ارث رسیده و تند خو بد مزاج است. پس می گذارد تا بیوه برادرش او را شکار کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;هدیه من &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;  حال زمان انتقام فرا رسده است وآغا محمد خان می رود تا انتقام تنهایی خود را بگیرد. شهر کرمان که وارث خان زند در انجاست محاطره شده. مدت هاست که دروازه شهر بسته است اغا محمد پشت دروازه کرمان با ارمش منتظر انتقام است. بالاخره با خیانت چند سرباز دروازه شهر باز می شود. اسبی به تاخت از ان بیرون می اید و ان وارٍ خان زند است. محمد خان با آرمش مثال زدنی دستور می دهد تا او را بگیرند.اکنون چنین می شود و اغا محمد خان همان می کند که با روباه می کرد وارث خان زند به طرزی شکار می کند که شاهد مگر تدریجی او باشد، دنیا در پیش او سیاه می کند و زنده اش می گذارد اغا محمد خان قاجار چشمان وارث خان زند از از او می گید تا سیاهی را به او پیشکش کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;خربزه من کجاست؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;زمانی که آغا محمد خان با تزویر فراوان تاج قدرت را بر سرش می گذارد، تقریبا به انتهای خونخواری خود رسیده است. و حال دیگر هیچ چیز جز کشتن برای پر کردن تنهایی او لازم نیست. خان قاجار شیفته خربزه است. و  مزدوران او با حماقت فراوان خریزه او زا خورده اند. می دانند که دستور قتل آنها بعد از پی بردن آغا محمد صادر خواهد گشت حال اسنجا است کی پای قصه گو و کاتب آغا محمد که بسیار از او صدمه دیده است پیدا می شود. قصه گویی که سعی داشته تنهایی خوف ناک محمد خان را پر کند، کسی که کتابت او را بر عهده داشته است. کاتب که کینه ای به دل دارد مزدوران را تحریک می کند که محمد خان را به قتل برسانند اما در این میان امکانات این قتل را چه کسی در اخیار انها می گذارد؟ بیوه بردارش است که فضا را مناسب نابودی او می داند و کمک بهر قتل آغا محمد خان قاجار می کند، تا او نیز روانه سردخانه شود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;سمبل، کابوس، واقعیت &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تئاتر امروز دیگر در پی سبک خاصی نیست و امروزه ترکیب گوناگون سبک های مختلف است که می تواند یک اثر نمایشی بی بدیل را عرضه کند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دکتر رفیعی عنصر گوناگونی را برای ارائه اثر خود فرای هر سبکی به کار گرفته است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وجود سمبل های گوناگون و ترکیبی از سنت و مدرنیته از طراحی صحنه تا طراحی لباس و حتی برخی اوقات دیالوگ ها  باعث ایجاد سیالی اثر مابین زمان های گوناگون تاریخی شده است. که مثال های بسیاری می توان برای ان آورد. از پوتین های پای افراد او گرفته تا ویلچری که عمه اش از آن استفاده می کند و شمشیر و اسلحه وحتی تاج.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کابوس های او که از دوران کودکی او ادامه دارد و پی در پی شاهد حضور لروز این کابوس ها بر روی صحنه هستیم که می توان از ان به عنوان عنصری ناتورالیسم یاد کرد.  که تمام فضا را رمز گونه و چند لایه نشان می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;رئالیسمی نیز در بطن این روند دراماتیک مار گونه خزیده تا بتواند نه تنها روایتی تاریخی بلکه یک انسان را رمز شناسی کند، تا انشان دهد روند تاریخی او چگونه بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;می توان از ایسم های گوناگون برای تحلیل این اثر استفاده کرد اما پیدا کردن عناصر گوناکگون و تحیلی آن اهمیتی بیشتر از این مقال دارد. و در اینجا سعی در نگاهی جامعه شناختی به اجرای این اثر بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Apr 2009 20:18:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theater-theater&amp;postid=58</comments>
<dc:creator>theater-theater</dc:creator>
<guid>http://theater-theater.blogfa.com/post-58.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یاداشتی بر فیلم سوینی تاد</title>
<link>http://theater-theater.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;اپرای انتقام&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;آیا این تراژدی به علت همارتیای پی وتال کاراکتر است که رخ می دهد  یا به علت خود خواهی او؟ آیا او در پی انتقام است یا نفرت در وجود او رسوخ کرده؟ &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سوینی تاد یا همان بجامین بارکر در پی چیست؟ انتقام زنش که یا جستجوی فرزندش؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سوینی تاد فیلمی به روایت تیم برتون کارگردان شاخص سینما که در فضای اپرا به داستان مردی می پردازد که همسرو فرزند خویش را به علت هوس رانی قاضی از دست داده است و خود نیز زجر 15 سال زندان را بدون هیچ دلیلی بر دوش کشیده، و این بدان علت است که قاضی دلباخته همسر بارکر شده است. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بارکر با نام تاد بر می گردد و تصمیم به انتقام دارد.  حال او واقعا انتقام خواهد گرفت یا نه؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;برای پی بردن به این مهم باید نگاهی به فراسوی اعمال او انداخت.  تاد می خواهد گذشته خود را بدست آورد  و تنها را انتقام است در حالی که بخشی از گذشته او یعنی دخترش هنوز زنده است و نفس می کشد. دختر او در دستان قاضی اسیر است اما تاد کوچکترین حرکتی برای نجات او صورت نمی دهد وتنها کسی که به فکر نجات جوانا دختر اوست پسری ملوان یه نام آنتونی است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پس بارکر به دنبال احیای گذشته نیست و تنها هدف او کشتن قاضی شهر است نه برای احیاء و یا انتقام گذشته بلکه به علت کینه ای انباشته شده، چرا که او هرگز از زنده ماندن یا نماندن همسر خود اطمینان حاصل نمی کند. وبه حرف زنی شیرنی پز به نام لاوت اطمینان می کند. حال این اطمینان او در دو جا ریشه پیدا می کند، اول حس قوی تاد برای انتقام شخصی و نه خانواده اش.  دوم اینکه هرگز نتوانسته ذات پیچیده زن را در هر کسوتی درک کند. زن که در طول تاریخ منشاء تمام اتفاقات تلخ و شیرین است از دوران کلاسیک تا کنون همانند جنگ ده ساله تروا که تنها بر سر یک زن است، و کینه هولناک مده آ و تا فلاسفه ی قرون اخیر که حتی نیچه را به زانو در آورده است. بارکر زمانی زندگی آرم داشته، زنی زیبا و خود نیز آریشگری چیره دست بوده است. اما بعد از تصاحب زنش و زندان، او دیگر به آریشگری شیطانی تبدیل شده و در این روند سقوط او از جای آرام به مردابی از خون تراژدی سرنوشت او را  دو زن رقم می زنند اولی همسر اوست و دیگری لاوت شیرنی پز که دلبالخته تاد می شود. همسرش که از داست دادن او باعث شد تا بارکر چهره آرمش را به یک قاتل تبدیل کند و لاوت که برای رسیدن به بارکر از هیچ کار پلیدی رو گردان نیست. این باز موجودین زن است که عنصر سست قاضی را در هم می شکند و بلایی جانکاه بر سر بارکر می اورد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سرنوشت! آیا سرنوشت است که برای او اینگونه رقم خورده؟ یا اوست که انتخاب میکند؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تفاوت این تراژدی با نمونه های معروف همچون ادیپ به کارگردانی پازولینی در همین جاست بر خلاف ادیپ، باکر است که در هیبت تاد انتخاب می کند. او انتخاب می کند تا برای رسیدن به هدفش از تک تک افراد سرشناس و حتی گمنام انتقام بگیرد برای کمی اصلاح گردن آنها را بریده و تبدیل به گوشت مخصوص شیرینی خانم لاوت کند، در حالی که ادیپ با اینکه فکر می کند دست به انتخاب زده اما گرفتار تقدیر است. خانم لاوت نیز سعی دارد تا به هر صورت در کنار او باشد زیرا او نیز بر اساس خوی غیر قابل پیشبنی زنانه اش دل به تاد بسته و برای شکار او همدستش می شود و حتی از این طریق کسب وکار خوبی پیدا می کند خانم لاوت حتی در ذهنیتش با بارکر ازدواج هم می کند اما به این موضوع توجه نکرده است که بارکر مسخ ریختن خون است وگرنه دخترش را نجات می داد و بعد در پی بریدن گلوی قاضی بود. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به مرور هدف بارکر اهمیت خود را از دست می هد و فقط بریدن گلو است که او را ارضاء می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.mannythemovieguy.com/images/sweeney_todd_empire_awards.jpg&quot; align=middle border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;قاضی که متوجه می شود دختر جوان از طریق پنجره دلباخته پسر ملوان شده است ابتدا سعی دارد تا او را براند که نمی شود  سعی می کند با دختر ازدواج کند دختر تن نمی دهد  و در نهایت او را به یک تیمارستان می برد. اما تنها کاری که پدرش برای او انجام می هد تحریک آنتونی همان پسر ملوان است.اما  پسرک دیگری  که نزد پارکر کار می کند متوجه اتفاقات مشکوکی می شود به حیله لاوت در زیر زمین مخصوص پخت کیک حبس می شود تا تکلیف او را دستان تاد مشخص سازد. در این بین آنتونی توانسته دختر را از بیمارستان در آورد و به نزد پدرش ببرد اما پدر بالاخره درگیر حضور قاضی می شود که خود پا در دام می گذارد نه اینکه تاد او را بدان جا کشانده باشد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;خون قاضی شیشه های سقف مغازه پارکر را شستشو می هد حال دختر او در گنجه پنهان است و پدر بی خبر از همه جا او را می یِابد و زمانی که می خواهد او را نیز به قتل برساند، باید برای پیدا کردن علت و چرایی فریاد لاوت برود. پارکر می رود و به ناگاه متوجه می شود یکی از آخرین کسانی که گلوی آن را دریده همسرش خود اوست. هولناک ترین قسمت در جایی است که باز هم متوجه کار خود نیست. و انتخابی هولناک تر می کند او که از ابتدا به دنبال مقصری می گردد و حال کنش او به تضادش با تمام جامعه انجامیده، این بار لاوت عاشق پیشه را در کوره می سوزاند و این تراژدی دوباره تکرار می شود. حال اتفاقی رخ می دهد که پارکر آن را حس می کند اما مقاومتی نشان نمی دهد، این بار اوست که توسط پسرکی که پبش آنها کار می کرده است گلویش بریده می شود ودر واقع خود اوست که اجازه می هد گلویش بریده شود. این شاید آغازی است بر آگاهی یافتن او و تنها در چند ثانیه قبل از بریده شدن گلویش است که بر دانش شهودی او افزوده می شود . این بار او از روی اگاهی است که اجازه می هد گلویش را تیغ بزنند زیرا جسم او  تحمل این آگاهی را ندارد. و تراژدی جدیدی توسط پسرکی که  پیش او کار می کرد آغاز می شود. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 18:33:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theater-theater&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>theater-theater</dc:creator>
<guid>http://theater-theater.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> سه گانه آتش</title>
<link>http://theater-theater.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                   &lt;B&gt;سه گانه آتش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                      &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                          &lt;/B&gt;&lt;B&gt; یا&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;        &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;   &lt;B&gt; « داستان سیاوش و سودابه قبل از گذر از آتش به همراهی یک میز و سه صندلی »&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                                   بر اساس شاهنامه فردوسی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                        &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                          نوشتاری برای کارگردانی از مسعود طیبی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;صحنه: چیزی جز یک میز ، سه صندلی، یک عروسک ویک سینی که درون آن  تکه های عروسک است وجود ندارد. اما نور بازیگر مکمل ماست)&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;1&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: ( و سیاوش در دو نور موضعی) سیاوش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: مادر&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: امشب را با من به صبح بدل کن&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: من مرد هستم و نزد مردان می مانم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;2&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه&lt;/B&gt;&lt;B&gt;) :&lt;/B&gt;&lt;B&gt; و سودابه در دو طرف میز) سیاوش  &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: در جهان، شاهی به عظمت تو نیست و فر شاهی تو سراسر گیتی را فرا گرفته .و همجا سخن از کیکاوس است. سیاوش، فرزند تو، نیز چون پدرش، همتایی ندارد؛ اما افسوس که محبتی هم نسبت به خانواده ندارد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: سیاوش؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: چهار خواهر دارد که از من! به دنیا آمده اند، آنها شب و روز را در حسرت دیدار سیاوش. اما سیاوش برای دیدار آنها هرگز قدم در کاخ من! نگذاشته&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: (سیاوش را صدا می کند) سیاوش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: پس من امشب میزبان سیاوشم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;3&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تنهایی سودابه: ( پشت میز آرام نشسته) گردش زمان!. گویی ده سال طول می کشد تا شب سیاه روز را در خود فرو کشد. سیاوش، لباسی می پوشم که نتوانی چشم از بدن من برداری. امشب جش تصاحب تو را خوهم گرفت.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;4&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: ( وکاوس شاه در دذو طرف میز) پدر&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: نسبت به خواهرانت بی اعتنایی، چرا؟ مردی چون تو باید چنین بی تفاوت باشد واز خواهران خود روی گرداند؟ سو &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تنهایی سیاوش: تنم می لرزذ، همه اینها مکر سودابه است، ای ایزد پاک مرا از حیله ونیرنگ این زن در امان بدار&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: دابه به پیشواز تو می آید به کاخ او برو&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: مرا به نزد دانشمندان و پهلوانان روانه کنید پدر، از نشستن با زنان مرا چه بهره ایی می رسد؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: احترام سوادبه واجب است. او ملکه است. بهانه جویی مکن امشب خواهرانت را به دیدار خود شاد کن.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;5&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تنهایی سودابه: ( در حال استفاده از یک روژ لب ، در جای از صحنه سخ رخ و پشت به تماشاگر) مرا مادر می خوانی؟  زهر لبانم را به تو می چشانم سیاوش، من خودم را برای تو آماده کرده ام. کاری می کنم هرگز به یاد نیاوری که مرا مادر خود خوانده ای.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;6&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: ( در دو طرف میز،بین او و سودابه جام شرابی رد و بدل می شود) نمی خورم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: شراب بنوش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: نمی خورم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: شراب بنوش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: نمی خورم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: شراب بنوش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: نمی خورم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: همه کس می نوشد تعجب می کنم که تو شراب نمی خوری&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: نمی خورم مادر&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: مادر. دیگر هرگز تکرار نکن&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: چرا؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: از این کلام تنفر دارم. تو می دانی که مادر تو نیستم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: حالم بد است، توان ماندن ندارم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: ............&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;7&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تنهایی سودابه: ( همه جا گویی برای او آیینه گذاشته اند که خود را بر انداز کند. هر کجا که می رود، جلوی او عروسکی زشت دیده می شود. بعد از گفتن هر کلام جایش را عوض می کند) سیاوش مگر چه کمبودی در این اندام می بینی که حتی نیم نگاهی به آن نمی کنی؟ سیاوش نگاه من سنگ را متلاشی می کند. سیاوش کافی ست تا آهن دست های مرا لمس کند تا آب شود. تو کیستی؟ این چه قلبی ست که تو را اینگونه سخت و مقاوم کرده است؟ چیست این وجود تو که روح مرا به بند کشیده؟ کاش مادرت تو را به دنیا نیاورده بود. اگر از آن من نباشی دنیا را خواهم سوزاند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;8&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه:( سودابه و سیاوش در دو طرف میز نشسته اند شاه در وسط ایستاده) سیاوش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: کاش به دیدار ما نمی آمد&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: چرا؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: او حتی نگاهی نیم نگاهی به خواهرانش نکرد. چون رعد آمد و رفت و دل همه را چون آبگینه در هم شکست. من دختران را چونان آراستم که حوریان بهشتی را خوش نیامد، به این گمان که شاید یکی از آنان را پسند کند و وسیله عروسی آنان را فراهم کنم. از حرف های مردم واهمه دارم. می ترسم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: می ترسی؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سوادبه: ترس از این دارم که این بی توجهی ها بنای زوال پادشاهی ایران گردد&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: نابودی پادشاهی ایران. سیاوش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;9&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; سیاوش: ( و کاوس شاه پشت و گوشه میز رو در روی هم) پدر&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: آیا اهانت به ملکه و دخترانم تو هین به من نیست؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: پدر...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: آیا ملکه و خواهرانت از مردم عادی نسبت به تو بی بهره ترند؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: پدر...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه:آیا تو پروش یافته ای تا به خانواده خود پشت کنی؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: پدر...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: آیا خانواده و سلطنت ایران برازنده تو نیست؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: هست&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: پس شب&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تنهایی سیاوش:  سوادبه!.  دام اوست. کیکاوس چگونه شاهی ست؟ به راحتی حیله زنان در او کاری می شود. پدر مکر زنانه است.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: تا صبح در کنار آنها خواهی بود. سودابه با بهترین شراب ها تو را استقبال می کند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: پدر...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: سیاوش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;10&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: ( و سودابه در فاصله ای دور) شرم نداری&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: به بدن من نگاه نمی کنی؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: از قهر و غضب یزدان پاک نمی ترسی؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: به بدن من نگاه نمی کنی؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: چرا چنین می کنی مادر؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: می دانی که مادر تو نیستم، نگاه نمی کنی؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: اما همسر پدر من هستی&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: به بدن من نگاه نمی کنی؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: چگونه فرزند به پدر خود خیانت کند؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: من تو را می خواهم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: نه مادر، من تو را مادر خود می دانم و کاوس شاه را نیز مردی شجاع زیبا و برازنده تو&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: اگر قرار باشد در آتش عشق تو خاکستر شوم، این قامت رعنا را پیشتر از خود خاکستر خواهم کرد.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;11&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: ( و کاوس شاه در دو طرف میز نشسته اند و سیاوش وسط. سودابه سینی را به طرف کاوس هل می دهد که در آن اعضای یک کودک است) دو بچه من در شکم مردند، سیاوش گفت من فقط بدن تو را می خواهم، گفتم من همسر پدر تو هستم، گفت من فقط بدن تو را می خواهم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: سیاوش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: صورتم را زخمی کرد، کودکانم را کشت. آیا  من کمتر از مادر تو نیستم؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;12&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;تنهایی کاوس شاه: کودکان از آن سودابه نیستند، این تشخیص ستاره شناسان است. اما چگونه اثبات کنم؟ شاید هم سیاوش خیانت کرده است. نمی دانم. هر چند سودابه رعناست سیاوش از او هزاران بار بهتر است و برای او فرصت بسیار، پس چرا سودابه؟ هیچ عقلی باور نمی کند که سودابه دو بچه در شکم داشته و هر دو مرده اند. چگونه من که همیشه کنار سودابه ام متوجه ماه ششم او نشده ام؟ سیاوش خیانت کرده است؟ تنها آتش پاک کننده گناهان است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;13&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;یار گیری سودابه: ( در میان تما شاگران) آیا سزای سیاوش مرگ نیست؟ باید بی گناه از گناه کارتمیز داده شود. من به جز خوبی با او چه کردم که سوء قصد به همسر پدر خود و ملکه ایران داشت؟ من که همچون مادری او را دوست می داشتم. دو کودک من به دست این اهریمن به قتل رسیده اند.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;14&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه:(او در وسط میز و سیاوش و سودابه در دو طرف) آتش میان شما حکم خواهد کرد .و گناهکار را از بی گناه جدا می سازد. سودابه؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: من یک بار در آتش سوخته ام و آن آتش مرگ دو کودک بی گناه من است&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس ساه: سیاوش؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: پدر من می پذیرم چون که آتش دوزخ به مراتب سوزنده تر است.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس شاه: پس هر کس  گناهکار باشد مجازات خواهد شد. آتش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;15&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سیاوش: ایزد پاک، از آتش عبور می کنم؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;سودابه: نکند از آتش عبور کند؟&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;کاوس: سیاوش&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                                                                        مسعود طیبی &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                                                                  دی ماه/ 1382 /شمسی&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Jan 2009 06:17:40 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theater-theater&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>theater-theater</dc:creator>
<guid>http://theater-theater.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>كه معني عالم براي من همه در فرم است</title>
<link>http://theater-theater.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>به بهانه سالروز وفات اكبر رادي
به قول همسر بزرگوارش رادی کبير، رادی اسطوره. اکبر رادی در روز دهم از مهر ماه سال 1318 در رشت پا به عرصه وجود گذاشت. و فرزند سوم از يك خانواده شش نفره بود. نام پدرش «حسن» كه با 9 كلاس سواد به زبان هاي فارسي، تركي، فرانسوي و روسي تسلط داشت و در خيابان شاه قنادي و به اتفاق برادرش كارخانه قند ريزي و سخت گرفتار معاملات كه اين موضوع مجالي براي پرداختن به فرزندان را نمي گذاشت. مادر اكبر« ام البنين » زني بي سواد اما با احساس، دانا و شايسته و پر توان بود. رادي چند سال اول زندگي خود را در رفاه نسبي گذراند . چهار سال اول دوران تحصيل خود را در دبستان«عنصري » رشت پشت سر گذاشت اما در سال 1339 به علت ورشكستگي پدر به تهران آمدند. فقر به شدت آن روي خود را به رادي نوجوان نشان داد تا جاي كه براي تهيه نياز هاي اوليه خود دچار سختي فراوان بود. خالق نماشنامه«منجي در صبح نمناك» دو سال آخر ابتدايي را در دبستان «صائب» تهران گذراند و دوره متوسطه را در دبيرستان فرانسوي «رازي» به پايان رساند. رادي مي گويد:«در طول تحصيل يك دو سال باطل هم داشتم اين كه در مقطع ابتدايي محصل درس نخوان زرنگي بودم و در كتبي امتحانات نهايي حوزه شاگرد اول شدم، سوم دبيرستان بودم، پانزده ساله، كه بر اثر يك بحران شديد روحي، و سردي به درس و مشق و گرايش به مطالعه سه تجديد آوردم و با همان سه تجديد رد شدم ...». رادي يك سال نيز در كنكور پزشكي شركت كرد كه موفق به قبولي در دانشگاه نشد. او در سال 1339 در رشته علوم اجتماعي دانشكده ادبيات دانشگاه تهران پذيرفته شد و چهار سال بعد نيز در فوق ليسانس همان رشته قبول شد اما در هنگام اخذ پايان نامه درس را به علت فشار زندگي مشترك رها كرد. رادي که جای خالیش اکنون چون پتکی بر پیکره  تئاتر كوبيده شده است، همیشه به جوانان عشق می ورزید، همیشه سعی داشت تا در این روزگار بی مهری تئاتر دلگرمی و چراغی فروزان برای جوانان باشند.ریشه ای باشد برای درختی که میوه آن جوانان شیفته تئاتر هستند.این روح پر تلاطم که همیشه در پی نجات انسان بود، از سال 1340 با حكم رسمي معلم شد. 
علاقه بيش از حد او تئاتر باعث شد تا مطالعات خود را به زمينه ادبيات و تئاتر اختصاص دهد و دو نمايشنامه رونه آبي(1341 ) با هزينه شخصي و افول(1343 )با هزينه گروه طرفه به چاپ رساند. استاد اكبر رادي در سال1341 به عضويت گروه ادبي طرفه در آمد٬ كه اعضاي آن را اغلب دانشجويان تشكيل مي دادند كه سوادي انقلابي ادبي را در سر داشتند. رادي در سال 1344 با يكي از هم دنشگاهي هاي خود به نام« حميده عنقا» ازدواج كرد و روزگار خوشی را با هم آغاز کردند ولی اکنون همسر بزرگوار او می گوید: زندگی دیگر بدون رادی بزرگ برایم معنای ندارد. او صاحب دو فرزند پسر به نام هاي آريا و آرش شد. كه فرزند اولش آريا و همسرش هر دو پزشك و آرش فارغ التحصيل رشته كامپيوتر هستند. اين نمايشنامه نويس همچنين در مقام استاد دانشگاه در مقاطع كارشناسي و كارشناسي ارشد به تدريس دروس نمايشنامه نويسي پرداخت و در سال 1373 بازنشسته شد. اولين تجربه جدي رادي در حوزه ي ادبيات داستاني بود٬ كه « باران»  نام داشت و در مسابقه داستان نويسي مجله «اطلاعات جوان » چاپ و ميان بيش از هزار داستان در سال 1338 برنده جايزه اول شد. او در سال 1336 اولين نمايشنامه خود به نام« از دست رفته» را به رشته حرير در آورد اما به علت دلخواه نبودن، آن را هرگز در ليست آثار خود قرار نداد. اولين و مهمترين اتفاق زندگي رادي آشنايي او با شاهين سركسيان به معرفي احمد شاملو در سال1339 بود . سركسيان كه تسلط كامل بر سيستم استانيسلاوسكي داشت٬ بعد از خواندن «روزنه آبي» وتحسين فراوان رادي جوان تصميم به اجراي آن گرفت و مصرانه از رادي خواست كه جز نمايشنامه چيز ديگري ننويسد. دومين اتفاق موثر در زندگي رادي آشنايي او با«جلال آل احمد» است و با اين كه به لحاظ فكري با هم تفاوت زيادي داشتند اما رادي آل احمد و سركسيان را در زندگي خود بسيار پر رنگ با اهميت بر مي شمارد. اولين نمايشنامه اي كه رادي خواند «دوشيزه ارلئان» شيلر بود، اما بيشترين تاثير را در نگارش از آثار« چخوف» و« ايبسن» گرفت. تماشاي صحنه تئاتر هيچ گاه رادي را ارضا نمي كرد وخواندن نمايشنامه را به تماشاي آن ترجيح مي داد و بر خلاف نظريات متعدد نمايش نامه را يك شكل كامل ادبي مي دانست كه براي تكميل نيازي به صحنه تئاتر ندارد و اعتقاد داشت كه نمايشنامه هاي شاهكار جهان به علت اجرا ماندگار نشده اند بلكه به خاطر ساختار و محتوا پا بر جا هستند. اكثر آثار این استاد گرانمایه را نمايشنامه هاي بلند تشكيل مي دهد وتنها چند اثر آخر او كوتاه هستند. ديالوگ در آثار رادي بسيار حائز اهميت است و شخصيت پردازي ها بر پايه آن صورت مي پذيرد كه اين مهم ترين خصيصه نمايشنامه نويسي اكبر رادي مي باشد.پرداختن به موضوعات روز جامعه هميشه بالاترين مساله او براي نوشتن بود.می خواست از انسان بنویسد، از شرف او حرف بزند، انسانی نه سیاه و نه سفید، انسانی خاکستری و به قول خودش، نوشته هایش:«کنایه نیست، اسائه نیست، نیش های سطحی و پرتاب های لوکس و این چیز های عامیانه نیست، هیچ، پشت لایه ی بسته داستان، این مکاشفه ای در قلمروی گناه است در جهان، با شقاوتی که بی گناهان گناه می کنند و گناهکاران در ذات خود بی گناه اند.» شخصيت هايي در باطن معصوم كه هر كدام به نوعي استحاله پيدا كرده اند و به قول رادي:« عقربي در درون » ومي كوشد تا درون خسته وخاموش انسان را با تلنگري آگاه سازد. رادی که از كه در توصيف همسرش تا آخرین لحظات قبل از دنیا رفتنش دست از نوشتن بر نداشت، در مقدمه ی تانگوی تخم مرغ داغ چنین می گوید:« پس، اینک تانگوی مرا بخوانید، آهسته درنگی کنید، و آنگاه در باب انتشار آن هرگونه مطلحت بدانید خیر است. گرچه آرزوی ممکنی داشتم که« تانگوی تخم مرغ داغ»- اگر نه روی صحنه- دست کم به تیراژ معدود کتابی (فقط برای محصلین رشته و اهل حرفه) ببینم. که این درام نقطه بلورین ایمان من به حیثیت آدمی است، ترانه غمگین آنکه شبانه در گوش من سرود:« مرا با زوفا بشوی که طاهر شوم، مرا بشوی که از برف سفید تر شوم.». رادی هم رفت، خسته و خاموش اما با امید، امید به آینده ای که جوانان می سازند. رادی در روز چهار شنبه 5 دیماه 1386 همچون منجی در صبح نمناک، آهسته،با گل سرخ وداع کرد. روحش شاد، باشد که قدر بازماندگان  را بدانیم. 

                                                همیشه شاگرد او مسعود طیبی
</description>
<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 10:55:24 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theater-theater&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>theater-theater</dc:creator>
<guid>http://theater-theater.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هملت٬ غرق شده در درياچه ذهن </title>
<link>http://theater-theater.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>نگاهي به نمايش درياچه ي پنهان نوشته و كار مسعود دلخواه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; ----------------------------------------------------------------------------------- &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مارجوري بولتن در كالبد شناسي درام معتقد است كه در تئاتر نبسيت(Ratio drama) فرهنگ بصري و قوه تخيل مورد نياز است تا بتوان با چند افكت صوتي٬ تصاويري در دنياي ذهني تماشاگر خلق كرد. او نمايشنامه را يك اثر سه بعدي مي داند٬ اثري متشكل از تصاوير٬ اصوات و عمل گرايي ها. صداي شادماني سال نو توام با فضايي سياه و خواب آلود. داستان مرد جواني است(گئورگ) كه درگير رو دار انقلاب هاي موجود در آلمان قرن 19 و شكست اين انقلاب ناگهان متوجه دنياي درون خود مي شود. به دهكده اي مي رود كه پدر روحاني آن نيز خود دير زماني انقلابي بوده و در گير و دار آن كنار كشيده است. مرد جوان در تنهايي دنياي خود مي خزد و هملت وار با خود در گير است و حتي تنها تسكين او هنگامي كه نمي تواند سخني بگويد هملت و تنها نمايشنامه هملت است ٬ تا جايي كه عشق «كارتينا» دختر« اورلين» پدر روحاني را نيز درك نمي كند چه برسد به جواب. عشق او «مينا» دختري است كه به خاطر مبارزات سياسي تركش گفته و حال گئورگ است كه مادرش را به خاطر انقلاب ترك مي كند ٬ حال تنها در دنياي ذهن و خواب او را مي بيند. و حال اورلين كشيش يا شايد هوراشيو قصد نجات او را دارد. تاكيد كارگردان بر استفاده از ساختاري تركيبي كه در آن استفاده از عناصر تئاتر سه بعدي و نسبيت را مورد الزام خود قرار داده است٬ كمتر در خلق آثار نمايشي در حوزه تئاتر كشور مورد توجه قرار گرفته. تاكيد بر موسيقي نه الزاما براي پر كردن فضا بل٬ به خاطر ايجاد فضايي دوگانه و ايجاد كنش هاي لحظه اي٬ فراي كنش اصلي داستان است. كه باعث بروز زمينه مناسب در روند كنش اصلي است كه همانا كنش او با درون خود است. براي مثال در حين برگزاري جشني شاد و در آغاز سال نو فضايي تركيبي را كارگردان خلق كرده: موسيقي كه پاردوي دوست انقلابي ست و اگر از اين بحث بگذريم دو عنصر ديگرا را نيز مي توان به وضوح كامل در آن ديد اصوات كه به صورت لحن هاي موسيقي سال نو و كلام در آمده و صدايي تنفس مردي انقلابي كه خسته از راه رسيده است. &lt;IMG alt=&quot;درياچه ي پنهان&quot; hspace=0 src=&quot;http://theater.ir/photos/daryache%20penhan%20(6).jpg&quot; align=bottom border=0&gt;از طرفي رنگ ها بسيار هوشمندانه براي هر فرد طراحي شده ٬در كنار هم قرار گرفته اند و كنش تصويري زيبايي خلق كرده اند و حال مهمترين عامل يعني كنش گري كه هم ريشه در صوت و رنگ دارد و هم از منبعي جداگانه الهام مي گيرد. كنش و كنش گري چه در بطن نمايشنامه و چه در اجرا بر پايه ي درگيري دروني پسر انقلابي پايه گذاري شده است و عوامل بيروني در تسريع يا كند شده آن تاثير بسزايي دارد. اما قبل از پرداختن به اين مهم نكته قابل بررسي ديگر اين است كه چرا او خود را همچون هملت و نزديك به او احساس مي كند؟ يونگ در مقاله اي در باب هملت به اين مهم اشاره مي كند كه هملت همچون اسفنجي است كه ازمنه هاي گوناگون مي تواند رنگي از واقعيت زمانه را به خود بگيرد وانعطاف فراواني براي بيان هرگونه حالت هاي سياسي٬ اجتماعي و اقتصادي را دارد. و شخص هملت نيز مي تواند به هرگونه كه لازم است مي تواند خود را براي اين شرايط وپذيرش آن آماده كند و به مبارزه جديدي برخيزد. «گئورگ» جوان مبارز شباهت ها و تفاوت هايي ميان خود و هملت مي يابد هملت دانشجوي فلسفه ٬ مذهبي و علاقه مند به تئاتر است. او نيز دانشجوي الهيات٬ علاقه مند به فلسفه و هنر دوست است. هملت به ديد او نه در فكر انتقام بل٬ در فكر نجات خود و جامعه است. همچنين كه در تمرين نمايش هملت گئورگ صحنه هايي با اين مضمون را تمرين مي كند ـ بودن يا نبودن وتنهايي او با افلياـ همچنين خود را به گونه ي هملت تنها و شكست خورده مي داند. خود را با هملت و موقعيت او قياس مي كند. پدر هملت را كشته اند و قيام او كه همچون پدر اوست با شكست روبرو شد ومرد. حال ديگر او چه چيزي براي بازي كردن و ادامه دادن دارد؟ ونقطه افتراق او با هملت در اينجاست: هملت مي داند چه مي خواهد؛ احياء شرف از كف رفته پدرش و آرامش ونجات خود وجامعه اش٬ اما گئورگ نميداند كيست و چه مي خواهد. آيا اكنون احيائ شرف مقاومت و انقلاب را مي خواهد و يا ماردش و مينا را كه به خاطر انقلاب آنها را ترك گفته يا هر چيز ديگري؟ اين است كه او همه چيز را در ذهن خود و خواب دنبال مي كند. حتي شخصي ناشناس كه هميشه در تعقيب اوست. دو اصل تاثير گذار در شكل گيري اين اجرا كاملا قابل تفكيك است اول عناصر نظم دهنده كه باعث تمركز و قوت درام مي شوند ٬ دوم قواعدي كه باعث شدت تاثير گذاري عوطف و احساسات مي گردند. و تركيب اين دو رهيافتي به سوي تئاتر سه بعدي ايجاد كرده است. اين عناصر به حدي در اجراي اين اثر در هم تنيده اند كه نمي توان آنها را به آساني از هم تفكيك كرد. در تمام طول اجراي اثر٬ ذهنيت و عينيت گئورگ در هم گره خورده است؛ زماني كه اين ذهنيت توسط كارگردان در غالب هم آميزي گستره اي از رويا و واقعيت كه تنها گئورگ آن را حس مي كند به عينيت مي رسد٬ از طرفي باعث ايجاد نوعي تمركز ساختاري اثر مي شود٬ زيرا خلعي را كه باعث به وجود آمدن عدم تعادل و تعليق براي مخاطب است را خلق مي كند. از طرفي شدت تاثيرگذاري عاطفي بر تماشگر و هم انديشي و همراهي مخاطب را در پي دارد. حال وجود اتفاقات در دل هم نه تنها تداوم حسي اثر را از بين نمي بريد بلكه به شدت آن را تقويت مي كند. باز نگاهي مي كنيم به عناصر سه گانه تئاتر سه بعدي. در آثار نمايشي گرقته از نمايشنامه تا اجرا معمولا عوامل اجرايي تاكيد خود را بر يكي از اين سه عنصر مي گذارند و يكي از اين عناصر اهميت يافته و محور خاصه كار گروه مي گردد. به بيان ديگر يا صوت ارجحيت دارد يا تصوير و يا در برخي كنش. اما اينجا با كار گروه و برداشتي از هر سه نوع مواجه هستيم. زماني كه گئورگ و كشيش بعد از رسيدن بسته پستي مينا تنها هستند٬ جايي كه مرز بين روياي ذهني و واقعيت باحضور كشيشي كه آن را درك نمي كند در هم نورديده مي شود و عناصر ديگري چون تاكيد بر صداي پا ي فرد ناشناس و حضور مادر آن هم با رنگ و تبديل آن به عنصر زنده و نه صرفا يك خاطره گويا وهم زمان تلفيق شدن گذشته وحال كه حاصل در نوردين زمان است بعدي از تصوير٬ صوت و كنش را در حالتي ناب غير و اقعه اي و در عين حال داري يك گروتسك بالا را به مخاطب ارائه مي دهد. هر چه بيشتر گئورگ را با ذات هملت عجين مي كند. منتهي او هملتي است درمانده و اينكه جوياي سرانجام كار خويش است. حال در اين دارم نسبيت يعني درامي كه در با استفاده از المان ها و ذهنيت تماشاگر دست به خلقي مشترك با استفاده از حضور تماشاگر مي زند و اين استفاده خلاق از حضور اوست چند نكته اجازه بروز كامل به اين اثر را نداده است؛ 1. صحنه هايي در طول اجرا وجود دارند كه كه حذف آنها نه نتها ضربه ايي به كار نمي زند٬ حتي روند تاثير گذاري و به قول مارجوري بولتن تمركز وقوت درام را نيز بهتر نمايان مي كند. آيا واقعا نياز است كه اين همه بر تمرين نمايش هملت تاكيد كنيم؟ به نظر مي آيد همين قدر كه خود گئورگ به آن اشاره مي كند و پاره اي از آن را مي خواند كفايت مي كند. اشاره گئورگ به تنهايي هملت تمام و كاملا اين فرايافت را نشان مي دهد كه گئورگ سايه اي خسته از هملت است٬ مسعود دلخواه به خوبي اين كار را كرده است. حال علت اين همه تاكيد بر نشان دادن تمرين هملت چيست؟ داستان هاي فرعي ديگري نيز وجود دارند كه بعضا علت چيستي آنها معلوم ونيست و خسته كننده است. مارجوري بولتن به نكته ديگري اشاره مي كند كه در اينجا ناديده گرقته شده؛ زمان واقعي اجراي يك نمايشنامه هم از جمله اين محدوديت هاست٬ چون نشستن٬ كاري خسته كننده و در صورت طولاني بودن نمايش٬ امري كسل كننده و طاقت فرسا است. و همين همه است كه ضربه اي مهلك بر پيكره اثري در خور تامل و زيبا زده است٬ يعني خستگي تماشاگر به خاطر طولاني بودن كار و صحنه هايي كه اي كاش اجرا نمي شدند تا اثري كامل تر از اين كه هست ديده مي شد. و در نهايت عامل ديگري كه به اثر ضربه اي البته نه چندان كاري وارد كرده بود. بازيهاي ضعيف و برخي اوقات بسياري تصنعي است. و مي توان گفت جدايي از چند بازيگر همچون بازيگران نقش پدر روحاني٬ مينا كه معشوقه گئورگ است و كارترينا با بازي قابل توجهي روبرو نيستيم. حال در مجموع اثري را روي صحنه مي بينيم٬ تقريبا كامل و گويا كه ذهن مخاطب را در گير خود مي كند. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Dec 2008 11:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theater-theater&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>theater-theater</dc:creator>
<guid>http://theater-theater.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>12 performanc</title>
<link>http://theater-theater.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>  

 اجراي نمايش«12 اجرا» به كارگرداني مسعود طيبي با طراحي آرمين وحيد محمدي و با پرفرم مسعود طيبي در 

سالن اجتماعات شركت ساپكو برگزار شد.

اين اجرا از ساعت 9 صبح روز يكشنبه 17/9/87 آغاز شد و تا ساعت 12 به طول انجاميد. و تجربه اي نو را براي 

گروه هنري ميزانسن رقم زد. به زودي عكس هايي از اين اجرا را بر روي وب لاگ خواهم گذاشت</description>
<pubDate>Sun, 07 Dec 2008 11:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theater-theater&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>theater-theater</dc:creator>
<guid>http://theater-theater.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>       براي اندام پوسيده تئاتر امروز فكري بكنيم يا گذشته نداشته را احيا كنيم؟</title>
<link>http://theater-theater.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description> عجيب است كه براي ما ايرانيان چه در دوران باستان و چه اكنون و احتمال زياد هم آينده هنر فقط معناي مطربي دارد و لاغير. نگاهي كه به گذشته ي گسسته و  زشت اين سرزمين نشان از اين مهم دارد كه حتي به مقوله رقص هم بي اعتنايي كرده ايم. زيرا هرگز اصول و قانوني براي آن تدوين نشده است. برخي از محققين كوشيده اند كه به هر زور و فشاري كه شده ثابت كنند كه در ايران نمايش وجود داشته! اما اينكه بگويم مثلا قوانيني وجود داشته اما چون براي طبقه پايين دست جامعه بوده و بزرگان جامعه نسبت به آن اعتنايي نكرده  و بنابراين ٬ اين قوانين به ثبت نرسيده اند  درست است؟ با كدام مدرك و دليل؟ كدام برهان؟ بايد اولين نكته اي كه بدان توجه نكرده اند را به  ياد آور شد٬ كه علم٬ اما و اگر و حدس و شايد نمي پذيرد و تاريخ يك علم است. حال چه تعصبي وجود دارد كه ما به زور به همه القاء كنيم كه ما نمايش داشتيم؟ و اصولا چه اهميتي دارد كه داشته ايم يا نداشته ايم؟ اگر لطفي را شامل حال خود كنيم مي توانيم بگويم لودگي و مسخره گي داشتيم نه نمايش. كه آن لودگي را هم نيز مديون كولي هاي دوره گردي هستيم  كه قرن ها پيش به دستور شاهان از هند وارد ايران شدند. در ضئمن چگونه مي توان مراسم عذا داري را نمايش نمايد؟ سوگ سياوش نمايش است؟ نه عذا داري ست. قالي شويان و مراسم عاشوار نيز نمايش نيست و صرفا عذا داري ست.  چند مانع بزرگ براي شكل گيري اين مهم وجود دارد: اول كشوري فقير و خشك كه ساكنين آن براي بدست آوردن قدري آذوقه يكديگر را پاره٬ پاره و گاهي به دوقسمت مساوي يا نامساوي تقسيم مي كردند٬ در چنين كشوري چگونه مي توان به فكر نمايش بود؟ با نگاهي به هرم مزلو كاملا اين مهم را در مي يابيم. او مي گويد اولين نياز بشر تامين منابع ابتدايي او همچون غذا و سر پناه است و بعد اين انسان مايل است در جمع قرار گيرد٬ در ادامه او  حس احترام را مي طلبد و بعد خلق كردن را كه هنر در اصل در راس اين هرم قرار دارد٬ پس نمي توان در اين جامعه توقع خلق هنر را داشت٬ جامعه اي افراد آن نمي تواندد خود را تامين كنند به طور حتم پول اضافي براي حمايت از هنر كه امري توليدي نيست را ندارند. دوم اينكه وجود دين هاي تك خدايي هرگز اجازه چنين امري را نمي داد٬ از آنجا كه دين امري است براي حكومت و به دست آوردن قدرت چه قبل و چه بعد از حمله اعراب به ايران كه بوي از هنر نبرده بودند٬ تصوير سازي و صورت بندي و شبيه سازي كسي٬ اتفاقي و يا هر چيز ديگري دخالت در امور پروردگار محسوب مي شد و ممنوع بود و چون انقاد از حكومت نيز همراه آن بود ممنوع تر شد. صحبت در مورد ايران و شايد آيين هاي شبه نمايشي بسيار مجال مي خواهد كه اگر وفقي باشد بدان به مرور زمان و به تفكيك خواهيم پرداخت.  حال معلوم نيست چرا به جاي اينكه به امروز خود بپردازيم و وضع اسف بار و نكبت انگيز لاشه ي تئاتر خود را نجات دهيم  در فكر احياي گذشته نداشته خويش هستيم؟  </description>
<pubDate>Tue, 02 Dec 2008 04:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=theater-theater&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>theater-theater</dc:creator>
<guid>http://theater-theater.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
